قابل جمع نبودن اختیار و علیت

اخیرا با یکی از نزدیکان سر قابل جمع نبودن علم خدا به تصمیم‌هایی که انسان خواهد گرفت و اختیار، و در ادامه سر قابل جمع نبودن نوع خاصی از علیت و اختیار چند سری بحث و گفت‌وگو کرده‌ام. در مرحله کنونی قرار شد من استدلالم را بنویسم تا شاید بحث بهتر پیش برود.

حین آماده شدن برای نوشتن استدلال گفتم خوب است نسخه‌ی کمی ویرایش شده آن را اینجا هم منتشر کنم. ویرایش شده چون اینجا می‌توانم کمی حاشیه هم بروم و ارجاع بدهم به کلید واژه‌های دقیق‌تری که در متون فلسفی متداول است. در هر حال قصد داشتم در مورد این مسأله اینجا بنویسم ولی گذاشته بودم بعد از مطالعه و فکر بیشتر، شما هم این نوشته را در حد چرک‌نویس بدانید. در آینده که خودم هم به جمع‌بندی‌ای رسیده باشم، با دقت و توضیحات بیشتری خواهم نوشت.

حاشیه‌هایم را با این شروع کنم که مسأله قابل جمع نبودن علم مطلق خدا و اختیار از قدیمی‌ترین مسأله‌های فلسفی‌ای است که با آن درگیر بوده‌ام. قدمت آن برمی‌گردد به کودکی‌ام و هیچگاه نتوانسته‌ام از آن کاملا رد شوم. در این سال‌های اخیر هم این مسأله با صورت‌بندی جدیدِ نسبت اختیار، اراده آزاد(Free will) و تعین‌گرایی(Determinism) برایم مطرح است.

استدلال من بسیار متأثر از استدلال‌های پیتر ون اینواگن(Peter Van Inwagen) است، فیلسوفی که در این زمینه مقاله و کتاب منتشر کرده است. من اولین باری که مقاله ایشان را خواندم به نظرم آمد هم صورت‌بندی استدلال هم دقت آن بسیار خوب است. برای هر کسی که این مسأله برای او جدی‌ست فکر می‌کنم خوب باشد نوشته‌های ون اینواگن را اگر تا به حال نخوانده بخواند. می‌توانید با مقاله The Incompatibility of Free Will and Determinism شروع کنید. خودم هم در حال حاضر در حال خواندن کتاب An Essay on Free Will ون اینواگن هستم.

ادامه ی مطلب

قرار نبود که باشم

از حال هیچ کاری نداشتن به کار کردن رو می‌آورم، اصلا برای نوشتن همین نوشته چند بار پشت میز نشستم اما به جای نوشتن چند ساعت کار کردم. خلسه‌ای آمده و رها نمی‌کند. نمی‌توانم خودم را ببینم در حالی که این طور کار ‌می‌کنم، حالم از پناه گرفتن پشت کار به هم می‌خورد و به همین خاطر کار را هم نمی‌توانم ادامه بدهم. بر می‌گردم اول خط. کمی کتاب می‌خوانم، بد نیست. اما خواب از همه بهتر است. در خواب و با یک رویا در برم گرفت، با خواب و نزدیکی با مرگ، قابل تحمل‌تر می‌شود.

به اوضاع و احوال، شرایط هر چه فکر می‌کنم می‌بینم جای من اینجا نیست.
Not Suppose To Be در ذهنم نقش می‌بندد.
نباید می‌بودم. گیر افتاده‌ام. تقلا می‌کنم مانند ماهی در دنیایی که آب معنی ندارد. اما جنگ این حرف‌ها نمی‌شناسد، خودش ترتیب همه چیز را داده. هستم و قرار است بجنگم در مصافی که مال من نیست.

حالا که هستم باز هم جای من اینجا نیست. جای من در کلبه‌‌ای است در خانی گدو، شاید کمی آن طرف‌تر. روز را راه می‌روم و با هم پنجه در پنجه می‌شویم، شب در ظلمت من را فرا می‌گیری و من به اعماقت خیره می‌شوم. صبح من بر سر تو فریاد می‌کشم، شب به ندایت گوش می‌دهم. برخوردم با آدم‌های دیگر چای و پنیری است که با کشاورز یا چوپانی که گذرش به آنجا افتاده می‌خوریم.

اما اینجا من از برج میلاد فرجه‌ای می‌گیرم و کمی، تنها به اندازه‌ای که بتوانم رویایش را بپرورانم به کلبه‌ام نزدیک می‌شوم. تو اینجا عجز مرا می‌بینی و در مقابل نگاه خیره‌ام خنجر می‌زنی. می‌غلطم و فریاد می‌کشم که کاش آب معنی داشت.

ناامیدی مطلق دست نیافتنی‌ست

You think you will wait until you hit rock bottom before taking your own life? Well, let me save you some time. There is no bottom. Despair is bottomless. You’ll never get there, and that’s why I know you’ll never kill yourself. Not you. Only those attached to the trivial things take their own lives, but you never will. You see, a person who reveres life and family and all that stuff, he’ll be the first to put his neck in a noose, but those who don’t think too highly of their loves and possessions, those who know too well the lack of purpose of it all, they’re the ones who can’t do it. Do you know what irony is? Well, you just heard one. If you believe in immortality, you can kill yourself, but if you feel that life is a brief flicker between two immense voids to which humanity is unfairly condemned, you wouldn’t dare. Look, Marty, you’re in an untenable situation. You don’t have the resources to live a full life, yet you can’t bring yourself to die. So what do you do?

A fraction of whole Steve Toltz

ترجمه نمی‌کنم، متن قسمتی از اوایل کتاب جزء از کل است. به طور خلاصه هری به مارتین می‌گوید تو خودت را نکشتی و نخواهی کشت، فکر می‌کنی که صبر کنی تا به انتهای ناامیدی برسی بعد خودت را بکشی. اما هیچ وقت به آن نخواهی رسید، ناامیدی انتها ندارد. فقط آن‌هایی که به چیزهای معمول دل بسته‌اند و برای زندگی و خوانواده ارزش جدی‌ای قائل هستند به خودکشی دست می‌زنند. آن‌هایی که به خوبی بی‌معنایی را می‌دانند، همان‌هایی هستند که نمی‌توانند.

برای من جالب است که گاهی برخی چقدر خوب می‌توانند حرفی را منتقل کنند و چقدر من از این ویژگی خالی هستم. یادم نمی‌آید که تا به حال توانسته باشم از زبان به خوبی برای انتقال چیزهایی فراتر از امور روزانه استفاده کنم.

این ته مانده‌ی تمام نشدنی امید از کجا می‌آید؟

ادامه ی مطلب

رمیده

نمی‌دانم چه می‌خواهم خدایا
به دنبال چه می‌گردم شب و روز

چه می‌جوید نگاه خسته من
چرا افسرده است این قلب پرسوز

ز جمع آشنایان می‌گریزم
به کنجی می‌خزم آرام و خاموش

نگاه غوطه‌ور در تیرگی‌ها
به بیمار دل خود می‌دهم گوش

گریزانم از این مردم که با من
به ظاهر همدم و یکرنگ هستند

ولی در باطن از فرط حقارت
به دامانم دو صد پیرایه بستند

از این مردم، که تا شعرم شنیدند
به رویم چون گلی خوشبو شکفتند

ولی آن دم که در خلوت نشتند
مرا دیوانه‌ای بد نام گفتند

دل من ای دل دیوانه من
که می‌سوزی از این بیگانگی‌ها

مکن دیگر ز دست غیر فریاد
خدا را، بس کن این دیوانگی‌ها

شعر رمیده از کتاب اسیر فروغ فرخزاد

وقتی پیامبر امام می‌شود

کتاب روشنفکران از پاول جانسون در مورد جنبه دیگر روشنفکران است، اینکه آن‌ها هم گاهی خلاف گفته‌شان، خلاف قواعد ابتدایی اخلاق عمل می‌کنند. البته در کل به نظر من کتاب خوبی نبود. نظرم مفصل‌ترم را اینجا در گودریدز نوشته‌ام. نمی‌دانم ولی به نظرم من Intellectuals که عنوان اصلی کتاب است بیشتر معنی متفکر می‌دهد تا روشنفکر. متفکر و روشنفکر در نگاه من تفاوت دارند.

در بین روشنفکرانی که کتاب دست روی آن‌ها گذاشته بود، اگر به آنچه نویسنده آورده و استنادات اعتماد کنیم، به نظرم(اندازه نگرفتم) دو چیز با تکرار بیشتری عامل اشتباهات آن‌ها شده بود.

اولی زنان، چه به لحاظ باورهایشان در مورد زنان، چه رفتارشان در مقابل زنان، چه تحلیل‌هایشان. بیشترشان در زندگی زناشویی مشکل داشتند و رفتارهای غیر اخلاقی و عقلانی از آن‌ها سر می‌زد. انگار در تحلیل آنچه در روانشان اتفاق می‌افتد لنگ می‌زنند و نمی‌توانند به یک سری باورها و رفتارهای نامتناقض نرسند. در هرس و هماهنگ کردن باورهایی که از رسومات، دین و … می‌آیند و آنچه در واقعیت در روانشان اتفاق می‌افتد گیر می‌کنند. مثلا تولستوی در گیر و دار میان علاقه‌اش به زن‌ها و احکام دین و از آن طرف تعهدی که به خانواده خود داده بود، در نهایت حداقل برای مدتی حکم به شیطان بودن زنان می‌دهد:D.

ادامه ی مطلب

راه می‌روم

زمین گرم است، اذیت می‌کند. یکی دو ساعتی هست که سایه شده، فکر نمی‌کردم این قدر گرم باشد. گرما به جانش رفته. ظهر با خودم گفتم وقتی سایه شد اینجا خواهم نشست و حالم بهتر می‌شود.

چند دقیقه هم نتوانستم بشینم حالمم بهتر نشد، بلند شدم خودم هم گرم بودم، شاید گرما از خودم بود. شروع کردم قدم زدن. می‌رفتم و برمی‌گشتم. می‌جوشم، اَه صد بار گفته‌ام که از لباس‌های یقه دار بدم می‌آید انگار می‌خواهند با یقه‌شان خفه‌ام کنند. دست می‌برم سمت یقه‌ام، یقه ندارد.

راه می‌روم و در دلم فحش می‌دهم. لباسم را مرتب می‌تکانم، گرمم است، می‌خواهم لباس را بکنم. راه می‌روم، تقریبا تند. نمی‌توانم آرام باشم. این دفعه شدتش بیشتر است. خیلی وقت بود با این حد از شدت مواجه نشده بودم.

راه می‌روم و با هر بار رسیدن به لبه از ذهنم می‌گذرد که بپرم پایین. یاد پسر کوچک همسایه روبه‌رویی می‌افتم. نمی‌دانم چرا و یادم نیست از طبقه چندم، افتاده بود پایین. حداقل نیم ساعتی زنده بود، همانطور ولو روی زمین. حرف‌هایی هم می‌زد. فکر می‌کردم اگر کسی از آن بالا بیفتد بترکد، اما در کل بدنش نسبتا سالم بود. آخر آمبولانس رسید و او را برد. یکی دو روز بعد نمی‌دانم اعلامیه ترحیم بود، پارچه بود، لباس سیاهشان بود چه بود که ما فهمیدیم مرده.

کجا بودم؟ آهان آن لبه. اگر قرار است بخوابم نمی‌خواهم ریسک کنم. نمی‌خواهم روی زمین لحظاتی را زنده سر کنم، یک سری کله بالای سرم بیایند و با من صحبت کنند. نمی‌خواهم دم آخری آسفالت شوم. در این دنیا به نظرم درد فیزیکی از همه چیز معنایش بیشتر است. در رویا در بیداری، همه جا معنای خودش را تا حدی حفظ می‌کند. البته ارتفاع اینجا بیشتر است شاید بتواند کار را یکسره کند. ولی در کل از خواب معمولی به خواب ابدی به نظرم ایده بهتری باشد.

ادامه ی مطلب

خلسه

باز یکی از آن خلسه‌ها. نه اینکه روزهای دیگر نباشد، دائم حضور دارد. هر روزم را با چشم‌هایش شروع می‌کنم. از وقتی آمد دیگر نرفت.
نگاه می‌کنم، نگاه می‌کند. سکوت. کنارش می‌زنم، هست ولی در گوشه‌ی نگاهم.

وقتی کنار نمی‌رود خلسه می‌آید، من هم بدم نمی‌آید، به نظرم جایش همینجاست همین وسط. چشم در چشم و همین کافی‌ست. فقط او و من.

سرشارم می‌کند. در برم می‌گیرد، در برش می‌گیرم. تاریکی. کرختی.

رها می‌کنم. نمی‌دانم این بار کی رهایم می‌کند. گاهی زود می‌خواهد برود، نمی‌گذارم، شعله‌ورش می‌کنم. دیگر نمی‌شورم، پذیرایش هستم، گاهی شاید خودم دعوتش می‌کنم. عادت نمی‌کنم.

سکوت. حضور.

به استقبال جنازه‌ها می‌روم. بالای سر هر جنازه می‌ایستم. غرقم می‌کند. تعلیق.

کمی محو می‌شود، کمی نور. برمی‌گردم. یک جنازه‌ی تازه. برمی‌گردم. کنار رفته، هست ولی در گوشه‌ی نگاهم.

خوشحال بودن؟ نه، ممنون!

این نوشته ترجمه دست و پا شکسته‌ای است از مقاله Happiness? No, Thanks! نوشته اسلاوی ژیژک، اگر توانایی فهم متن به زبان انگلیسی را دارید پیشنهاد می‌کنم مقاله را به زبان اصلی بخوانید، ترجمه من کاملا مبتدیانه است و برخی جملات اصلا خوب در نیامده‌اند.

اگر شخصیتی را بتوان قهرمان زمانه‌ی ما نامید، او کریستوفر وایلی(Christopher Wylie) است، یک کانادایی همجنس‌گرای گیاه‌خوار که در ۲۴ سالگی ایده‌اش منجر به تأسیس کمبریج آنالیتیکا(Cambridge Analytica) شد، یک شرکتِ شراکتیِ تحلیل داده که مدعی نقش اصلی در کمپین لیو(Leave) برای رفراندومِ خروج بریتانیا از اتحادیه اروپا شد. بعدها، او تبدیل به شخصیت کلیدی عملیات‌های دیجیتال در دوران کمپین انتخاباتی دونالد ترامپ شد، سازنده ابزار جنگ روانی استیو بنون(Steve Bannon). برنامه وایلی این بود که به فیسبوک نفوذ کرده، میلیون‌ها پروفایلِ فیسبوکِ مردمی را که در آمریکا زندگی می‌کنند جمع کند؛ از اطلاعات عمومی و خصوصی‌شان استفاده کند تا مشخصات سیاسی و روانشناختی پیچیده‌شان را بسازد و در ادامه آن‌ها را هدف تبلیغات سیاسی‌ای قرار دهد که برای اثرگذاری روی مشخصات روانشناختی خاصی طراحی شده‌اند. یک زمانی وایلی واقعا ترسیده بود: «این دیوانگی‌ست. شرکت مشخصات روانشناختی ۲۳۰ میلیون آمریکایی را ساخته. و حالا آن‌ها می‌خواهند با پنتاگون کار کنند؟ مثل قضیه نیکسون می‌ماند و چند برابر بدتر.[۱]

ادامه ی مطلب

تا جوابی به خود داده باشم

من می‌نویسم تا جوابی به خود داده باشم

کی هستیم و چرا هستیم؟

اوژن یونسکو

این را در مقدمه نمایشنامه کرگدن خواندم(بخشی از خود نمایشنامه نیست). اگر این روزها درباره چرا نوشتنم یا مثلا درباره این وبلاگ قرار بود بنویسم، قطعا به این حرف یونسکو اشاره می‌کردم.

من می‌نویسم تا جوابی به خود داده باشم

مادر، فلوریان زلر

این هفته رفتم دیدن تئاتر مادر، همین چند ماه پیش بود که خود نمایشنامه را خواندم. از کتاب خوشم آمده بود و گفتم بروم تئاترش را هم ببینم. تا قبل از این، نمایشنامه معاصری نخوانده بودم، این نمایشنامه را هم میم معرفی کرد و خودش به من داد تا بخوانم.

به لحاظ محتوا چیز جدیدی نبود، هر چه هست احتمالا لمس کرده‌ایم، دیده‌ایم، هرچند گذرا. اما تمرکز، جدیت و تأکید خوب بود و من را درگیر کرد. فرم نمایشنامه هم برای من جالب بود. هرچند که به نظر میم بعضی جاها را کج فهمیده بودم، اما من همچنان روی فهم خودم اصرار دارم. تئاتر را هم رفتم تا با فهمی که داشته‌ام مقایسه کنم. قبل از دیدن تئاتر فهم قبلی خودم را کنار نگذاشتم و به استقبال فهم جدید از منظر کارگردان نرفتم. رفتم تا دوباره روی همان برداشت قبلی کار کنم.

خطر لو رفتن داستان در ادامه نوشته

ادامه ی مطلب