کورسویی ز چراغی رنجور

این هفته، حین خواندن نوشته مواجهه با مرگ از وبلاگ آقای مُشیرفر، با دکلمه ارغوان از آقای هوشنگ ابتهاج مواجه شدم. فکر می‌کنم از زمان دیدن آن تا حالا بیش از ۵۰ بار گوش داده‌ام. اینجا هم می‌گذارم برای ثبت حال و هوای این روزها.

 

ارغوان
شاخه هم خون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگ است امروز
آفتابیست هوا یا گرفته است هنوز
من در این گوشه که از دنیا بیرونست
و آسمانی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست
آنچه می بینم دیوارست
آه این سقف سیاه
آنچنان نزدیکست
که چو بر می کشم از سینه نفس
نفسم را بر می گرداند
ره چنان بسته که پرواز نگه
در همین یک قدمی می ماند
کور سویی ز چراغی رنجور
قصه پرداز شب ظلمانیست

شمع‌هایی خُرد

من، از خراسان و

تو از تبریز و

او از ساحلِ بوشهر

با شعرهامان شمع‌هایی خُرد

بر طاقِ واین شب‌های وحشت برمی‌افروزیم.

 

یعنی که در این خانه هم

چشمان بیداری

باقی‌ست

یعنی در اینجا می‌تپد قلبی و

نبضِ شاخه‌ها زنده‌ست

هرچند

با زهرِ سبز آلوده و از وحشت آکنده‌ست.

 

این شمع‌ها گیرم نتابد

در شبستانِ ابد، در غرفه تاریخ

گیرم فروغِ فتح فردایی نباشد،

لیک،

گر کورسو،

گر پرتوافشان،

هرچه هست این است:

یادآورِ چشمانِ بیداری‌ست.

وز زندگانی

– گرچه شامی شوکران‌کند –

باری، نموداری‌ست

 

شعر «نشانی» از کتاب «از زبان برگ» – شفیعی کدکنی

بی‌طرف نمی‌توانم بود

لا أستطیع أن أکون محایداً         بی‌طرف نمی‌توانم بود
مع امرأه تبهرنی.                     نه با زنی که چشمم را خیره می‌کند
ولا مع قصیده تدهشنی.           نه با شعری که مبهوتم می‌سازد
ولا مع عطر یزلزلنی.                 نه با عطری که لرزه بر جانم می‌اندازد
فلا حیاد أبداً                           که هرگز بی‌طرفی معنی ندارد
بین عصفور.. وحبه قمح!!          میان گنجشک… و دانه گندم!!

 

شعر از نزار قبانی با ترجمه موسی اسوار

باز هم همان حکایت همیشگی

باز هم همان حکایت همیشگی

معلم با سرعتی، کمی بیشتر از حالت عادی وارد کلاس شد. لوازمش را به جز کتابی قرمز با ضخامت کم روی میز گذاشت. انگشت اشاره‌اش لای یکی از صفحات آن قرار داشت. داشتم با خودم می‌گفتم لابد می‌خواهد کتابی کمک آموزشی معرفی کند که کتاب را از همان جایی که انگشتش قرار داشت باز کرد و  بی‌مقدمه شروع به خواندن کرد:

ما حاشیه‌نشین هستیم
مادرم می‌گوید:«پدرت هم حاشیه‌نشین بود،
در حاشیه به دنیا آمد، در حاشیه جان کند، یعنی زندگی کرد و در حاشیه مرد.»
من هم در حاشیه به دنیا آمده‌ام.
ولی نمی‌خواهم در حاشیه بمیرم.
برادرم در حاشیه بیمارستان مرد.
خواهرم همیشه مریض است. همیشه گریه می‌کند، گاهی در حاشیه گریه، کمی هم می‌خندد.
مادرم می‌گوید:«سرنوشت ما را هم در حاشیه صفحه تقدیر نوشته‌اند.»

ادامه‌ی مطلب

نقاب لبخند

آن‌هایی که در دنیا زیاد زجر کشیده‌اند، ماسکی روی صورتشان زده‌اند، آن‌هایی که زیاد گریه و به همان اندازه زیاد ناله می‌کنند، اصلا نمی‌دانند درد چیست.

 

بزرگ علویچمدان

ناخودآگاه یاد شعری از فاضل نظر میفتم.

شادم تصور می‌کنی وقتی ندانی

لبخندهای شادی و غم فرق دارند

 

 فاضل نظری گریه‌های امپراطور

دست‌هایم پر از بیهودگی جست‌وجوهاست

ریشه‌ام از هوشیاری خورده آب

 

دست‌هایم پر از بیهودگی جست‌وجوهاست

 

زندگی‌ام در تاریکی ژرفی می‌گذشت

این تاریکی طرح وجودم را روشن می‌کرد

 

هرجا که من گوشه‌ای از خودم را مرده بودم

یک نیلوفر روییده بود

 

سهراب سپهری

هرکدام این‌ها از یک شعر جدا هستند به ترتیب زیر:

  1. هشت‌کتاب – آوار آفتاب – روزنه‌ای به رنگ
  2. هشت‌کتاب – آوار آفتاب – شاسوسا
  3. هشت‌کتاب – زندگی خواب‌ها – لحظه گمشده
  4. هشت‌کتاب – زندگی خواب‌ها – نیلوفر