مغالطه نرخ پایه یا ‌Base rate fallacy

مدتی پیش نوشته‌‌ای از آقای کاوه لاجوردی خواندم که به موضوعی با نام مغالطه نرخ پایه(Base rate fallacy) ارجاع داده بودند، نگاهی به موضوع انداختم، خوشم آمد آن را ذخیره کردم تا بعدا سر فرصت بخوانم. اینکه می‌گویم مدتی پیش واقعا خیلی پیش است، خود نوشته سال گذشته در همین روزها منتشر شده، امیدوارم من هم همان مواقع نخوانده باشمَش که در این صورت خیلی تنبلی کرده‌ام.

Base rate fallacy که من ترجمه‌اش را جایی ندیدم و بنابراین خودم مغالطه نرخ پایه ترجمه‌اش می‌کنم، در مورد خطای حس شهودی(شاید بتوان گفت شهودی) نسبت به برخی مسائل آماری است. مسأله به طور کامل در ویکی‌پدیا، این صفحه شرح داده شده، من هم می‌خواهم کمی در مورد آن بنویسم.

با یک مثال شروع می‌کنم: فرض کنید یک دستگاه تست اعتیاد داریم که تنها خطای آن خطای ۳ درصد مثبت است؛ یعنی در ۳ درصد موارد فردی که دارای اعتیاد نیست را معتاد تشخیص می‌دهد. می‌دانیم که ۶ درصد جمعیت شهر معتادند. حال اگر به صورت تصادفی از فردی در این شهر، تست اعتیاد گرفتیم و مثبت بود(دستگاه تشخیص اعتیاد داد)، به احتمال چند درصد واقعا معتاد است؟

اگر پاسختان ۹۷٪ است، شما هم دچار این خطا شده‌اید. بیایید دوباره حساب کنیم. اگر شهر ۵۰۰ نفر جمعیت داشت(فرض مقدار جمعیت محاسباتمان را ملموس‌تر می‌کند و تأثیری بر نتیجه نهایی ندارد)، چند نفر آن واقعا معتاد بودند؟

۵۰۰ * ۰٫۰۶ = ۳۰

۳۰ نفر در شهر معتاد هستند. اما اگر با دستگاه از جمعیت تست بگیریم، چند نفر را معتاد تشخیص می‌دهد؟ معتادها را که درست تشخیص می‌دهد. ۳ درصد افرادی را که معتاد نیستند هم معتاد تشخیص می‌دهد.

۳۰ + ۴۷۰ * ۰٫۰۳ = ۴۴٫۱

۴۴.۱ نفر را معتاد تشخیص می‌دهد در حالی که ۳۰ نفر واقعا معتادند. پس احتمال درستی بودن نتیجه مثبت دستگاه چند درصد می‌شود؟

۱۰۰ * ۳۰/۴۴٫۱ = ۶۸٫۰۳

بنابراین احتمال واقعا معتاد بودن یک نفر که نتیجه آزمایش دستگاه مثبت بوده ۶۸ درصد است. حالا باز شاید احتمال ۶۸ درصد قابل قبول باشد. اگر در همین مسأله درصد معتادان واقعی شهر ۱ درصد بودند، احتمال اینکه فردی با آزمایش مثبت دستگاه، واقعا معتاد باشد، می‌شود ۲۵ درصد. نمی‌دانم متوجه شده‌اید یا نه اما هرچه درصد واقعی پایین‌تر می‌آید(در مثال ما درصد معتادان واقعی) برای اینکه نتیجه دستگاه قابل اعتماد باشد باید خطای آن بسیار کمتر شود، می‌توان گفت درصد خطا هرجه تسبت به درصد واقعی کوچک‌تر باشد نتیجه دستگاه قابل اعتمادتر است.

می‌توانید دو مثال دیگر هم در صفحه ویکی‌پدیا پیدا کنید(بخصوص مثال دومش جالب است). خودتان آن‌ها را حل کنید تا بفهمید کامل متوجه موضوع شده‌اید یا نه.

برنامه Pocket

برنامه Pocket

گفتم کمی حال و هوای وبلاگ عوض بشود، برای همین این نوشته در مورد یکی از برنامه‌هایی هست که روی همه دستگاه‌هایم(Device) دارم. و الان که به موبایلم نگاه می‌کنم باسابقه‌ترین برنامه من در موبایل است. در پیاده‌روها، سفر، کلاس‌های خسته کننده و خیلی موقعیت‌های دیگر از آن استفاده کرده‌ام. موبایل قبلی من وقتی در حال خواندن یک مقاله در Pocket بودم از دستم دزدیده شد:دی.

Pocket که از این به بعد همان فارسی پاکت از آن نام می‌برم، یک برنامه ذخیره مطلب است. مثلا شما هنگام وبگردی یا هر کار دیگری در اینترنت به مطلبی بر می‌خورید که مایلید آن را بخوانید اما بعدا، الان وقتش را ندارید، یا اصلا آن را می‌خوانید اما می‌خواهید بعدا دوباره به آن رجوع کنید. آن را به راحتی در پاکت ذخیره می‌کنید و بعدا می‌توانید با باز کردن برنامه پاکت آن را سر فرصت بخوانید. این اولین ویژگی مهم و کاربردی پاکت بود. دومین ویژگی پاکت استخراج متن است. پاکت به کمک هوش مصنوعی‌ای که دارد متوجه متن اصلی صفحه شده و آن را به همراه مابقی متعلقات متن جدا می‌کند، اصطلاحا از Web View به Article View تبدیل می‌کند، مطلب شما تبدیل به یک مقاله می‌شود که انگار در صفحه سفید نوشته شده و آن را می‌خوانید. مثلا این مطلب را به این صورت در مرورگر می‌بینید:

در پاکت به این نحو می‌خوانید(بعضی مواقع راست به چپ‌ها را چپ به راست می‌آورد):

ویژگی بعدی پاکت این است که به مطلب ذخیره شده در همه جا دسترسی دارید و اگر دانلود شده باشد به صورت آفلاین هم دسترسی خواهید داشت. مثلا پاکت برای مرورگرهای مختلف افزونه دارد که بتوانید هر صفحه‌ای را ذخیره کنید. حالا آن مطلب ذخیره شده را شما در کامپیوتر، موبایل یا تبلتتان خواهید داشت و می‌توانید بعدا بخوانید.

پاکت ویژگی‌های دیگری هم دارد مثل قابلیت تبدیل متن به گفتار برای متون انگلیسی، هایلایت کردن متن و دیگر موارد، اخیرا کمی هم مایه شبکه اجتماعی به آن اضافه شده مثلا می‌توانید مقاله‌های به اشتراک گذاشته مرا در اینجا ببنید و مثلا من را دنبال کنید. البته من مطالب کمی به اشتراک گذاشته‌ام ولی برخی مطالب خوب و زیادی به اشتراک می‌گذارند. همچنین می‌توانید مقالات با تعداد ذخیره بالا را در هر حوزه یا موضوعی ببینید.

پنج مطلبی که اخیرا من در اکانت پاکت خودم ذخیره کرده‌ام:

تکامل و دندان‌های عقل

نمی‌دونم اطراف شما هم این فضایی که اسمش سلامتی هست وجود دارد یا نه. اطراف خود من که به لطف مادرم، فامیل و تلویزیون به شکل محسوسی این فضا موج می‌زند. به طوری که انگار هرچی خوب هست و حال می‌دهد، بد و مُضر هم هست. تحت تأثیر این فضا یک سری از مشکلات سلامتی که جدیدا زیاد شده یا فکر می‌کنم زیاد شده را، در انتهای ذهنم ربط می‌دهم به سبک زندگی جدید(فست فود، چیپس و پفک، آلودگی هوا، پشت میز نشینی، کامپیوتر و …). مثلا به چشمم می‌آید که کچلی زیاد شده، دندان‌ها بیشتر خراب می‌شوند، بدن‌ها انگار ضعیف‌تر شده‌اند یا بیماری‌های دیگر این‌ها را ربط می‌دهم به سبک زندگی جدید، بدن ضعیف به آلودگی هوا، دندان‌ها به تغذیه.

دندان‌های عقل و جا نداشتن فک برای دندان‌ها و نیاز به ارتدنسی را چون هم خودم داشتم و  هم در آشنایان زیاد دیدم. فکر می‌کردم این دو مورد هم از مضرات سبک زندگی جدید باشد. تا اینکه مستند شبکه منوتو با نام تکامل را دیدم. این مستند در ۱۰ قسمت به بررسی تکامل اندام‌ها و ویژگی‌های گوناگون جانوران می‌پردازد. برای فردی مثل من که از تکامل چیزی نمی‌داند مستند جالبی بود. در یکی از این قسمت‌ها فکر کنم قسمت آرواره بود که گفت فک و دندان انسان‌ها از زمان شامپانزه‌ها تا به امروز در حال کوچک شدن است و جای آن به مغز می‌رسد و به همین دلیل است که امروزه جایی برای دندان‌های عقل نیست. شاید کوچک شدن فک هم به همین دلیل باشد(این را مستند مستقیم اشاره نکرد). در واقع طبق گفته‌های آن مستند در فرآیند تکاملی آرواره بزرگ و قوی کمتر برای تغذیه کارا بوده نسبت به مغز، ما می‌توانیم با ابزار عذا را قسمت قسمت کنیم و دیگر به دندان‌های بزرگ و آرواره قوی نیازی نیست، در کل هم علاوه بر تغذیه به نظر مغز بزرگتر به انسان قدرت بقای بیشتری می‌دهد.

بله مثل اینکه برخی از این تغییرات که درداور هم هستند(اگر دندانپزشکی زیاد رفته باشید می‌دانید) در جهت بهتر شدن(بقا) بوده. داستان تکامل پنجره جدیدی برای توجیه کردن برخی مسائل گشود، حالا راحت‌تر می‌توانم زندگی ناسالمم را ادامه دهم:d.

شرکت در چالش ۳۰ روزه وبلاگ نویسی

نزدیک ۲ ماه است که پست جدیدی ننوشته‌ام و واقعا از این موضوع ناراحتم، تازه داشتم عادت می‌کردم هفته‌ای حداقل دو نوشته جدید بنویسم. اما نداشتن حداقلِّ نظم شخصی باعث شد تا در این دو ماه که کمی کارهایم فشرده شد، اصلا ننویسم. این هفته قصد داشتم نوشتن را پی بگیرم که دعوت به چالش ۳۰ روزه وبلاگ نویسی مصطفی لامعی را دیدم، گفتم من هم شرکت کنم. ۳۰ روز نوشتن باعث می‌شود سریع‌تر به روال قبلی برگردم، هم اینکه با شرکت در این چالش وبلاگم کمی بیشتر دیده می‌شود و کمک می‌کند عقب ماندگیم از تعداد پست‌هایی که قصد داشتم امسال بنویسم جبران شود. نگران کیفیت هم نیستم، امسال به عنوان سال اول این وبلاگ هدفم فقط کمیت و عادت به منظم نوشتن بوده به کیفیت خیلی فکر نمی‌کنم. قصد دارم تا آخر امسال(۹۶) ۱۵۰ پست بنویسم که فعلا به ۸۰ رسیده.

مهاجرت به فایرفاکس

مهاجرت به فایرفاکس

یادم نیست که اولین بار کی کروم را باز کردم، اما خاطرم هست آن قدر خوب بود که کمتر از نیم ساعت کار کردن با آن مجابم کرد که مرورگر اصلیم باشد. حدود ۱ ماه پیش فنِ cpu از کار افتاد و به مرور قدرت cpu کمتر می‌شد، این را از آنجا حدس می‌زنم که با برنامه‌های ساده درصد استفاده از cpu بالا می‌رفت. این روال ادامه داشت تا اینکه هفته پیش گویا اوضاع خیلی خراب شد به حدی که حتی با باز کردن سریع چند تَب در کروم هم cpu به ۱۰۰ درصد می‌رسید گاهی هم کامپیوتر خاموش می‌شد. اما همچنان حوصله حمل کیس و درست کردن فن را نداشتم. در همین میان خبری خواندم در مورد نسخه جدید فایرفاکس(۵۷) با نام کوانتوم. در آن کلی تعریف کرده بودند که قسمتی از آن دوباره نوشته شده، طراحی آن عوض شده و غیره.

یکی از مواردی که توجهم را جلب کرد استفاده از زبان برنامه نویسی Rust در نسخه جدید بود. چند سال پیش با این زبان و زبان برنامه نویسی go آشنا شده بودم. هر دو زبان‌های جدیدی هستند با اهدافی جالب، go توسط گوگل طراحی و توسعه داده می‌شود و Rust توسط موزیلا. همان پس از خواندن بیشتر در موردشان به هر دو علاقه‌مند شدم بخصوص زبان go، مقداری هم با آن در کارهای مختلف کار کردم. خلاصه استفاده از Rust در نسخه جدید فایرفاکس دلیل دیگری شد تا آن را نصب و امتحان کنم.

قبلا هم فایرفاکس را تست کرده بودم، اما همیشه احساس می‌کردم کند است. این بار این طور نبود، حتی مشکل cpu هم کمتر شد، در کنار آن از طراحی جدید و برخی ویژگی‌های آن خوشم آمد. تصمیم گرفتم یک هفته از فایرفاکس استفاده کنم ببینم چه می‌شود. دیروز یک هفته تمام شد. هم در دسکتاپ هم موبایل به فایرفاکس مهاجرت کردم.

همه این‌ها به این معنا نیست که فایرفاکس کوانتوم از کروم سریع‌تر است، تا جایی که من دیدم هنوز نیست(البته به نظر سرعت آن قرار است بعد از این نسخه مرتبا بهتر شود). اما الان فایرفاکس برای من قابل قبول شده(حتی کمی بیشتر)، این موضوع در کنار تمایل به تنوع بعد از مدت‌ها و تا حدی ترجیح دادن ارزش‌های موزیلا به گوگل و دیگر موارد بهانه‌ای شد برای این مهاجرت.

چند مطلب برای مطالعه بیشتر در مورد فایرفاکس جدید:

  1. Introducing the New Firefox: Firefox Quantum
  2. Entering the Quantum Era—How Firefox got fast again and where it’s going to get faster
  3. Fearless Concurrency in Firefox Quantum

بارسلونا چطور والورده را انتخاب کرد

بارسلونا چطور والورده را انتخاب کرد

بارسلونا امسال را با سرمربی جدید خود یعنی ارنستو والورده شروع کرده. شروع خیلی خوبی هم داشته تا اینجای کار یعنی هفته یازدهم لالیگا ۳۱ امتیاز بدست آورده؛ ۸ امتیاز بیشتر از رئال و اتلتیکو، ۴ امتیاز بیشتر از تیم دوم جدول یعنی والنسیا. در بقیه لیگ‌های اروپایی فقط منچسترسیتی و پپ گواردیولا ۳۱ امتیاز از ۱۱ بازی کسب کرده‌اند.

قسمت جالب برای من انتخاب سرمربی در باشگاه بارسلوناست. من بازی‌های بارسلونا را از دوران رایکارد دیده‌ام. نحوه انتخاب گواردیولا یادم نیست اما انتخاب مربی‌های بعدی را تا امسال یعنی سال ۲۰۱۷، تقریبا یادم هست. بعد از رفتن پپ گواردیولا سال ۲۰۱۲، بارسلونا چهار مربی مختلف داشته: تیتو ویلانوا، جرارد مارتینو، لوییز انریکه و ارنستو والورده. هر چهار مربی‌ای که انتخاب شدند در حد مربی‌های بقیه تیم‌های بزرگ اروپا مشهور نبودند؛ در عین حال مربیان بارسلونا نتایج خوبی بدست آوردند. مثلا مربی‌های رئال در همین دوران مورینیو، آنجلوتی، بنیتز و زیدان فقط زیدان به عنوان مربی مشهور نبود. بایرن هم هاینکس، گواردیولا و آنجلوتی را در این دوران داشته.

بارسلونا با ویلانوا لالیگا را عالی شروع کرد ولی در نهایت او بدلیل بیماری درگذشت و آن فصل را به پایان نرساند. با وجود اینکه پس از درگذشت او بارسلونا افت کرد اما به خاطر جمع آوری امتیازات زیاد در ابتدای فصل بارسلونا قهرمان لالیگا شد و تا مرحله یک چهارم پایانی لیگ قهرمانان هم پیش رفت. جرارد مارتینو که میان این چهار مربی از همه مشهورتر بود البته نه به اندازه سرمربی‌های بقیه باشگاه‌ها، در یک سال مربیگری خود جام مهمی کسب نکرد. در لالیگا دوم شد و در لیگ قهرمانان اروپا هم در مرحله یک هشتم حذف شد. عملکرد لوییز انریکه در سه سال حضورش عالی بود. دو بار قهرمان لالیگا و یک بار لیگ قهرمانان اروپا به همراه فتح سه گانه. ارنستو والورده هم که در ابتدای راه است تا اینجا خوب کار کرده و در ابتدا اشاره کردم.
اما بارسلونا چطور این مربی‌ها که در مقایسه با رقیبان شهرت و افتخارات بسیار کمتری دارند انتخاب می‌کند و با آن‌ها به موفقیت می‌رسد؟

ادامه‌ی مطلب

باز هم همان حکایت همیشگی

باز هم همان حکایت همیشگی

معلم با سرعتی، کمی بیشتر از حالت عادی وارد کلاس شد. لوازمش را به جز کتابی قرمز با ضخامت کم روی میز گذاشت. انگشت اشاره‌اش لای یکی از صفحات آن قرار داشت. داشتم با خودم می‌گفتم لابد می‌خواهد کتابی کمک آموزشی معرفی کند که کتاب را از همان جایی که انگشتش قرار داشت باز کرد و  بی‌مقدمه شروع به خواندن کرد:

ما حاشیه‌نشین هستیم
مادرم می‌گوید:«پدرت هم حاشیه‌نشین بود،
در حاشیه به دنیا آمد، در حاشیه جان کند، یعنی زندگی کرد و در حاشیه مرد.»
من هم در حاشیه به دنیا آمده‌ام.
ولی نمی‌خواهم در حاشیه بمیرم.
برادرم در حاشیه بیمارستان مرد.
خواهرم همیشه مریض است. همیشه گریه می‌کند، گاهی در حاشیه گریه، کمی هم می‌خندد.
مادرم می‌گوید:«سرنوشت ما را هم در حاشیه صفحه تقدیر نوشته‌اند.»

ادامه‌ی مطلب

نوشتن یا نوشته

نقل شده است که سقراط چیزی ننوشت و به نظر به جای آن به گفتگو می‌پرداخته و آن را ارجح می‌دانسته. چند سال پیش کتابی خواندم با نام سرشت و سرنوشت که شامل گفتگوهای آقای دینانی و کریم فیضی می‌شد. در قسمتی از این گفتگوها به این ویژگی سقراط اشاره شد و آقای دینانی پاسخی به این مضمون دادند که نوشتن برتر از نوشته است و گفتگو برتر از گفته. الان خاطرم نیست که در ادامه چه گفتند ولی مقایسه نوشتن، نوشته، گفتگو و گفته را بعدها هم در موقعیت‌های مختلف دیدم و شنیدم و به سوالی برای خودم تبدیل شد. در این نوشته در مورد نوشتن یا نوشته می‌نویسم، شاید چون گفتگوها و گفته‌های زیادی تا به حال نداشته‌ام و با نوشتن و نوشته‌ها راحت‌ترم.

در مقایسه نوشتن و نوشته تفاوت اولیه‌ای که به نظر می‌رسد، زمان آن‌هاست. نوشتن در حال اتفاق می‌افتد اما نوشته مربوط به گذشته است. تفاوت دیگر مربوط به مخاطب است، در نوشته مخاطب وزن بیشتری دارد اما در نوشتن نویسنده. نوشته منتقل می‌شود توسط مخاطبان بی‌شماری خوانده و محتوای آن توسط دیگران بررسی شود. کمک می‌کند تا دوباره چرخ را اختراع نکینم. نوشته کمک می‌کند با نویسنده سفر کنیم و دنیای جدیدی را تجربه کنیم. از منظر افراد دیگر هم به موضوع نگاه کنیم.

نوشتن از طرف دیگر یک کار زنده است که توسط نویسنده انجام می‌گیرد. نوشتن کمک می‌کند افکارمان را طبقه‌بندی کنیم، نخ تسبیح میان مفاهیم را پیدا کنیم. به ما امکان می‌دهد از خودمان فاصله بگیریم، خود و نظراتمان را مشاهده کنیم. نوشته را مخاطبان نقد می‌کنند اما در نوشتن خودمان، خودمان را نقد می‌کنیم. نوشتن کمک می‌کند ابر دانسته‌های ما ببارد.

همه این‌ها مرا یاد این جمله سقراط می‌اندازد: «بصیرت واقعی از درون می‌جوشد». به نظرم سهم جوشش درونی در نوشتن بیشتر است. اگر بخواهم تناظری برقرار کنم باید بگویم زمان‌هایی را درنظر بگیرید که با خواندن کتاب یا مقاله‌ای(که هر دو هم از جنس نوشته‌اند) به مطلبی پی برده‌اید. در مقابل آن وقت‌هایی که خودتان مشغول فکر کردن شده‌اید و به نتیجه‌ای رسیده‌اید. به نظرم نمی‌توان گفت نوشتن از نوشته برتر است اما ما نوشتن را دست‌کم می‌گیریم.

گفتگو و مامایی

دیشب پس از گوش دادن به یکی از گفتگوهای رادیو مذاکره، با خود فکر می‌کردم چطور می‌شود که این گفتگوها فراتر از دو طرف گفتگو می‌رود از طرفی به یاد سری گفتگوهای خشت خام افتادم. آن‌ها هم بسیار خوب بودند و همین حس فراتر رفتن از دو طرف گفتگو را به من می‌دادند. انگار به یک سری نکاتی اشاره می‌شود که هریک از دو طرف خارج از چنین گفتگویی آن را مطرح نکنند حتی شاید خودشان هم خیلی قبل گفتگو متوجه این مسائل نباشند.

اگر بخواهم به طور خلاصه در مورد هریک از این‌ها توضیح بدهم باید بگویم رادیو مذاکره تعدادی فایل صوتی در رابطه با مذاکره است. اما می‌توان گفت سری گفتگوهای آن که در زیر مجموعه همین رادیو مذاکره قرار می‌گیرد بیشتر بر محور داستان کسب و کارها و افراد مرتبط با آن قرار دارد. خشت خام هم زیر مجموعه پروژه تاریخ‌آنلاین(در مورد آن قبلا اینجا نوشته‌ام) قرار می‌گیرد و شامل گفتگوهایی با افراد مطلع از تاریخ معاصر ایران است.

چیزی که توجه من را جلب کرد گفتگو کننده‌های هر دو سری این گفتگوها بود یعنی محمدرضا شعبانعلی در رادیو مذاکره و حسین دهباشی در خشت خام. هر دوی آن‌ها مهارت قابل توجهی در گفتگو دارند. گفتگو شونده‌های بسیار خوبی انتخاب می‌کنند. خودشان بر مبحث مورد بحث مسلط هستند، بحث را بسیار خوب هدایت می‌کنند و به خوبی نکات را برجسته می‌کنند.

همه این‌ها مرا به یاد آنچه از سقراط گفته می‌شود انداخت. از سقراط نوشته‌ای نمانده، اطلاعات امروز ما از وی عمدتا بواسطه آثار افلاطون است. آنچه درباره سقراط مشهور است گفتگوهای اوست. گفته می‌شود در میدان شهر راه می‌رفته و با مردم گفتگو می‌کرده. خودش گفته که، من مانند کار مادرم است(مادر سقراط ماما بوده)، من مامای روان هستم در واقع خود را اصطلاحا یک معلم یا کسی که آموزش می‌دهد نمی‌دانسته. از نقل قول‌های مشهوری که از وی می‌کنند این است: «بصیرت واقعی از درون می‌جوشد». شاید اصلا به آموزش به معنای رایج امروز اعتقاد نداشته، سقراط با تشبیه کار خودش به مامایی معتقد بوده همانطور که ماما فرآیند زایمان را تسهیل می‌کند او هم به فرد مقابل خود کمک می‌کرده تا با اتکا به قوای درونی خود اندیشه خود را بیان کند و  در نهایت شاید هردو به حقیقت نزدیک‌تر شوند.

هر دو سری گفتگوهای بالا با وجود شرایط متفاوت به نوعی سقراط گونه هستند.

امام علی، فقر و تبعیض

در میان امامان همواره نسبت به امام علی علاقه بسیار بیشتری داشتم تا مدت‌ها به عنوان الگوی زندگی‌ام به وی نگاه می‌کردم. اکنون از چند جهت اوضاع تغییر کرده؛ اول اینکه دیگر مانند گذشته شخصیت‌ها برای من موضوعیتی ندارند ویژگی‌ها، نوع نگاه و کارهای خاصشان است که اهمیت دارد. دوم اینکه مفاهیمی مانند دین، خدا، امام و غیره برای من رنگ باخته‌اند.

امروز به بهانه روز غدیر، داشتم فکر می‌کردم چه نوع نگاه و کارهایی باعث شده بود اینقدر در گذشته به امام علی علاقه داشته باشم و حتی امروز هم آن‌ها را تحسین کنم چند مورد از ذهنم عبور کرد. گفتم یکی از آن‌ها را اینجا بگذارم بعدها فرصت شد از موارد دیگر خواهم گفت.

مهم نیست این روایت واقعیت داشته باشد یا نه، این نوع نگاه مرا تکان می‌دهد. حتی اگر در نهایت آن را قبول نداشته باشم.

 

پی‌نوشت: راوی این روایت مصطفی ملکیان است معلمی که بسیار به او مدیونم. خود این سخنرانی را هم از اینجا دریافت کرده و کمی آن را کوتاه کردم.