مجموعه ایمان

دیروز صبح، اتفاقی در تلویزیون یک انیمیشن کوتاه(۳ الی ۴ دقیقه به نظرم) دیدم در مورد صفت قادر و اینکه آیا خدا این صفت را دارد یا خیر. از نحوه توضیح و بررسی مسأله خوشم آمد، برای همین اسم و وب سایتشان را یادداشت کردم تا بعدا ببینم. بعد از مراجعه به سایتشان متوجه شدم بله این یک قسمت از سری مجموعه ایمان، محصولی از اندیشکده ایمان است. متأسفانه سایتشان اصلا خوب نیست و به نظر فقط ویدئوها گذاشته شده(البته همین هم تا حدی خوب است). متنی در مورد خود اندیشکده و مجموعه ایمان من پیدا نکردم. چیزی که من از مشاهده گذری ۴ قسمت، عناوین قسمت‌های دیگر و دسته‌بندی‌شان دستگیرم شد این است که مجموعه ایمان شامل یک سری موشن گرافیک می‌شود که می‌کوشد با نگاه منطقی به برخی از اعتقادات مسلمانان، به طور مشخص اصل توحید(حداقل تا الان) از اصول دین را تبیین و به برخی سؤالات پاسخ دهد.

اصول دین و اعتقادات اسلام زمانی مسأله جدی من بود و برخی از کتاب‌های نوشته شده در حول این موضوع را خوانده‌ام. به نظرم در این زمینه هم مواد خام کافی نیست، هم پردازشِ انجام شده روی این مواد، با اینکه خود مواد خام ناکافی‌اند. یعنی چه؟ در طول تاریخ توسط متفکران در مورد اصول دین اسلام داده‌هایی(نظرات یا همان مواد خام) تولید شده، این نظرات و مواد خام برای امروز همچنان کافی نیستند و نیاز به تولیدات و کار بیشتری هست. از طرفی روی همین مواد خام هم پردازش خوب و کافی صورت نگرفته؛ کتاب، مقاله یا هر منبعی که در آن این نظرات به خوبی صورت‌بندی شود(تفکیک، دسته‌بندی، مثال، مقایسه، توضیحات بیشتر، …) نیست، حداقل من پیدا نکردم. در نتیجه همین مواد خام هم درست و آماده به دست مخاطب نهایی نمی‌رسد. خود من هنگام مطالعه و بررسی از هر دو جهت با این عدم کفایت‌ها مواجه شدم. در صورتی که مسلمانان باید در اصول دینشان اجتهاد داشته باشند. بعلاوه به غیر مسلمانانی که می‌خواهند در این مورد اعتقادات مسلمانان تحقیق کنند، کمک بسیاری می‌کند.

مجموعه ایمان کاری است در جهت دوم؛ یعنی پردازش روی مواد خام موجود. به نظرم با توجه به آنچه قبلا داشتیم و من دیده بودم پیشرفت خوبی است، هر چند دیر. این مجموعه که استفاده و مشاهده‌اش از طریق کانال آپارات‌شان راحت‌تر است، چند ویژگی خوب دارد:

  • هر قسمت کوتاه و اغلب به یک مسأله می‌پردازد.
  • صورت‌بندی و تفکیک‌های مشخص‌تر و بهتر شده.
  • برخی سؤالات با دقت بیشتری بررسی و پاسخ داده می‌شوند.
  • استفاده از امکانات گرافیکی برای تبیین بهتر.

خودم اگر دوباره خواستم به اصولِ دینِ اسلام بپردازم احتمالا این مجموعه را کامل نگاه می‌کنم. شاید در آینده مفصل در وبلاگ به اصول دین پرداختم و در این صورت از صورت‌بندی و تفکیک‌هایشان استفاده خواهم کرد. پیشنهادی که برای آن‌ها دارم تبدیل کردن محتوایشان به کتاب یا حداقل متن روی وب یا pdf است. انتقادی هم که دارم این است که کار آن‌ها فعلا از جنس تبلیغ است، می‌توانست کارشان با آوردن نظرات مخالف از منابع درجه اول، و واگذاری تصمیم به مخاطب از تبلیغ فاصله بگیرد و به نظر من مفیدتر بشود.

کورسویی ز چراغی رنجور

این هفته، حین خواندن نوشته مواجهه با مرگ از وبلاگ آقای مُشیرفر، با دکلمه ارغوان از آقای هوشنگ ابتهاج مواجه شدم. فکر می‌کنم از زمان دیدن آن تا حالا بیش از ۵۰ بار گوش داده‌ام. اینجا هم می‌گذارم برای ثبت حال و هوای این روزها.

 

ارغوان
شاخه هم خون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگ است امروز
آفتابیست هوا یا گرفته است هنوز
من در این گوشه که از دنیا بیرونست
و آسمانی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست
آنچه می بینم دیوارست
آه این سقف سیاه
آنچنان نزدیکست
که چو بر می کشم از سینه نفس
نفسم را بر می گرداند
ره چنان بسته که پرواز نگه
در همین یک قدمی می ماند
کور سویی ز چراغی رنجور
قصه پرداز شب ظلمانیست

مصاحبه‌ها و سؤال‌های تکراری

کتاب گفته‌ها و ناگفته‌ها از محمد اسلامی ندوشن را تازه تمام کردم. کتاب شامل مصاحبه‌هایی است که از سال ۱۳۴۴ تا سال ۱۳۷۵ با ایشان شده. آشنایی من با آقای ندوشن از کتاب ایران را از یاد نبریم شروع شد و بسیار تازه است. در آن کتاب در درجه اول مجذوب نثرشان شدم، در درجه دوم دغدغه‌هایشان. بعدا فهمیدم، اصلا نثر و نوشتن را انتخاب کرده‌اند. مدت کمی بعد از خواندن ایران را از یاد نبریم، در کتابخانه چشمم به گفته‌ها و ناگفته‌ها افتاد و آن را به امانت گرفتم. البته چون شامل مصاحبه‌ها بود، به اندازه کتاب قبلی لذت نداشت ولی همچنان بعضی دیدگاه‌ها جذاب بود.

همزمان با خواندن کتاب ایران را از یاد نبریم نام ایشان را جستجو کردم ببینم اصلا هنوز زنده هستند، که دیدم بله همچنان حضور داشته و مشغولند. به یک مصاحبه جدید هم از ایشان برخوردم، مربوط به فروردین سال ۱۳۹۱، کنجکاو شدم آن را بخوانم؛ ببینم چقدر تغییر کرده‌اند، همچنان امیدوار به ایران هستند یا نه. در دهه ۱۳۳۰ گفته بودند:

«ما فرزندان کنونی ایران موهبت آنرا یافته‌ایم که در یکی از دورانهای رستاخیز این کشور زندگی کنیم، این هم موهبتی است و هم مسؤلیتی گران بر شانه ما می‌نهد. نخستین نشانه توجه باین مسؤلیت آنست که امیدوار بمانیم و صبور باشیم» – از کتاب ایران را از یاد نبریم.

در مورد اینکه هنوز امیدوار هستند یا نه و سرنوشت دوران رستاخیزمان چیزی دستگیرم نشد خیلی مصاحبه آن سمت‌ها نرفته بود.

نکته‌ای که هم در این مصاحبه که در سال ۱۳۹۱ انجام شده دیدم هم در دیگر مصاحبه‌ها از سال ۱۳۴۴، سؤال‌های تکراری بود. با اینکه ایشان تمایل ندارند به حرف‌های تکراری بپردازند(این را از پاسخ‌هایشان به سؤالات می‌گویم)، در این مصاحبه‌ها بارها سؤال‌های تکراری پرسده شده بود. ایشان برخی را به دلیل تکراری بودن جواب ندادند، برخی را هم پاسخ گفته.

مصاحبه‌های قدیمی بارها سؤال تکراری از او پرسیده‌اند، چندین بار از زندگی و دوران کودکی او پرسیده‌اند در صورتی که ایشان سه جلد کتاب(روزها) در مورد کودکی خود دارد. بارها پرسیده‌اند چرا شعر را رها کرده‌ای، نظرت درمورد شعر نو چیست. حالا قدیمی‌ها را رها کنیم در سال ۱۳۹۱ چرا دوباره این‌ها را می‌پرسید؟ چرا دوباره می‌پرسی چرا شعر را رها کردی؟ اصلا یکی از مصاحبه‌های گذشته را بگذارید یا ارجاع بدهید تا آن‌ها که نمی‌دانند بخوانند. این همه سؤال‌های جدید می‌توان پرسید. این‌ها را می‌گویم چون در مورد بقیه افرادی که دنبال می‌کنم همین را می‌بینم. آخر مصاحبه هم می‌گویند فرصت برای بسیاری از سؤال‌ها نشد، خب تکراری‌ها را نپرس. الان که به راحتی آرشیو مصاحبه‌ها در دسترس است، در مورد ایشان که اصلا کتابی چاپ شده، اگر مصاحبه کننده آن‌ها را خوانده و می‌داند چرا دوباره تکرار می‌کند؟ اگر نخوانده که بدتر.

۲۲ بهمن روزِ … ماست

پریروز ۲۲ بهمن بود، همچین روزهایی بیش از هرچیز من را یاد گذشته می‌اندازد. یاد کارهایی که دوران‌های مختلف در این روز خاص می‌کردم، یاد آدم‌هایی که بودم، یاد فضایی که به واسطه آن نوعِ بودن در آن قرار می‌گرفتم. یاد دوستانی که نزدیکم بودند، حتی با اینکه همچنان به سنت آن سال‌ها، یکدیگر را کم و بیش می‌بینیم، دور از هم قرار گرفته‌ایم.

یادم می‌آید دوران کودکی، ۲۲ بهمن برای من روز تعطیلی بود که بیشتر از تعطیلی‌های معمولی خوش می‌گذشت‌. بیشتر از بسیاری ولادت‌ها و شهادت‌ها. به همراه خانواده به راه‌پیمایی می‌رفتیم. معمولا آنجا چیزی برای من و خواهرم می‌خریدند، از بادکنک‌های گازی خیلی خوشم می‌آمد. آخَر وقتی ولشان می‌کردی به جای پایین بالا می‌رفتند. انگار فقط ۲۲ بهمن می‌توانستم بادکنک گازی بخرم، انگار فقط در ۲۲ بهمن رهاشدگی، بالا رفتن بود. می‌دانستم اگر آن را به خانه ببرم چقدر می‌توانم با آن بازی کنم. و البته معمولا به خانه نمی‌رسید و از دستم در می‌رفت، تا می‌آمدم از، از دست دادنش ناراحت شوم، باید آن را با چشم تعقیب می‌کردم که ببینیم تا کجا بالا می‌رود، ببینم می‌تواند به فضا برسد؟… فکر می‌کردم می‌رود در فضا و تا ابد آنجا خواهد ماند.
بعد از برگشت احتمالا کمی با پدر بزرگ و مادربزرگ و خانواده دور هم می‌نشستیم. پدربزرگم می‌پرسید چقدر آدم آمده بودند محمد. می‌گفتم خیلی زیاد. بعدتر برایم سؤال شد که چطور بفهمم سال پیش بیشتر بودند یا امسال تا جواب راست بدهم. هنگام دیدن اخبار و دیگر برنامه‌ها، هر سال امید داشتم این دفعه من را از تلویزیون پخش کنند.

گذشت و گذشت، کم، کم ۲۲ بهمن مایه تفریحش را از دست می‌داد. جز خستگی، و از دست دادن یک روز تعطیل چیزی نداشت، اما در کنار آن احساس وظیفه‌ام رشد می‌کرد، احساس وظیفه پشتیبانیِ هر چند کوچک از انقلاب اسلامی، احساس دِین نسبت به انقلاب، امام و شهدا، احساس مسؤولیت به آرمان جمهوری اسلامی. آن دوران ۲۲ بهمن و مهم‌تر از آن ۱۲ فروردین برایم حُکم عید داشت. به نظرم می‌آمد ۱۲ فروردین حتی از خود انقلاب هم مهم‌تر بوده.

روزنامه ۱۲ فروردین ۵۷

زمان گذشت تا برسیم به این سال‌ها و روزها، سال‌های حول و حوش بی‌تفاوتی. سال‌هایی که فکر می‌کنم ۱۲ فروردین راه انقلاب را کج کرد، سال‌هایی که حتی نمی‌توانم بگویم انقلاب درست بود. سال‌های خاموشی.

۲۲ بهمن هم فعلا شده یکی دیگر از روزهای یادآور گذشته، روزهایی که وقتی یاد گذشته می‌افتم، از زندگی دلزده می‌شوم، شوقم کم‌سوتر می‌شود.

مغالطه نرخ پایه یا ‌Base rate fallacy

مدتی پیش نوشته‌‌ای از آقای کاوه لاجوردی خواندم که به موضوعی با نام مغالطه نرخ پایه(Base rate fallacy) ارجاع داده بودند، نگاهی به موضوع انداختم، خوشم آمد آن را ذخیره کردم تا بعدا سر فرصت بخوانم. اینکه می‌گویم مدتی پیش واقعا خیلی پیش است، خود نوشته سال گذشته در همین روزها منتشر شده، امیدوارم من هم همان مواقع نخوانده باشمَش که در این صورت خیلی تنبلی کرده‌ام.

Base rate fallacy که من ترجمه‌اش را جایی ندیدم و بنابراین خودم مغالطه نرخ پایه ترجمه‌اش می‌کنم، در مورد خطای حس شهودی(شاید بتوان گفت شهودی) نسبت به برخی مسائل آماری است. مسأله به طور کامل در ویکی‌پدیا، این صفحه شرح داده شده، من هم می‌خواهم کمی در مورد آن بنویسم.

با یک مثال شروع می‌کنم: فرض کنید یک دستگاه تست اعتیاد داریم که تنها خطای آن خطای ۳ درصد مثبت است؛ یعنی در ۳ درصد موارد فردی که دارای اعتیاد نیست را معتاد تشخیص می‌دهد. می‌دانیم که ۶ درصد جمعیت شهر معتادند. حال اگر به صورت تصادفی از فردی در این شهر، تست اعتیاد گرفتیم و مثبت بود(دستگاه تشخیص اعتیاد داد)، به احتمال چند درصد واقعا معتاد است؟

اگر پاسختان ۹۷٪ است، شما هم دچار این خطا شده‌اید. بیایید دوباره حساب کنیم. اگر شهر ۵۰۰ نفر جمعیت داشت(فرض مقدار جمعیت محاسباتمان را ملموس‌تر می‌کند و تأثیری بر نتیجه نهایی ندارد)، چند نفر آن واقعا معتاد بودند؟

۵۰۰ * ۰٫۰۶ = ۳۰

۳۰ نفر در شهر معتاد هستند. اما اگر با دستگاه از جمعیت تست بگیریم، چند نفر را معتاد تشخیص می‌دهد؟ معتادها را که درست تشخیص می‌دهد. ۳ درصد افرادی را که معتاد نیستند هم معتاد تشخیص می‌دهد.

۳۰ + ۴۷۰ * ۰٫۰۳ = ۴۴٫۱

۴۴.۱ نفر را معتاد تشخیص می‌دهد در حالی که ۳۰ نفر واقعا معتادند. پس احتمال درستی بودن نتیجه مثبت دستگاه چند درصد می‌شود؟

۱۰۰ * ۳۰/۴۴٫۱ = ۶۸٫۰۳

بنابراین احتمال واقعا معتاد بودن یک نفر که نتیجه آزمایش دستگاه مثبت بوده ۶۸ درصد است. حالا باز شاید احتمال ۶۸ درصد قابل قبول باشد. اگر در همین مسأله درصد معتادان واقعی شهر ۱ درصد بودند، احتمال اینکه فردی با آزمایش مثبت دستگاه، واقعا معتاد باشد، می‌شود ۲۵ درصد. نمی‌دانم متوجه شده‌اید یا نه اما هرچه درصد واقعی پایین‌تر می‌آید(در مثال ما درصد معتادان واقعی) برای اینکه نتیجه دستگاه قابل اعتماد باشد باید خطای آن بسیار کمتر شود، می‌توان گفت درصد خطا هرجه تسبت به درصد واقعی کوچک‌تر باشد نتیجه دستگاه قابل اعتمادتر است.

می‌توانید دو مثال دیگر هم در صفحه ویکی‌پدیا پیدا کنید(بخصوص مثال دومش جالب است). خودتان آن‌ها را حل کنید تا بفهمید کامل متوجه موضوع شده‌اید یا نه.

قضاوت پیش از دانستن

در قسمت اول نوشتم که قضاوت به قدری نزدیک شده که از حقیقت جلو زده، همچنین وعده داده بودم که از واکنش خودم به این مسأله بنویسم. اکنون می‌خواهم از توصیه‌هایی بنویسم که خودم سعی می‌کنم عمل کنم تا در دام قضاوت اینچنینی نیفتم.

اولین راهکار برگشتن به همان توصیه قدیمی اخلاقی یعنی زود قضاوت نکردن است. شاید، شاید شرایط ارتباطی امروز ما را بیشتر تحریک به قضاوت می‌کند در مقابل سعی کنیم محکم‌تر به این توصیه اخلاقی عمل کنیم. بله در موقعیت‌هایی نیاز هست که سریع قضاوت کنیم. در این مواقع دیر قضاوت کردن اشتباه خواهد بود اما حداقل برای من بسیاری از قضاوت‌ها می‌توانسته دیرتر انجام شود. می‌شود در عین پی‌گیری سؤالمان، در نتیجه‌گیری صبر کرد. تأخیر در قضاوت احتمالا صدمه‌ای جز دیر ارضا شدن میل به قضاوت نخواهد داشت. اما ضریب اطمینانِ نتیجه نهایی بالاتر می‌رود و تصمیماتی که بر مبنای آن قضاوت می‌گیریم نتیجه بخش‌تر خواهند بود.

دوم ترویج روزنامه‌نگاری تخصصی. چیزی که من در توییتر بیشتر در افراد خارجی دیده‌ام و در ایران هم اخیرا زیاد شده حضور روزنامه‌نگاران و خبرنگاران است. برخی از این‌ها روی حوزه خاصی تمرکز دارند. با داشتن ابزار و مهارت‌های مناسب می‌توانند پاسخ سؤال‌های ما را پیدا و گزارش کنند. هر چه کمیت و کیفیت‌شان بیشتر شود ما می‌توانیم در حوزه‌های بیشتری از آن‌ها پاسخ بگیریم به هراه احتمال درستی بیشتر. ما به عنوان مخاطبان و کسی که به این پاسخ‌ها نیاز دارد باید به سمتی حرکت کنیم که خبرنگاری و روزنامه‌نگاری تخصصی سودآور باشد، هم مادی هم غیرمادی. به لحاظ مادی شغل کاملی محسوب شود، از لحاظ غیرمادی هم خبرنگار بفهمد کارش مؤثر و مورد نیاز است.

سوم قضاوت نکردن. بله من گفتم که انسان بدون قضاوت نمی‌تواند حرکت کند، اگر بین دو چیز یکی را انتخاب می‌کنی حتما بین آن دو قضاوتی کرده‌ای، انتخاب بدون قضاوت چطور ممکن است؟ اما بسیار از قضاوت‌ها بی‌مصرف است، یعنی در تصمیماتمان استفاده‌ای نخواهند داشت. مثلا در مورد همین خودروهای هیبریدی شخصا رأی من به آقای روحانی یا نمایندگان مجلس بر مبنای قضاوت در این مورد نخواهد بود، الان هم موقعیتی به نظرم نمی‌رسد که این قضاوت برای تصمیمی مورد نیازم باشد. پس اصلا نیازی به این قضاوت ندارم. احتمالا تنها به ارضای میل قضاوتم و داشتن حرف بی‌خود کمک کند. گاهی هم می‌شود مبنای برخی تصمیمات را عوض کرد تا نیاز به قضاوت‌های این چنینی کمتر شود. می‌توانیم مبنای تصمیماتمان را عوض کنیم به قضاوت‌های دیگری که مطمئن‌تر هستند.

چهارم گزارش وظیفه سازمان‌ها است. در ایران من حس می‌کنم سازمان‌ها چه دولتی چه خصوصی، فکر می‌کنند اگر گزارش می‌دهند، اطلاع رسانی می‌کنند، یک کار اضافه بر برنامه است. در صورتی که سازمان‌ها باید گزارش دهند و به سؤالات پاسخ دهند تا ما بتوانیم تصمیم درست‌تری بگیریم. ما به عنوان کاربر و مخاطب با رجوع به سازمان‌هایِ خصوصیِ شفاف و پاسخ‌گوتر می‌توانیم به خودمان کمک کنیم. در مورد سازمان‌های دولتی هم باید آن‌ها را به این سمت ببریم.

اگر هیچ چیز اهمیت ندارد

«اگر هیچ چیز اهمیت ندارد پس اهمیت نداشتن چیزها هم اهمیت ندارد»، این جمله‌ای است که در فصل پوچی کتاب روان درمانی اگزیستانسیال آورده شده تا مثلا بگوید خود پوچی هم اهمیت ندارد. به نظرم اما «اهمیت نداشتنِ اهمیت نداشتنِ چیزها» به حل شدن پوچی یا مسأله معنا کمک نمی‌کند. فقط باعث می‌شود واکنشی به این موضوع نداشته باشیم.

مثلا خودمان را خلاص نکنیم.

پی‌نوشت: در عین اینکه این قسمت از کتاب را قبول نداشتم، بگویم که کتاب(روان درمانی اگزیستانسیال از اروین یالوم)، فوق‌العاده است. احتمالا در آینده چندین نوشته در مورد آن بنویسم. این مطلب هم نتیجه یکی از چندمین مرورهایم است.

اژدهای تاریکی

هه… تلاش می‌کنم چَشمانم را باز کنم. همان اول متوجه چشم‌هایش می‌شوم. انگار قبل از بازکردن، متوجه‌اش شده بودم. اندک حضور دوباره‌ام کافی‌ست تا توجهم را جلب کند. بالاخره آن‌ها را باز می‌کنم چند لحظه به چشم‌هایش خیره می‌شوم… هیچ است و سکوت. تاریکی چشمانش وجودم را اذیت می‌کند. بال‌های سیاه‌اش دورم را گرفته، حس می‌کنم در آغوش تاریکی بیدار شده‌ام. او هم متوجه حضور دوباره‌ام شده، نعره می‌کشد… باشد باشد، هستی، می‌دانم که هستی، می‌دانم که هنوز هستی. کاری جز بودنِ با من ندارد، همین که او هست من هستم کافی‌ست. همه چیز بعد از این دو قرار می‌گیرد.

تُفی بر صورتش می‌اندازم… واکنشی نشان نمی‌دهد، حتما از تُف انداختنم هم لذت می‌برد، دلیلش را می‌داند. بلند می‌شوم سعی می‌کنم توجهی به او نکنم، بلکه حرکت ممکن شود. اما نه من می‌خواهم او را از یاد ببرم نه او اجازه می‌دهد فراموشش کنم. در هوای نفس‌های او نفس می‌کشم، غبارش دیدم را تاریک کرده… بلند می‌شوم یک روز دیگر در پیش است. هر چَشم باز کردن یعنی حضور بیشتر او، نزدیک‌تر شدن او.

مدتی هست متوجه‌اش هستم. حدس می‌زنم با اولین چشم باز کردن به آغوشش پرتاب شده‌ام، شاید برای همین گریه می‌کردم. آن اوایل، به این شدت جلوی نور را نمی‌گرفت، الان اما نوری نمانده، همه غروب کرده‌اند، اندک روزنه‌ها هم هر صبح کم سوتر می‌شوند. می‌گویند تاریکی عدم نور است. می‌خندم… آن‌ها او را ندیده‌اند؟! نور توجه نکردن به اوست.

چرا ملت‌ها شکست می‌خورند – نقاط عطف

این روزها مشغول خواندن کتاب چرا ملت‌ها شکست می‌خورند هستم. نظریه اصلی کتاب این است که علت توسعه و عدم توسعه کشورها مختلف به ساختار نهادهای سیاسی و اقتصادی آن‌ها برمی‌گردد و از بین این دو نهاد هم نهاد سیاسی اهمیت بیشتری دارد. نویسندگان کتاب نهادها را به سه دسته تقسیم می‌کنند.

۱- نهادهای دیکتاتوری
کشورهایی که قدرت در یک فرد جمع شده و او اختیارات گسترده‌ای دارد. بخش اعظمی از ثروت و قدرت در دست یک نفر است.

۲- نهادهای اندک سالار
کشورهایی که قدرت و ثروت در اختیار یک حزب یا گروه خاص قرار دارد.

۳- نهادها فراگیر و کثرت‌گرا
کشورهایی که قدرت و ثروت در آن پخش شده و تا جای ممکن فراگیر میان مردم توزیع شده.

ادعای نویسندگان این است که توسعه پایدار به نهادهایی از نوع سوم نیاز دارد. در تلاش برای کارآمد نشان دادن این نظریه کتاب نظریه‌های دیگر را مطرح کرده و رد می‌کند. سپس تلاش می‌کند که اوضاع کشورها را با توجه به نظریه‌ای که خودش طرح کرده توضیح دهد.

این مقدمه، برداشت و خلاصه‌ای بود که من از سه فصل اول کتاب داشتم. اما فصل چهارم در مورد علت شکل گیری این نهاد‌ها و اینکه چه می‌شود کشور‌هایی که شرایط نزدیک به هم داشتند ظرف ۱۰۰ سال کاملا واگرا می‌شوند. برخی به سمت توسعه، برخی به سوی استثمار.

ادامه‌ی مطلب

مغالطه پهلوان‌پنبه و تعدُّدِ طرفداران

مغالطه پهلوان‌پنبه به نقل از ویکی پدیا:«در مغالطه پهلوان‌پنبه هیچ‌گاه دلیل و برهانی بر ضد مدعای نخستین مطرح نمی‌شود، بلکه ناقد مدعایی را که قدرت نقد آن را ندارد، کنار می‌گذارد؛ یک مدعای سست و ضعیف را که توانایی نقد آن را دارد، به طرف مقابل خود نسبت می‌دهد و به جای رد کردن مدعای اصلی، به رد کردن این مدعای ضعیف می‌پردازد.» چند مثال:

۱:
حسن: باید انسان‌ها آزاد باشند.
حسین: پس من آزادم تو را بکشم.

۲:
حسین: حسن شما که مسئول دولتی هستی چرا فرزندت را استخدام کردی؟
حسن: چه کار کنم؟ بگذارم بی‌کار بماند معتاد شود. پسرم در کل عمرش دروغ نگفته، رتبه ۱ دانشگاه بوده.

۳:
علی: باید اقتصادمان نسبت به فشار خارجی محکم باشد.
نقی: یعنی دور کشور دیوار بکشیم، عقب مانده‌ای.

۴:
بابک: ما نمی‌توانیم ثابت کنیم که در خواب به سر نمی‌بریم.
احمد: پس بزار بزنم در گوشت اگر در خواب هستیم.

هر چهار مثال بالا نوعی مغالطه پهلوان‌پنبه هستند. در این مغالطه فرد ممکن است در مدعای فرد مقابل را سطحی یا شدید کند، مضمونی نزدیک به آن ولی نه خود آن را به کار برد، اصلا مدعای دیگری را جا بزند و شروع به نقد آن کند. در همه این حالات در واقع مدعای فرد مقابل عوض شده(ضعیف‌تر) و این ادعای جدید مورد نقد قرار می‌گیرد، در حالی که این ادعای جدید اصلا مد نظر و مورد دفاع مدعی نبوده. بگذارید مثال‌های بالا را بررسی کنیم:

ادامه‌ی مطلب