احترام به قانون، ۳ بامداد

دکتر سریع القلم یک سری ویژگی‌های سی‌گانه دارد، به این صورت که هر از چند گاهی لیستی منتشر می‌کند با عنوان سی ویژگی فُلان. من هم معمولا آن‌ها را می‌خوانم، نکته‌های جالبی دارد. مثلا آخرین موردش با عنوان سی ویژگی یک شهروند مسئولیت­ شناس، اواسط اسفند منتشر شد. برخی موارد قابل توجه‌اش را اینجا می‌آورم.

ویژگی یک شهروند مسئولیت شناس این است که:

  • هر کاری را با مشورت ­های تخصصی انجام می ­دهد

چیزی که به تجربه نظرم به آن جلب شده این هست که مشورت آن طور که اسمش دَر رفته به درد نمی‌خورد و معمولا کمک کمی می‌کند. یکی از راه‌های به درد بخورتر کردن آن شاید مشورت با افراد خاص یا همین مشورت‌های تخصصی باشد. می‌گویم شاید، چون امتحان نکرده‌ام و پس از خواندن این مورد به این فکر کردم که تقریبا فردی را نمی‌شناسم که بتواند مشورت تخصصی بدهد و از این لحاظ فقیر محسوب می‌شوم.

  • در انجام کارها، از توان عقلی خود، چندین برابرِ هوش خود بهره می ­گیرد

این مورد را نفهمیدم. چون تفاوت مفاهیم هوش، عقل و برخی دیگر برایم روشن نیست.

  • آنقدر Search می­کند تا Fact را از Propaganda تفکیک کند
  • بسیار می­ گوید: من نمی­دانم یا این موضوع را به درستی نمی­فهمم
  • آنقدر حوصله به خرج می­ دهد تا موضوعی را دقیق بفهمد بعد واکنش نشان دهد

قبلا دو بار مرتبط با این موارد نوشته‌ام(۱، ۲). خودم هم اخیرا بیشتر این سه مورد را تمرین می‌کنم، به خصوص کمتر واکنش نشان دادن را. چند بار تلاش برای تفکیک Fact از Propaganda یا فهم دقیق موضوع باعث شده خود به خود واکنش نشان ندادن و گفتنِ نمی‌دانم را به تلاش برای رسیدن به حقیقت ترجیح بدهم. رسیدن به حقیقت(Fact) در یک مسأله انرژی و زمان زیادی می‌خواهد و این خود به خود باعث شده در حوزه مشخص‌تری تمرکز کنم و منابعم را خرج اولویت‌هایم بکنم.

  • زندگی خود را مانند لوگوی المپیک در پنج دایره متداخل طراحی می­ کند: رشد فردی، توجه به خانواده، حرفه، افزایش سطح دانش تخصصی و خدمات مدنی

این مورد هم جالب بود.

  • چون خودشناسی مقدمه توسعه ­یافتگی مدنی است، آنقدر از خود شناخت دارد که ۵۰ صفحه در مورد افکار و روحیات خود می ­تواند بنویسد

این روزها که در حال خواندن کتاب اعترافات روسو هستم بیشتر این مورد را درک می‌کنم و می‌فهمم خودشناسی چقدر مهم است. ۵۰ صفحه که فعلا دور از دسترسم است، اما تلاش می‌کنم در آینده نزدیک بتوانم ۱۰ صفحه بدون توقف در مورد خودم بنویسم. خود وبلاگ‌نویسی هم تمرین آماده شدن برای این مورد می‌تواند باشد.

  • حتی سه نصف شب و بدون آنکه دوربینی باشد، پشت چراغ قرمز می­ ایستد

اما این مورد که، مثلا بهانه اصلی این نوشته هم هست. من نمی‌فهمم چرا باید ۳ نصف شب در چهار راهی که پرنده پر نمی‌زند پشت چراغ قرمز بایستم. شبیه این توصیه چند بار در جاهای دیگر خوانده یا شنیده‌ام. در طول روز هم با اینکه کم پشت فرمان می‌نشینم، به قوانین راهنمایی رانندگی و به خصوص آن‌ها که مستقیم روی بقیه تأثیر می‌گذارد، دقت می‌کنم. مثلا تا به امروز که بیشتر از ۵ سال است که رانندگی می‌کنم، کمتر از سه چهار بار دوبل پارک و توقف کرده‌ام، همچنین دفعاتی که آگاهانه ورود ممنوع رفته‌ام هم کمتر از انگشتان یک دست بوده ولی ساعت دو سه شب نه، چراغ قرمز را هم رد می‌کنم، چون به نظرم در آن زمان پشت چراغ ایستادن و در کل عمل کردن به قوانین معنایی ندارد.

اگر هدف این توصیه این است که قوانین راهنمایی رانندگی به ناخودآگاه ما وارد شود یا جایگاه و احترام آن پیش ما بالا برود، هرچند که باز هم من دلیل این همه تأکید را نمی‌فهمم. ولی در کشوری که احتمال تصویب قوانین مخالف با اخلاق یا مجموعه ارزش‌های دیگری که بالاتر از قانون قرار می‌گیرند بالاست چرا باید رعایت قوانین را به سمت عادت و ناخودآگاهمان هدایت کنیم؟

من در مورد فلسفه حقوق و قوانین مطالعه نداشته‌ام ولی فکر می‌کنم که قوانین راهنمایی رانندگی و شاید کلا قوانین با هدفشان است که معنا پیدا می‌کنند. در مورد راهنمایی رانندگی هم به نظر این هدف نظم(کمتر شدن اتلاف وقت) و حفظ سلامتی انسان‌هاست. هیچ کدام از این‌ها ۳ نصف شب موضوعیت ندارد. دقت کنید که من نمی‌گویم با سرعت ۱۰۰ کیلومتر بر ساعت از چراغ قرمز رد می‌شوم. سرعتم را کم می‌کنم احتمالا توقفی هم می‌کنم اما قبل از سبز شدن حرکت می‌کنم.

سالی که گذشت، سال پیش رو

سال ۹۶ اولین سال این وبلاگ بود، قبلا هم تجربه چند وب‌سایت و وبلاگ داشتم اما هیچکدام شامل نوشته‌های شخصی خودم نمی‌شدند. از این نظر اولین سال وبلاگ نویسی شخصی من هم هست. فروردین سال پیش بود که تصمیم گرفتم در فضای اینترنت بیشتر بنویسم. به طور مشخص هم چند قالب را انتخاب کردم. وبلاگ، گودریدز، متمم و اواسط سال توییتر را هم اضافه کردم. نتیجه‌اش چه شد؟ در هر چهار قالب هدفم رسیدن به یک کمیت مشخص بود. وبلاگ و توییتر خوب پیش رفتند و راضی هستم اما از گودریدز و به خصوص متمم نه، به مقداری که می‌خواستم نرسیدم.

در سالی که گذشت ۱۰۳ پست نوشتم. آن اوایل نوشتن خیلی سخت بود، الان هم همچنان سخت هست ولی بهتر از گذشته، حداقل شروع نوشتن راحت‌تر شده. اوایل به زور به ۴۰۰ کلمه می‌رسیدم الان به خودم می‌آیم می‌بینم ۳۰۰ کلمه نوشته‌ام و همچنان حرف دارم. اما برنامه امسال چیست؟ فعلا با تأکید بر کمیت در همین چهار قالب خواهم نوشت. در مورد وبلاگ سعی می‌کنم بیشتر، بلندتر و کمی منظم‌تر بنویسم. هنوز خودم را در وبلاگ نویسی پیدا نکرده‌ام، مرزها و سبک نوشتنم مشخص نیست، حتی مطمئن نیستم برای چه می‌نویسم.

از نوشتن که بگذریم می‌رسیم به کتاب، من کتاب‌هایم را با گودریدز مدیریت می‌کنم و به همین دلیل سال کتابیِ من میلادی است و منظورم از سال قبل در زمینه کتاب می‌شود ۲۰۱۷، تقریبا سه ماه با سال جدید شمسی فاصله دارد. از یک نظر بد هم نبوده اینکه سال بعضی چیزها و برنامه و بررسی آن‌ در زمان دیگری انجام می‌شود باعث می‌شود در سال نو به ارزیابی همه چیز نپردازم. همچنین دلیلی شد برای اینکه یک پیش ارزیابی از خودم داشته باشم.

سال قبل ۱۲۲ کتاب خواندم. قصد داشتم بیشتر بخوانم چون از اول می‌دانستم سال خلوتی خواهم داشت، اما نشد. حالم از لحاظ روانی خوب و پایدار نبود. اما همین‌هایی که خواندم هم بد نبودند، کتاب‌های خوبی بینشان بود. در مجموع متنوع خواندم با کمی رگه‌ی پررنگ‌تر فلسفه دین(می‌توانید لیست کتاب‌ها را اینجا ببینید). امسال قصد دارم و شروع هم کرده‌ام که بیشتر رمان بخوانم فعلا از روی لیست صدتایی امیرخانی شروع کردم ولی دربندش نخواهم ماند مگر اینکه خیلی خوش بگذرد.

از نوشتن بگذریم برویم سراغ بقیه، ۹۶ برای من سال چند تصمیم جدی بود و اصلی‌ترین درگیری‌ام همین تصمیم‌ها بودند. در همه‌شان انتخابم را کردم اما هنوز برخی عملیاتی نشده‌اند، اصطلاحا executeشان نکرده‌ام. چند ماه اول ۹۷ را به عملیاتی کردن آن‌ها مشغول می‌شوم. مثلا یکی از آن‌ها کار است، امسال مشغول به کار خواهم شد(نه به صورت جدی). یکی دیگر دانشگاه است، بالاخره بعد از ۶ سال و نیم دانشگاه را تمام کردم و هنوز معلوم نیست مدرکش(کارشناسی) را بگیرم. یکی از تصمیماتم این بود که برای ارشد اقدام نکنم. انتخاب‌هایم زندگی متفاوتی را ساخته و در حال ساختن است، تلاش می‌کنم در مدل زندگی جدیدم آرام آرام غرق بشوم.

 

هاوکینگ در اعماق خاطرات

استفن هاوکینگ دو هفته پیش مرد. روز بعدش من هم متوجه شدم و به عنوان یک خبر معمولی از آن عبور کردم. تنها چیزی که از فیزیک خوب می‌دانم این است که چیزی نمی‌دانم. چند روز گذشت تا اینکه توییتی دیدم در مورد تأثیری که هاوکینگ به واسطه کتاب‌هایش روی شخصی گذاشته بود. یک مرتبه اتاقی از اتاق‌های خاطراتم روشن شد، پرت شدم به ۱۲ سال پیش، دوم راهنمایی. مدرسه یک کلاس فوق‌العاده فیزیک برای تعداد محدودی گذاشته بود، معلممان آقای گلدست از چیزهایی صحبت می‌کرد که گاهی اوقات بیشتر شبیه جادو بودند تا علم. برایمان از درون اتم و ذرات ریز اتمی می‌گفت تا سیاهچاله‌ها. این کلاس از جمله معدود کلاس‌هایی بود که از بقیه پایه‌ها هم در آن حضور داشتند. شاید چون نسبت به آنچه گفته می‌شد همه‌مان در یک سطح قرار داشتیم، بی‌سواد.

در همین کلاس با دوستی از پایه بالاتر آشنا شدم که بیشتر از من می‌فهمید، با هم در مورد موضوعات مختلفی صحبت می‌کردیم و البته من بیشتر شنونده بودم. هنوز هم برخی جملاتش یادم هست. یادم نیست که یک بار در حال صحبت در چه مورد بودیم که کتابی درآورد و به من امانت داد. آنجا بود که با هاوکینگ آشنا شدم. بگذریم از اینکه خود کتاب هم در مدت زمانی که دست من بود سرنوشت جالبی پیدا کرد و من در نهایت شرمنده دوستم شدم. کتاب وقتی به دست من رسید که من به واسطه آن کلاس و دوست جدیدم، سرشار از کنجکاوی بودم بلافاصله شروع به خواندنش کردم بخصوص در مدرسه اکثر مواقع در دستم بود. یادم هست آن زمان سر کلاس‌ها معمولا کتاب داستان می‌خواندم، اصل خواندن تاریخچه زمان هم سر همان کلاس‌ها بود. زیر میز می‌خواندم و به فکر فرو می‌رفتم، یادم هست با اینکه نویسنده تلاش کرده بود به زبان ساده بنویسد اما من بیشتر فصل‌ها و صفحات را بارها می‌خواندم تا چیزی بفهمم.

دقیق یادم نیست که محتوایی که یادم هست از این کتاب است یا کتاب دیگر او جهان در پوست گردو، چون آن را هم حدود دو سال بعد خواندم. تا جایی که یادم می‌آید از پارادوکس دو قلوها در کتاب گفته بود، از اینکه نور داخل سیاهچاله گیر می‌کند و سیاهچاله به نوعی می‌تواند کپسولی از تاریخ باشد. آن قدر درگیر شده بودم، دوستم می‌گفت تو در آینده فیزیک خواهی خواند. راستش خودم هم همین فکر را می‌کردم. فیزیک برای من شده بود یک دنیای جادویی که دوست داشتم در مورد آن بیشتر بدانم و فکر کنم. رویای فیزیکدان شدن تا انتخاب رشته بعد از کنکور همراهم بود. بین پیگیری فیزیکدان شدن و خواندن برق دو دل بودم و البته بیشتر متمایل به برق بودم. با یک نفر در میان گذاشتم، جوری توی ذوقم زد، که حداقل انتخاب رشته فیزیک از سرم افتاد.

نتیجه آن دوران یعنی کلاس آقای گلدست، آن کتاب و کمی مطالعات سال‌های بعد باعث شد دهانم در مورد فیزیک بسته شود. کتاب جهان در پوست گردو را هنوز دارم، نگه داشته‌ام تا سر فرصتی تلاش کنم بیشتر از قبل بفهمم. ممنون آقای هاوکینگ که دهانم را بستی. از اینکه اخیرا با دیدنت در سریال بیگ بنگ و حتی با مرگت یاد تغییری که در من ایجاد کردی نیفتادم احساس شرمندگی می‌کنم و نفرت بیشتر از بازی‌های زندگی. خوشحالم که با خواندن آن توییت، یاد شور و شعفی افتادم که آن دوران در من ایجاد کردی.

بچه‌دار شدن اخلاقی نیست – قسمت ششم، جمع‌بندی

من در پنج قسمت ابتدایی به ترجمه این مقاله پرداختم و در انتها گفته بودم شاید قسمت آخری هم باشد برای حرف‌های خودم. خوب این هم حرف‌های من.

مسأله بچه دار شدن برای من، حداقل به طور جدی هیچگاه مطرح نبوده و به همین دلیل مطالعه و فکر جدی‌ای در مورد آن نکرده‌ام. خواندن این مقاله هم برایم بیشتر جنبه مطالعه عمومی و تفریحی داشت، تا قبل از خواندن مقاله آقای بناتار حتی به در همین حد هم در این موضوع مطالعه‌ای نداشتم؛ اما فکر چرا، بارها به این موضوع فکر کرده‌ام. چون به نظرم فرزنددار شدن مسأله و موقعیت جالبی است. در عین حال خانواده‌ها خیلی ساده با آن برخورد می‌کنند. حتی مثلا در فیلم‌ها و سریال‌ها(چه خارجی چه ایرانی) هم جنبه‌های درجه دوم مورد توجه قرار می‌گیرد و به بقیه جوانبِ به نظر من مهم‌تر، کمتر پرداخته می‌شود.

این مقاله توجه من را جلب کرد چرا که احساس کردم بسیاری از مسائلی که در فکرهای گاه و بیگاهم برایم مطرح بود، اینجا هم طرح و بررسی شده، به همراه نکات دیگری که من به آن‌ها توجه نکرده بودم. در نهایت با اینکه این موضوع، مسأله من نیست و صرفا برایم جالب است، تصمیم گرفتم تلاش کنم و این مقاله را دست و پا شکسته ترجمه کنم. حالا در این قسمت چند جمله‌ای اضافه بر مقاله خواهم نوشت.

ادامه‌ی مطلب

شکارچی جنگل، بن‌بست راز

اطرافت رو مه گرفته، همه چی محو. کورمال کورمال می‌ری جلو، بالاخره یک چیزایی داره معلوم میشه، می‌تونی بلند شی. کم کم راه می‌ری آخرش هیچی معلوم نیست، اصلا معلوم نیست چیزی باشه. اما می‌ری. مثل اینکه تو مسیر افتادی، یواش یواش دور می‌گیری، اما خیالت راحت نیست. مشکل حل نشده داری. پاهات خسته‌ست، اما خستگیش مال راه رفتن نیست، راهی نیومدی هنوز، همش چند تا مسیر بن‌بست رفتی، اینم که معلوم نیست تهش چی باشه، احتمالا یک بن‌بست دیگه. خستگی مال زیاد راه رفتن نیست، مال گذشته است، اما نه قدم‌های گذشته. شاید قسمتیش مال سرخوردگی راه‌های بن‌بست باشه ولی قسمت اصلیش مال همین راه جدید هست. این یکی انگار شکارچی داره. نمی‌دونم، خیلیم راه‌ها جدا نیستن، میگم این راه و اون راه شاید یکم غلط انداز باشه. هرچی هست به جلو می‌ری، دور می‌گیری.

تَق، افتادم. آی، دوباره زد، به همونجا هم زد. هرچی می‌زنه به اونجا می‌خوره، می‌زنه. فرقی نمی‌کنه با سنگ، با تیرکمون یا گلوله، همش می‌خوره به اونجا، به اندازه لازم هم زخمی ‌می‌کنه. رو زمین افتادم فعلا نمی‌تونم تکون بخورم. کارمون شده همین. تا بلند می‌شم، تا میام سرعت بگیرم می‌زنه، یک بار وقتی ‌خوابم، یک بار وقتی تو خیابان راه می‌رم، یک بار وقتی دارم گوش می‌دم. انگار از همه جا می‌تونه بزنه. منم که هیچی میفتم رو زمین یکم دست و پا می‌زنم دوباره از اول، کورمال کورمال، بلند شدن، راه رفتن، کمی‌ سرعت گرفتن و تَق.

مَشتی آخه چرا؟ زخمای قبلی هنوز خوب نشده. خستگی تو بدنم کهنه شده. چرا نمی‌زاری برم؟ نه می‌تونم وایسم نه می‌زاری برم. هر سری زودتر از دفعه قبلی صاف می‌زنی همونجا، می‌اندازیم رو زمین. بعد هم لابد تماشا می‌کنی چجوری از درد به خودم می‌پیچم. شاید ندونی، ولی هر دفعه درد داره، تو تکرار می‌کنی، اما درد تکراری دردش بیشتر نباشه کمتر نیست. شاید به روم نمیارم اما هر دفعه بیشتر به خودم می‌پیچم.

چی می‌خوای؟ حرفت چیه؟

مغالطه نرخ پایه یا ‌Base rate fallacy

مدتی پیش نوشته‌‌ای از آقای کاوه لاجوردی خواندم که به موضوعی با نام مغالطه نرخ پایه(Base rate fallacy) ارجاع داده بودند، نگاهی به موضوع انداختم، خوشم آمد آن را ذخیره کردم تا بعدا سر فرصت بخوانم. اینکه می‌گویم مدتی پیش واقعا خیلی پیش است، خود نوشته سال گذشته در همین روزها منتشر شده، امیدوارم من هم همان مواقع نخوانده باشمَش که در این صورت خیلی تنبلی کرده‌ام.

Base rate fallacy که من ترجمه‌اش را جایی ندیدم و بنابراین خودم مغالطه نرخ پایه ترجمه‌اش می‌کنم، در مورد خطای حس شهودی(شاید بتوان گفت شهودی) نسبت به برخی مسائل آماری است. مسأله به طور کامل در ویکی‌پدیا، این صفحه شرح داده شده، من هم می‌خواهم کمی در مورد آن بنویسم.

با یک مثال شروع می‌کنم: فرض کنید یک دستگاه تست اعتیاد داریم که تنها خطای آن خطای ۳ درصد مثبت است؛ یعنی در ۳ درصد موارد فردی که دارای اعتیاد نیست را معتاد تشخیص می‌دهد. می‌دانیم که ۶ درصد جمعیت شهر معتادند. حال اگر به صورت تصادفی از فردی در این شهر، تست اعتیاد گرفتیم و مثبت بود(دستگاه تشخیص اعتیاد داد)، به احتمال چند درصد واقعا معتاد است؟

اگر پاسختان ۹۷٪ است، شما هم دچار این خطا شده‌اید. بیایید دوباره حساب کنیم. اگر شهر ۵۰۰ نفر جمعیت داشت(فرض مقدار جمعیت محاسباتمان را ملموس‌تر می‌کند و تأثیری بر نتیجه نهایی ندارد)، چند نفر آن واقعا معتاد بودند؟

۵۰۰ * ۰٫۰۶ = ۳۰

۳۰ نفر در شهر معتاد هستند. اما اگر با دستگاه از جمعیت تست بگیریم، چند نفر را معتاد تشخیص می‌دهد؟ معتادها را که درست تشخیص می‌دهد. ۳ درصد افرادی را که معتاد نیستند هم معتاد تشخیص می‌دهد.

۳۰ + ۴۷۰ * ۰٫۰۳ = ۴۴٫۱

۴۴.۱ نفر را معتاد تشخیص می‌دهد در حالی که ۳۰ نفر واقعا معتادند. پس احتمال درستی بودن نتیجه مثبت دستگاه چند درصد می‌شود؟

۱۰۰ * ۳۰/۴۴٫۱ = ۶۸٫۰۳

بنابراین احتمال واقعا معتاد بودن یک نفر که نتیجه آزمایش دستگاه مثبت بوده ۶۸ درصد است. حالا باز شاید احتمال ۶۸ درصد قابل قبول باشد. اگر در همین مسأله درصد معتادان واقعی شهر ۱ درصد بودند، احتمال اینکه فردی با آزمایش مثبت دستگاه، واقعا معتاد باشد، می‌شود ۲۵ درصد. نمی‌دانم متوجه شده‌اید یا نه اما هرچه درصد واقعی پایین‌تر می‌آید(در مثال ما درصد معتادان واقعی) برای اینکه نتیجه دستگاه قابل اعتماد باشد باید خطای آن بسیار کمتر شود، می‌توان گفت درصد خطا هرجه تسبت به درصد واقعی کوچک‌تر باشد نتیجه دستگاه قابل اعتمادتر است.

می‌توانید دو مثال دیگر هم در صفحه ویکی‌پدیا پیدا کنید(بخصوص مثال دومش جالب است). خودتان آن‌ها را حل کنید تا بفهمید کامل متوجه موضوع شده‌اید یا نه.

برنامه Pocket

برنامه Pocket

گفتم کمی حال و هوای وبلاگ عوض بشود، برای همین این نوشته در مورد یکی از برنامه‌هایی هست که روی همه دستگاه‌هایم(Device) دارم. و الان که به موبایلم نگاه می‌کنم باسابقه‌ترین برنامه من در موبایل است. در پیاده‌روها، سفر، کلاس‌های خسته کننده و خیلی موقعیت‌های دیگر از آن استفاده کرده‌ام. موبایل قبلی من وقتی در حال خواندن یک مقاله در Pocket بودم از دستم دزدیده شد:دی.

Pocket که از این به بعد همان فارسی پاکت از آن نام می‌برم، یک برنامه ذخیره مطلب است. مثلا شما هنگام وبگردی یا هر کار دیگری در اینترنت به مطلبی بر می‌خورید که مایلید آن را بخوانید اما بعدا، الان وقتش را ندارید، یا اصلا آن را می‌خوانید اما می‌خواهید بعدا دوباره به آن رجوع کنید. آن را به راحتی در پاکت ذخیره می‌کنید و بعدا می‌توانید با باز کردن برنامه پاکت آن را سر فرصت بخوانید. این اولین ویژگی مهم و کاربردی پاکت بود. دومین ویژگی پاکت استخراج متن است. پاکت به کمک هوش مصنوعی‌ای که دارد متوجه متن اصلی صفحه شده و آن را به همراه مابقی متعلقات متن جدا می‌کند، اصطلاحا از Web View به Article View تبدیل می‌کند، مطلب شما تبدیل به یک مقاله می‌شود که انگار در صفحه سفید نوشته شده و آن را می‌خوانید. مثلا این مطلب را به این صورت در مرورگر می‌بینید:

در پاکت به این نحو می‌خوانید(بعضی مواقع راست به چپ‌ها را چپ به راست می‌آورد):

ویژگی بعدی پاکت این است که به مطلب ذخیره شده در همه جا دسترسی دارید و اگر دانلود شده باشد به صورت آفلاین هم دسترسی خواهید داشت. مثلا پاکت برای مرورگرهای مختلف افزونه دارد که بتوانید هر صفحه‌ای را ذخیره کنید. حالا آن مطلب ذخیره شده را شما در کامپیوتر، موبایل یا تبلتتان خواهید داشت و می‌توانید بعدا بخوانید.

پاکت ویژگی‌های دیگری هم دارد مثل قابلیت تبدیل متن به گفتار برای متون انگلیسی، هایلایت کردن متن و دیگر موارد، اخیرا کمی هم مایه شبکه اجتماعی به آن اضافه شده مثلا می‌توانید مقاله‌های به اشتراک گذاشته مرا در اینجا ببنید و مثلا من را دنبال کنید. البته من مطالب کمی به اشتراک گذاشته‌ام ولی برخی مطالب خوب و زیادی به اشتراک می‌گذارند. همچنین می‌توانید مقالات با تعداد ذخیره بالا را در هر حوزه یا موضوعی ببینید.

پنج مطلبی که اخیرا من در اکانت پاکت خودم ذخیره کرده‌ام:

تکامل و دندان‌های عقل

نمی‌دونم اطراف شما هم این فضایی که اسمش سلامتی هست وجود دارد یا نه. اطراف خود من که به لطف مادرم، فامیل و تلویزیون به شکل محسوسی این فضا موج می‌زند. به طوری که انگار هرچی خوب هست و حال می‌دهد، بد و مُضر هم هست. تحت تأثیر این فضا یک سری از مشکلات سلامتی که جدیدا زیاد شده یا فکر می‌کنم زیاد شده را، در انتهای ذهنم ربط می‌دهم به سبک زندگی جدید(فست فود، چیپس و پفک، آلودگی هوا، پشت میز نشینی، کامپیوتر و …). مثلا به چشمم می‌آید که کچلی زیاد شده، دندان‌ها بیشتر خراب می‌شوند، بدن‌ها انگار ضعیف‌تر شده‌اند یا بیماری‌های دیگر این‌ها را ربط می‌دهم به سبک زندگی جدید، بدن ضعیف به آلودگی هوا، دندان‌ها به تغذیه.

دندان‌های عقل و جا نداشتن فک برای دندان‌ها و نیاز به ارتدنسی را چون هم خودم داشتم و  هم در آشنایان زیاد دیدم. فکر می‌کردم این دو مورد هم از مضرات سبک زندگی جدید باشد. تا اینکه مستند شبکه منوتو با نام تکامل را دیدم. این مستند در ۱۰ قسمت به بررسی تکامل اندام‌ها و ویژگی‌های گوناگون جانوران می‌پردازد. برای فردی مثل من که از تکامل چیزی نمی‌داند مستند جالبی بود. در یکی از این قسمت‌ها فکر کنم قسمت آرواره بود که گفت فک و دندان انسان‌ها از زمان شامپانزه‌ها تا به امروز در حال کوچک شدن است و جای آن به مغز می‌رسد و به همین دلیل است که امروزه جایی برای دندان‌های عقل نیست. شاید کوچک شدن فک هم به همین دلیل باشد(این را مستند مستقیم اشاره نکرد). در واقع طبق گفته‌های آن مستند در فرآیند تکاملی آرواره بزرگ و قوی کمتر برای تغذیه کارا بوده نسبت به مغز، ما می‌توانیم با ابزار عذا را قسمت قسمت کنیم و دیگر به دندان‌های بزرگ و آرواره قوی نیازی نیست، در کل هم علاوه بر تغذیه به نظر مغز بزرگتر به انسان قدرت بقای بیشتری می‌دهد.

بله مثل اینکه برخی از این تغییرات که درداور هم هستند(اگر دندانپزشکی زیاد رفته باشید می‌دانید) در جهت بهتر شدن(بقا) بوده. داستان تکامل پنجره جدیدی برای توجیه کردن برخی مسائل گشود، حالا راحت‌تر می‌توانم زندگی ناسالمم را ادامه دهم:d.

شرکت در چالش ۳۰ روزه وبلاگ نویسی

نزدیک ۲ ماه است که پست جدیدی ننوشته‌ام و واقعا از این موضوع ناراحتم، تازه داشتم عادت می‌کردم هفته‌ای حداقل دو نوشته جدید بنویسم. اما نداشتن حداقلِّ نظم شخصی باعث شد تا در این دو ماه که کمی کارهایم فشرده شد، اصلا ننویسم. این هفته قصد داشتم نوشتن را پی بگیرم که دعوت به چالش ۳۰ روزه وبلاگ نویسی مصطفی لامعی را دیدم، گفتم من هم شرکت کنم. ۳۰ روز نوشتن باعث می‌شود سریع‌تر به روال قبلی برگردم، هم اینکه با شرکت در این چالش وبلاگم کمی بیشتر دیده می‌شود و کمک می‌کند عقب ماندگیم از تعداد پست‌هایی که قصد داشتم امسال بنویسم جبران شود. نگران کیفیت هم نیستم، امسال به عنوان سال اول این وبلاگ هدفم فقط کمیت و عادت به منظم نوشتن بوده به کیفیت خیلی فکر نمی‌کنم. قصد دارم تا آخر امسال(۹۶) ۱۵۰ پست بنویسم که فعلا به ۸۰ رسیده.

مهاجرت به فایرفاکس

مهاجرت به فایرفاکس

یادم نیست که اولین بار کی کروم را باز کردم، اما خاطرم هست آن قدر خوب بود که کمتر از نیم ساعت کار کردن با آن مجابم کرد که مرورگر اصلیم باشد. حدود ۱ ماه پیش فنِ cpu از کار افتاد و به مرور قدرت cpu کمتر می‌شد، این را از آنجا حدس می‌زنم که با برنامه‌های ساده درصد استفاده از cpu بالا می‌رفت. این روال ادامه داشت تا اینکه هفته پیش گویا اوضاع خیلی خراب شد به حدی که حتی با باز کردن سریع چند تَب در کروم هم cpu به ۱۰۰ درصد می‌رسید گاهی هم کامپیوتر خاموش می‌شد. اما همچنان حوصله حمل کیس و درست کردن فن را نداشتم. در همین میان خبری خواندم در مورد نسخه جدید فایرفاکس(۵۷) با نام کوانتوم. در آن کلی تعریف کرده بودند که قسمتی از آن دوباره نوشته شده، طراحی آن عوض شده و غیره.

یکی از مواردی که توجهم را جلب کرد استفاده از زبان برنامه نویسی Rust در نسخه جدید بود. چند سال پیش با این زبان و زبان برنامه نویسی go آشنا شده بودم. هر دو زبان‌های جدیدی هستند با اهدافی جالب، go توسط گوگل طراحی و توسعه داده می‌شود و Rust توسط موزیلا. همان پس از خواندن بیشتر در موردشان به هر دو علاقه‌مند شدم بخصوص زبان go، مقداری هم با آن در کارهای مختلف کار کردم. خلاصه استفاده از Rust در نسخه جدید فایرفاکس دلیل دیگری شد تا آن را نصب و امتحان کنم.

قبلا هم فایرفاکس را تست کرده بودم، اما همیشه احساس می‌کردم کند است. این بار این طور نبود، حتی مشکل cpu هم کمتر شد، در کنار آن از طراحی جدید و برخی ویژگی‌های آن خوشم آمد. تصمیم گرفتم یک هفته از فایرفاکس استفاده کنم ببینم چه می‌شود. دیروز یک هفته تمام شد. هم در دسکتاپ هم موبایل به فایرفاکس مهاجرت کردم.

همه این‌ها به این معنا نیست که فایرفاکس کوانتوم از کروم سریع‌تر است، تا جایی که من دیدم هنوز نیست(البته به نظر سرعت آن قرار است بعد از این نسخه مرتبا بهتر شود). اما الان فایرفاکس برای من قابل قبول شده(حتی کمی بیشتر)، این موضوع در کنار تمایل به تنوع بعد از مدت‌ها و تا حدی ترجیح دادن ارزش‌های موزیلا به گوگل و دیگر موارد بهانه‌ای شد برای این مهاجرت.

چند مطلب برای مطالعه بیشتر در مورد فایرفاکس جدید:

  1. Introducing the New Firefox: Firefox Quantum
  2. Entering the Quantum Era—How Firefox got fast again and where it’s going to get faster
  3. Fearless Concurrency in Firefox Quantum