راسخ‌ترین عقیده

Nothing is so firmly believed as that which we least know.

راسخ‌ترین عقیده، عقیده‌ای است که در مورد آن از همه کمتر می‌دانیم.

مونتی

یادم نمی‌آید که روی یکی از عقایدم دست گذاشته باشم و به شک نرسیده باشم. شاید الان کسی بگوید شامل این‌ها نمی‌شود ولی به نظرم کمی بیشتر در مورد آن فکر کنید و بخوانید می‌بینید که شامل آن‌ها هم می‌شود. منظور من(نه مونتی) از عقیده راسخ به طور کلی، آن باوری است که فکر می‌کنیم همه باید بپذیرند و می‌توان به نحوی برای همه نشان داد تا آن را بپذیرند.

اگر راسخ بودن ما از این جهت است که ندیده‌ایم یا نمی‌توانیم تصور کنیم فردی را که به این عقیده خاص اعتقاد داشته باشد؛ کافی است کمی در مکان و زمان سیر کنیم احتمالا پیدا می‌کنیم افرادی را که مخالف این عقیده را داشته‌اند و اگر درباره محیط و زندگی آنان بیشتر بدانیم شاید حتی به مرجله همدلی با آن‌ها رسیدیم.

اگر اعتقادتان راسخ است بدلیل مبانی منطقی قوی. و تفکر انتقادی خودتان نمی‌تواند آن را به چالش بکشد. کافی است نقدهای متفکران بزرگ را بخوانید تا شما را به چالش بکشند و نشان بدهند که پایه‌های فکری ما چقدر می‌تواند سست و متزلزل باشد.

از خودت چه داری؟ سخن تو چیست؟

حکایت سوم مقالات شمس مضمون جالبی دارد. شمس می‌گوید سخن خدا، سخن خداست. اما سخن تو چیست؟ تو چه حرفی داری؟ بدون تعلق به قرآن و حدیث و … حرفی اگر داری بزن و بحث کن. نقل قول و کمک گرفتن از آن وقتی جا دارد که اول از خودت فکری داشته باشی.

متن حکایت:

هله این صفت پاک ذوالجلال است، و کلام مبارک اوست، تو کیستی؟ ازانِ تو چیست؟ این احادیث حق است و پرحکمت، و این دگر اشارت بزرگان است، آری هست؛ بیار ازانِ تو کدام است؟ من سخنی می‌گویم از حالِ خود، هیچ تعلقی نمی‌کنم به اینها، تو نیز مرا بگون اگر سخنی داری و بحث کن. اگر وقتی سخنی دقیق شود از بهر استشهاد، چنانکه مولانا فرماید، مهر بر نهند از قرآن و احادیث تا مشَرَّح شود روا باشد.

از کتاب خمی از شراب ربانی، گزیده مقالات شمس به انتخاب و توضیح دکتر محمد علی موحد.

جدا از این دیده‌ام و احتمالا دیده‌اید که افراد و گروه‌ها با تفکرات و کارهای برخلاف هم از یک فرد یا کتاب یکسان، جمله‌ای می‌آورند تا بگویند فکرشان مطابق آن کتاب است یا توسط آن تأیید می‌شود در عین حال ممکن است راست بگویند. خیلی از این جملات را می‌توان متفاوت تفسیر کرد حتی با نهایت رعایت قواعد تفسیر. مطابقت با کتاب تا وقتی از خودت حرفی نداشته باشی، ارزش زیادی ندارد.

پیروزی بر عادت توده‌ها

هیچ چیز سخت‌تر از پیروزی بر عادت توده‌ها نیست.

 

لنین

داشتم سخنرانی بابک احمدی در همایش «صد سال پس از انقلاب ۱۹۱۷» را می‌خواندم. به این جمله که از لنین که گویا در اواخر عمرش گفته برخوردم. و جالب اینکه طبق گفته بابک احمدی «الکساندرا کولنتای اولین زنی در تاریخ بود که در دولت لنین وزیر شد». حالا لنین و مردم زمانه‌اش که بسیاری اولین‌های دیگر را هم رقم زدند، اینطور با رگه‌ای از ناامیدی، از سخت‌ترین کار ممکن صحبت می‌کند.

تا حدی می‌فهمم پیروزی بر عادت‌های خودمان هم سخت است. عادت حتی کوچک می‌تواند اثری بسیار بیشتر از آنچه فکر می‌کنیم بر زندگی‌مان داشته باشد. عادت‌ها ریزش می‌کنند، در اجزای زندگی‌مان پایین می‌روند و تغییر می‌دهند. وقتی عادتی شکل می‌گیرد به آن خو می‌گیریم و تبدیل به ناحیه امن ما می‌شود، خارج شدن از آن و تغییر بسیار مشکل است. خیلی وقت‌ها باوری در من تغییر می‌کند اما رفتار و احساسات من تا مدت طولانی در ذیل باور قبلی می‌ماند. عادت‌هایی که باور قبلی ساخته به راحتی و سریع تغییر نمی‌کنند حتی برخی مواقع متوجه نیستم که این عادات تا کجا ریزش کرده‌اند. تازه بعد از مدتی اگر موفق شوم آن باور را به ظهور برسانم، اثرش را به مرور در رفتار و احساساتم می‌بینم و عادت‌های جدید شکل می‌گیرد.

ادامه‌ی مطلب

کثرت‌گرایی ارزشی – آیزایا برلین

امروز در کتاب فلسفه و جامعه و سیاست، مطلبی خواندم ترجمه شده از آیزایا برلین با عنوان راه فکری من(My Intellectual Path). دو بخش از گفته‌های او برایم جالب بود. اولی نقدی بود که به این پیش‌فرض داشت که برای هر مسأله‌ای حتما باید یک و فقط یک جواب درست وجود داشته باشد و بنابراین بقیه جواب‌ها نادرست خواهند بود. این پیش‌فرض نمی‌گوید به همه پاسخ‌ها می‌رسیم، ممکن است اشتباه کنیم، فرصت نکنیم یا اصلا در توانمان رسیدن به پاسخ درست نباشد اما به هرحال پاسخ درست وجود دارد و تنها یکی است. نوعی ایمان به حقیقت. اما آیزایا برلین و افرادی دیگر این فرضیه را قبول ندارند چرا که ممکن است پاسخ‌های درست متعدد باشد.

من فکر می‌کردم با قبول این موضوع(نبود پاسخ درست یکتا) به نسبی‌گرایی خواهیم رسید. اما آیزایا برلین این را هم قبول ندارد و این دومین بخش جالب کتاب برای من بود که دلیل نوشتن این نوشته هم شد. کثرت‌گرایی دینی را شنیده بودم، اما کثرت‌گرایی در مقابل نسبی‌گرایی را نه. اما کثرت‌گرایی ارزشی از دید برلین چیست؟ از خود وی نقل می‌کنم:

من نسبیگرا نیستم؛ نمی‌گویم «من قهوه با را با شیر دوست دارم، شما بدون شیر؛ به همان نحو نیز من مهربانی را می‌پسندم، شما اردوگاههای کار اجباری و مرگ را ترجیح می‌دهید» نمی‌گویم هر یک از ما ارزشهای خودش را دارد که چیرگی‌ناپذیر و غیرقابل ادغام است. معتقدم چنین سخنی درست نیست. اما معتقدم ارزشهایی که انسانها می‌توانند در جست‌وجوی آنها باشند و هستند، متکثر و مختلفند. شمارشان بی‌نهایت نیست، زیرا تعداد ارزشهای انسانی، ارزشهایی که بتوانم به دنبالشان باشم و در عین حال شباهتم را به انسان حفظ کنم، متناهی است. تفاوتی که این امر ایجاد می‌کند از این جهت است که اگر کسی به دنبال یکی از این ارزشها باشد، من که در تعقیب آن نیستم می‌توانم بفهمم که او چرا پیگیر آن است، و اگر من در شرایط او بودم و ترغیب به پیگیری آن می‌شدم، چه وضعی پیدا می‌کردم. امکان تفاهم بین آدمیان از همین‌جا سرچشمه می‌گیرد.

من تصور می‌کنم این ارزشها عینی است-به عبارت دیگر، ماهیت و تعقیبشان جزیی از این است که انسانیت چیست که خود این امر یکی از داده‌های عینی است…. و بخشی از این واقعیت عینی این است که بعضی ارزش‌های معین وجود دارند، و نه ارزشهای دیگر، که آدمیان می‌توانند در عین انسان ماندن، به دنبال آن‌ها باشند….

به این دلیل است که کثرت‌گرایی نسبیگرایی نیست-ارزشها متعدد ولی عینی و بخشی از ماهیت انسانند، نه آفریده دلبخواه قوه وهمیه در ذهن آدمیان.

فکر می‌کردم با قبول تعدد جواب‌های درست به نسبی‌گرایی می‌رسیم و در ذهنم طرفدار نسبی‌گرایی بودم و فعلا هستم. راهی به جز زور برای منصرف کردن کسی که دوست دارد بقیه را آزار دهد نمی‌دیدم. خیلی محکم نمی‌توانم بگویم نمی‌تواند فلان چیز هدفت باشد. مثلا همین چند روز پیش اتفاقی افتاد که بازتاب زیادی هم داشت؛ آقای قرائتی، آقای دوربینی را اخراج کرد. جاهای مختلف نوشتند که نباید این کار را می‌کرد(مثلا اینجا) و هر کدام دلایلی آوردند. یکی از دلایل به این مضمون بود که آقای دوربینی دوست دارد مرتب جلو دوربین برود، اشکال قانونی ندارد، آسیب جدیی هم که به کسی نمی‌زند، پس آزاد است که این کار را بکند. البته تقریبا حضور جلوی دوربین هدف ایشان در زندگی به نظر می‌رسد اما خب این هدف یا علاقه چه اشکالی دارد؟ در همین ماجرا عقل نسبی‌گرا و حسم موافقت نداشتند. احساس می‌کردم هدف آقای دوربینی بیخود است و نباید اینقدر جدی دنبال این علاقه برود. ولی راهی برای ثابت کردن آن به نحوی که بتوان عینی نشان داد چنین هدفی درست نیست یا نسبت به هدف دیگر بسیار پایین مرتبه است ندارم.

قبلا هم نوشته بودم فکر نمی‌کنم بتوانیم از باید و نباید به صورت عینی یا حتی نزدیک به آن استفاده کنیم. الان راه جدیدی می‌بینم، در کتاب در مورد ارزش‌های عینی، نحوه یافتن آن‌ها و منظورش از انسانیت توضیحی نداده بود. باید بیشتر در مورد کثرت‌گرایی ارزشی بخوانم. شاید به توافق بیشتری میان عقل و احساساتم رسیدم.

گرگ بیابان

گرگ بیابان

فکر کنم در چند ماه اخیر بهترین کتابی که خواندم گرگ بیابان بود. ماجرا از آنجا شروع شد که از فردی در مورد کتاب‌ها و نویسنده‌های مورد علاقه‌اش پرسیدم. در میان نویسنده‌ها دو نفرشان توجهم را جلب کردند، هرمان هسه و اروین یالوم. تعریف هر دو را شنیده بودم و از هرکدام کتاب‌هایی در لیست برای مطالعه‌ام، قرار داشت. از هرمان هسه قبلا سیذارتا را خوانده بودم و کتاب روان‌درمانی اگزیستانسیال یالوم هم مدت زیادی بود که در کتابخانه‌ام خاک می‌خورد. فکر کنم ده روز بیشتر طول نکشید که فرصت کردم یک کتاب از هر کدام را شروع کنم به خواندن. از هرمان هسه گرگ بیابان را انتخاب کردم و روان‌درمانی اگزیستانسیال از اروین یالوم، دومی هنوز تمام نشده اما واقعا هر دو کتاب خیلی خوب و به موقع هستند. ممنون آن فرد هستم که باعث شد این دو کتاب را شروع کنم.

معمولا اگر بخواهم به طور خاص در مورد کتابی بنویسم مثلا نظرم در مورد آن یا یک خلاصه و جمع‌بندی، آن را در goodreads می‌نویسم(پروفایل من). اما این بار در مورد گرگ بیابان احساس کردم جایی که باید نوشت اینجاست. شاید چون هنوز برخی سوال‌ها در مورد کتاب برایم حل نشده و بخش پایانی آن را هم خوب نفهمیدم. همچنین شاید به این دلیل که لذتی که از بخش‌های مختلف کتاب بردم شخصی‌تر از آن بود که در goodreads بتوان نوشت. پیش از آنکه شروع کنم بهتر است هشدار دهم که احتمال دارد بخش‌هایی از داستان لو برود. هرچند سعی می‌کنم زیاد نباشد و بیشتر کلیات را بنویسم.

ادامه‌ی مطلب

چطور در کتابخانه‌های اطراف جستجو کنیم

معمولا بعد از اینکه کتابی را خواندم یک بار دیگر هم یک مرور می‌کنم و یادداشت برمی‌دارم. بعد از آن معمولا سعی می‌کنم از شر آن کتاب راحت بشوم. مثلا به اعضای خانواده، دوستان و آشنایان می‌دهم و اگر آن‌ها نشد، انبارشان می‌کنم. البته الان دو سالی هست که دیگر انبار نمی‌کنم در نهایت به کتابخانه می‌دهم. این نکته به همراه قابل توجه بودن هزینه کتاب باعث شد به دنبال کتابخانه یا خرید کتاب‌های دسته دوم و فروش کتاب‌های خودم باشم. یعنی کتاب‌هام یک جور قابلیت تبادل پیدا کنن.

اولین جایی که پیدا کردم مرکز تبادل کتاب بود. اما بعد از دو بار امتحان کردم فهمیدم خیلی به درد من نمی‌خورد. اولین ایراد این بود که خیلی از کتاب‌هایی که می‌خواستم را نداشت، بعضی‌ها را هم که در جستجوی اینترنتی اعلام می‌شد موجود است، می‌رفتم و موجود نبود. البته شاید الان بهتر شده باشد چون من بیشتر از یک سال هست که نرفتم. ایراد بعدی دسترسی سخت بود. مرکز تبادل کتاب در چهار راه ولیعصر قرار گرفته که جای شلوغی محسوب می‌شود و با اینکه دسترسی به مترو دارد اما خود مترو هم شلوغ است و حمل کتاب هم در این فاصله برای من سخت بود.

دنبال کتابخانه می‌گشتم بعد از دوران مدرسه که از کتابخانه به نسبت خوب آن استفاده می‌کردم، دیگر به کتابخانه نرفته بودم. شنیده بودم در نزدیکی ما کتابخانه هست، اما همیشه فکر می‌کردم که کتابخانه خوبی نمی‌تواند باشد و اکثر کتاب‌هایی که می‌خواهم را نخواهد داشت. در ضمن با اینکه نزدیک بود فکر می‌کردم هر دفعه باید بروم ببینم فلان کتاب را دارد یا نه.

ادامه‌ی مطلب

آنچه را برای خود نمی‌پسندی برای دیگران هم نپسند

حسن یک بعد از ظهر برای رفتن به سر کار از خانه بیرون آید. تا رسیدن به سر کوچه و گرفتن تاکسی مشغول خواندن مطلبی در موبایلش می‌شود. درست وقتی که سر کوچه می‌رسد یک موتورسوار موبایلش را از دست او می‌قاپد و فرار می‌کند. حسن دزدیده شدن موبایلش را به پلیس گزارش می‌کند اما احتمال پیدا شدن آن کم است.

هفته بعد در پارک محل دزد را می‌بیند همدیگر را به جا می‌آورند، حسن می‌خواهد داد بزند، دزد جلوی او را می‌گیرد و می‌گوید اگر داد و بیداد کند فرار خواهد کرد و دیگر یکدیگر را نخواهند دید. دست از اقدام به فریاد کشیدن می‌کشد. حسن می‌گوید خب من الان چه کار کنم؟ همینجوری بگذارم و برم؟ موبایلی که دزدیدی چی.

دزد: فعلا کار خاصی ندارم، می‌تونیم صحبت کنیم.

حسن: صحبت چیه. من با دزد صحبتی ندارم. گوشیمو پس بده.

دزد: فعلا که تنها راهی که داری همین صحبت کردنه. با گفتن گوشیمو پس بده هم پست نمی‌دم، زور نزن. اصلا چرا پس بدم؟

حسن: شاید چون کار خلاف کردی. پلیس می‌گیردت پدرتو در میاره.

دزد: قانون مانون رو خیلی وقته گذاشتم کنار، پلیسم نمی‌گیردتم تا حالا که نگرفته.

حسن: خدا پیغمبر چی اونام به هیجات نیست؟

ادامه‌ی مطلب

مسئولیت احساسات

در کتاب روان‌درمانی اگزیستانسیال لطیفه‌ای از ویکتور فرانکل نقل می‌شود که جالب است:

حین جنگ جهانی اول، یک پزش ارتشی جهود همراه با دوست غیر یهودی‌اش که سرهنگ اشراف‌زاده‌ای بود، در سنگر نشسته بود که تیراندازی سنگینی آغاز شد. سرهنگ با تمسخر گفت:«می‌ترسی، نه؟ این هم یک دلیل دیگه برای برتری نژاد آریایی بر نژاد سامی.» دکتر جواب داد:«معلومه که می‌ترسم. ولی کی برتره؟ سرهنگ جان، اگر تو هم به اندازه من ترسیده بودی، خیلی زودتر از این‌ها فرار کرده بودی.»

مسئولیت ما نسبت به احساساتمان چگونه است؟ نسبت به شکل‌گیری احساساتمان یا نسبت به واکنش به آن‌ها. در داستان بالا دکتر واکنش خود را نسبت به ترس کنترل کرده اما سرهنگ نترسیده یا شکل‌گیری احساس ترس را کنترل کرده. اگر سرهنگ صرفا نترسیده می‌توان گفت دکتر از جهتی راست می‌گوید سرهنگ برتریی ندارد بلکه دکتر است که مسئولیت موضع خود نسبت به ترس را پذیرفته و توانسته آن را کنترل کند.

کتاب بیشتر روی مسئولیت نگرش ما به احساساتمان تاکید کرده و تقریبا فقط به آن می‌پردازد. تنها اشاره‌ای کوتاه می‌کند که سارتر معتقد بوده ما هم نسبت به نوع واکنشمان به احساسات مسئولیم، هم نسبت به شکل‌گیری آن‌ها. من هم فکر می‌کنم اگر مسئولیتی وجود داشته باشد نسبت به هر دو سمت احساسات خواهد بود. به تجربه فکر می‌کنم می‌توان برخی احساسات را کمرنگ حتی گاهی حذف یا تشدید کرد و توانستن مسئولیت به همراه می‌آورد. چطور؟ راه‌هایی که من برای کنترل شکل‌گیری احساسات به نظرم می‌رسد این‌ها هستند:

  • خود را به دفعات در معرض شرایط مشابه قرار بدهیم. شاید سرهنگ چون در جنگ‌ها و شرایط مشابه زیادی بوده دیگر نمی‌ترسد.
  • به ریشه یا ریشه‌های واکنشی که فکر می‌کنیم درست نیست فکر کنیم شناخت بیشتر به کنترل شکل‌گیری کمک می‌کند.
  • تغییر نوع نگاه، پذیرفتن یک سری باورها رفتارها و واکنش‌های ما را هم تغییر می‌دهند. نگاه لازم برای کنترل حس بخصوص را پیدا کنیم.
  • وانمود و تکرار کردن، اینکه اگر فلان اتفاق افتاد ما فلان احساس را نخواهیم داشت.
  • اجتناب از شرایطی که آن حس را به وجود می‌آورد. مثلا فکر نکردن به چیزی که ناراحتمان می‌کند.

سوال‌های مهم سن من کدام است؟

دیروز در حال گوش دادن به گفتگوی محمدرضا شعبانعلی با مبینا محمدی بودم از سری گفتگوهای رادیو مذاکره. ویژگی متمایز این گفتگو، این بود که فرد مقابل یک نوجوان است. یک نوجوان متعلق به دهه ۸۰. با خودم فکر می‌کردم خوب بود که من هم در دوران نوجوانی همچین گفتگویی را می‌شنیدم، شاید به من کمک می‌کرد. بنابراین گفتم که خودم اقدامی بکنم و حداقل به یک نوجوان دیگر این فایل را بدهم.

در فامیل و دوست و آشنا دو سه نوجوان بیشتر نمی‌شناسم که رابطه‌ی نزدیکی با هیچکدام ندارم و خوب می‌دانم اگر خودم این فایل‌ یا شبیه همچین چیزی را از کسی می‌گرفتم که دوستم نبود و خیلی خودش و نظرش برایم مهم نبودند احتمالا به آن توجه نمی‌کردم یا حتی اگر به فایل گوش می‌دادم آن را جدی نمی‌گرفتم. خودم هم در آن دوران توصیه‌هایی از این دست که می‌توانستند زندگی مرا تغییر بدهند و گاهی هم دادند کم نداشتم اما توصیه کننده هم نقش قابل توجهی در این داشت که من به آن توصیه عمل کنم یا نه. درست است که می‌گویند به گفته نگاه کن نه به گوینده اما آن دوران نصیحت‌کننده زیاد داشتم و هنوز هم دارم. هم ظرفیت من کم بود هم بررسی آن‌ همه گفته زیاد سخت بود پس به گوینده هم نگاه کرده و می‌کنم.

به دلایل بالا تصمیم گرفتم فایل را به هیچکدام از نوجوانانی که می‌شناسم ولی به آن‌ها نزدیک نیستم ندهم. پس گفتم آن را در اینجا بگذارم چون به نظرم هم برای غیر نوجوانان خوب است هم اگر نوجوانی مطالب این وبلاگ را خواند و به این ترتیب به هم نزدیک شدیم شاید آن را گوش بدهد و کمی، کمی جدی‌تر بگیرد. یک خلاصه کوتاهی از آن را هم اینجا یادداشت می‌کنم:

– مبینا سوال می‌کند که درست است که از الان به شغل آینده فکر کنیم؟

+ در ادامه گفتگو و جمع‌بندی در پاسخ به این سوال به این می‌رسیم که بهتر است مسأله‌های زمان خودمان را خوب حل کنیم.

+ ۱۵، ۲۰ سال آینده را نگاه نکنیم به موفقیت فکر کنیم به اینکه در ۵۰ سالگی چطور باشیم خودمان را موفق می‌بینیم در ۷۵ سالگی چطور؟

+ کنکور و شغل و دانشگاه عوارضی هستند، هدف سفر نمی‌تواند عوارضی باشد. به هدف فکر کنیم.

وصیت‌نامه عشق

وصیت‌نامه عشق

۱۴۲۸۵ روز از ربودن امام موسی صدر می‌گذرد. امروز وصیت‌نامه شهید چمران خطاب به امام موسی صدر را خواندم. متن کامل وصیت‌نامه و ماجرای آن را می‌توانید اینجا بخوانید. قسمت‌هایی از آن را می‌آورم: ادامه‌ی مطلب