پیروزی بر عادت توده‌ها

هیچ چیز سخت‌تر از پیروزی بر عادت توده‌ها نیست.

 

لنین

داشتم سخنرانی بابک احمدی در همایش «صد سال پس از انقلاب ۱۹۱۷» را می‌خواندم. به این جمله که از لنین که گویا در اواخر عمرش گفته برخوردم. و جالب اینکه طبق گفته بابک احمدی «الکساندرا کولنتای اولین زنی در تاریخ بود که در دولت لنین وزیر شد». حالا لنین و مردم زمانه‌اش که بسیاری اولین‌های دیگر را هم رقم زدند، اینطور با رگه‌ای از ناامیدی، از سخت‌ترین کار ممکن صحبت می‌کند.

تا حدی می‌فهمم پیروزی بر عادت‌های خودمان هم سخت است. عادت حتی کوچک می‌تواند اثری بسیار بیشتر از آنچه فکر می‌کنیم بر زندگی‌مان داشته باشد. عادت‌ها ریزش می‌کنند، در اجزای زندگی‌مان پایین می‌روند و تغییر می‌دهند. وقتی عادتی شکل می‌گیرد به آن خو می‌گیریم و تبدیل به ناحیه امن ما می‌شود، خارج شدن از آن و تغییر بسیار مشکل است. خیلی وقت‌ها باوری در من تغییر می‌کند اما رفتار و احساسات من تا مدت طولانی در ذیل باور قبلی می‌ماند. عادت‌هایی که باور قبلی ساخته به راحتی و سریع تغییر نمی‌کنند حتی برخی مواقع متوجه نیستم که این عادات تا کجا ریزش کرده‌اند. تازه بعد از مدتی اگر موفق شوم آن باور را به ظهور برسانم، اثرش را به مرور در رفتار و احساساتم می‌بینم و عادت‌های جدید شکل می‌گیرد.

ادامه‌ی مطلب

گرگ بیابان

گرگ بیابان

فکر کنم در چند ماه اخیر بهترین کتابی که خواندم گرگ بیابان بود. ماجرا از آنجا شروع شد که از فردی در مورد کتاب‌ها و نویسنده‌های مورد علاقه‌اش پرسیدم. در میان نویسنده‌ها دو نفرشان توجهم را جلب کردند، هرمان هسه و اروین یالوم. تعریف هر دو را شنیده بودم و از هرکدام کتاب‌هایی در لیست برای مطالعه‌ام، قرار داشت. از هرمان هسه قبلا سیذارتا را خوانده بودم و کتاب روان‌درمانی اگزیستانسیال یالوم هم مدت زیادی بود که در کتابخانه‌ام خاک می‌خورد. فکر کنم ده روز بیشتر طول نکشید که فرصت کردم یک کتاب از هر کدام را شروع کنم به خواندن. از هرمان هسه گرگ بیابان را انتخاب کردم و روان‌درمانی اگزیستانسیال از اروین یالوم، دومی هنوز تمام نشده اما واقعا هر دو کتاب خیلی خوب و به موقع هستند. ممنون آن فرد هستم که باعث شد این دو کتاب را شروع کنم.

معمولا اگر بخواهم به طور خاص در مورد کتابی بنویسم مثلا نظرم در مورد آن یا یک خلاصه و جمع‌بندی، آن را در goodreads می‌نویسم(پروفایل من). اما این بار در مورد گرگ بیابان احساس کردم جایی که باید نوشت اینجاست. شاید چون هنوز برخی سوال‌ها در مورد کتاب برایم حل نشده و بخش پایانی آن را هم خوب نفهمیدم. همچنین شاید به این دلیل که لذتی که از بخش‌های مختلف کتاب بردم شخصی‌تر از آن بود که در goodreads بتوان نوشت. پیش از آنکه شروع کنم بهتر است هشدار دهم که احتمال دارد بخش‌هایی از داستان لو برود. هرچند سعی می‌کنم زیاد نباشد و بیشتر کلیات را بنویسم.

ادامه‌ی مطلب

مسئولیت احساسات

در کتاب روان‌درمانی اگزیستانسیال لطیفه‌ای از ویکتور فرانکل نقل می‌شود که جالب است:

حین جنگ جهانی اول، یک پزش ارتشی جهود همراه با دوست غیر یهودی‌اش که سرهنگ اشراف‌زاده‌ای بود، در سنگر نشسته بود که تیراندازی سنگینی آغاز شد. سرهنگ با تمسخر گفت:«می‌ترسی، نه؟ این هم یک دلیل دیگه برای برتری نژاد آریایی بر نژاد سامی.» دکتر جواب داد:«معلومه که می‌ترسم. ولی کی برتره؟ سرهنگ جان، اگر تو هم به اندازه من ترسیده بودی، خیلی زودتر از این‌ها فرار کرده بودی.»

مسئولیت ما نسبت به احساساتمان چگونه است؟ نسبت به شکل‌گیری احساساتمان یا نسبت به واکنش به آن‌ها. در داستان بالا دکتر واکنش خود را نسبت به ترس کنترل کرده اما سرهنگ نترسیده یا شکل‌گیری احساس ترس را کنترل کرده. اگر سرهنگ صرفا نترسیده می‌توان گفت دکتر از جهتی راست می‌گوید سرهنگ برتریی ندارد بلکه دکتر است که مسئولیت موضع خود نسبت به ترس را پذیرفته و توانسته آن را کنترل کند.

کتاب بیشتر روی مسئولیت نگرش ما به احساساتمان تاکید کرده و تقریبا فقط به آن می‌پردازد. تنها اشاره‌ای کوتاه می‌کند که سارتر معتقد بوده ما هم نسبت به نوع واکنشمان به احساسات مسئولیم، هم نسبت به شکل‌گیری آن‌ها. من هم فکر می‌کنم اگر مسئولیتی وجود داشته باشد نسبت به هر دو سمت احساسات خواهد بود. به تجربه فکر می‌کنم می‌توان برخی احساسات را کمرنگ حتی گاهی حذف یا تشدید کرد و توانستن مسئولیت به همراه می‌آورد. چطور؟ راه‌هایی که من برای کنترل شکل‌گیری احساسات به نظرم می‌رسد این‌ها هستند:

  • خود را به دفعات در معرض شرایط مشابه قرار بدهیم. شاید سرهنگ چون در جنگ‌ها و شرایط مشابه زیادی بوده دیگر نمی‌ترسد.
  • به ریشه یا ریشه‌های واکنشی که فکر می‌کنیم درست نیست فکر کنیم شناخت بیشتر به کنترل شکل‌گیری کمک می‌کند.
  • تغییر نوع نگاه، پذیرفتن یک سری باورها رفتارها و واکنش‌های ما را هم تغییر می‌دهند. نگاه لازم برای کنترل حس بخصوص را پیدا کنیم.
  • وانمود و تکرار کردن، اینکه اگر فلان اتفاق افتاد ما فلان احساس را نخواهیم داشت.
  • اجتناب از شرایطی که آن حس را به وجود می‌آورد. مثلا فکر نکردن به چیزی که ناراحتمان می‌کند.

عقل چه می‌کند

من تا مدت‌ها فکر می‌کردم. گزاره‌هایی وجود دارند که می‌توان درست و غلط بودن را به آن‌ها نسبت داد و در زمان، مکان و افراد گوناگون فراگیر باشند. همچنین فکر می‌کردم اکثر گزاره‌ها شامل این دسته می‌شوند و اگر دلیل و استدلال پشت آن‌ها را دنبال کنیم به چند گزاره بدیهی(از نوع جمع نقیضین محال است) خواهیم رسید که تقریبا هر انسانی قبول می‌کند. این فکر نتایجی داشت که توجیه واقعیات روزمره بوسیله آن سخت بود مثلا چرا اگر اکثر گزاره‌ها به بدیهیات ختم می‌شوند این همه اختلاف میان مردم، متفکران و کشورها از کجا می‌آید؟ اما به هر حال من به نحوی هریک از عدم تطابق‌ها را توجیه می‌کردم.

اولین ترک بر دیوار این فکر وقتی بود که بعد از مطالعات و درون‌نگری‌ها بعضی از این گزاره‌ها را که در طول زمان بیشتر هم شدند، به سلیقه ختم کردم. یعنی به این نتیجه رسیدم که پی گرفتن یک سری از گزاره‌ها می‌رسد به ویژگی‌های ارثی، تجربه منحصر به فرد و تربیت متفاوت انسان‌ها که به راحتی قابل تغییر نیستند. البته قبل از این هم متوجه سلایق مختلف بودم اما فکر می‌کردم می‌توان آن را تغییر داد به چیزی که باید باشد. اما همانطور که گفتم دیوار این طرز تفکر ترک برداشت و من هر روز سهم بیشتری به سلیقه افراد می‌دادم. در این جریان خواندن در مورد نظریه‌ها شخصیت بخصوص یونگ خیلی تأثیر داشت.

ترک بعدی و در نهایت شکست این دیوار وقتی اتفاق افتاد که بعضی گزاره‌ها را که فکر می‌کردم به گزاره‌های بدیهی ختم می‌شوند با دقت و سخت‌گیری بیشتری پی‌گرفتم. فهمیدم اگر بخواهیم واقعا سفت و سخت بررسی کنیم تقریبا هیچ کدام از آن‌ها به گزاره‌های بدیهی مورد قبول عموم به طوری که نتوان بر آن اشکال گرفت نمی‌رسند، بلکه به گزاره‌هایی می‌رسیم که آن‌ها را بدون دلیل منطقی پذیرفته‌ایم. با مطالعه و فکر بیشتر متوجه شدم برخی از این گزاره‌های پذیرفته شده که آن‌ها را از این به بعد گزاره‌های سطح صفر می‌نامم، فرض شده‌اند چون به نظرم توجیهات قوی‌تری برای آن‌ها وجود دارند. برخی دیگر فرض شده‌اند چون در شرایط الانم بهتر جواب می‌دهند و با تغییر شرایط جای خود را به گزاره‌های دیگری می‌دهند. گروه سومی که کم هم نیستند را پذیرفته‌ام چون تا بتوانم پیش بروم چرا که بدون آن‌ها سرجایم می‌ماندم. البته این‌ها در صورتی است که آگاهانه روی گزاره‌ها تأمل کنم و پی‌شان را بگیرم وگرنه بیشتر در حال تقلید هستم از کسانی که اکثر آن‌ها هم درحال تقلیدند. نهایتا افرادی که از آنها تقلید می‌کنم فرق می‌کنند.

اتفاق دیگری که اینجا افتاد آشکار شدن یک حلقه بود. من فکر می‌کردم گزاره‌های درست و غلط فراگیر هدف مرا می‌سازند. اما حالا می‌دیدم که اهداف من تأثیر زیادی می‌گزارند روی انتخاب و پذیرفتن گزاره‌های سطح صفر در حالی که گزاره‌هایی بر مبنای همین گزاره‌های سطح صفر قرار بود اهداف من را مشخص کنند. اینجا نوعی از پوچی آشکار می‌شود که فعلا با آن کاری ندارم. مجموعه این‌ها باعث شد ابهت عقل برای من شکست و امیدم به آن کم‌رنگ شد. حالا معلوم شده‌بود که عقل نمی‌تواند بنایی را از پایه بسازد و درست و غلط به آن معنایی که قبلا فکر می‌کردم وجود ندارد.

پس عقل چه کار می‌کند؟ این قوه‌ای که به آن افتخار می‌کنیم و می‌نازیم چه نقشی دارد؟

همان‌طور که اشاره کردم به نظرم مشارکت عقل در پذیرفتن گزاره‌های سطح صفر خیلی جدی نیست. اما عقل می‌تواند بر مبنای آن‌ها جلو برود، با ترکیب آن‌ها و قدرت استنتاج بنایی بر مبنای این گزاره‌ها بسازد. کار دومی که عقل می‌کند هرس کردن و ایجاد هماهنگی است. باورهای ما همیشه با هم سازگار نیستند همچنین احساسات، اعمال و باورهایمان مطابقت ندارند و هماهنگ نیستند. عقل اینجا کمک می‌کند تا ناسازگاری‌ها را هرس کنیم و بتوانیم به سمت هماهنگی هرچه بیشتر برویم. عقل با تجزیه و تحلیل وقایع قادر می‌سازد بر مبنای جهان‌بینی که ساخته‌ایم موضع بگیریم و قضاوت کنیم. اما دیگر این موضع از جنس موضع درست و غلط فراگیر نیست. این موضع، موضعِ من است بر مبنای گزاره‌های سطح صفری که پذیرفته‌ام که دلیلی ندارد حتما بقیه هم آن‌ها را بپذیرند.

پی‌نوشت: در ادامه این موضوع متمم درسی دارد با عنوان مدل ذهنی که بسیار خوب به این مبحث و مباجث فراتر از آن پرداخته.

می‌توانیم از خودخواهی فرار کنیم؟

ممکن است که انسان کاری بکند و در آن خودش را در نظر نگیرد؟

می‌توان کاری را فقط برای رضای خدا یا برای عشق انجام داد؟

می‌توانیم از خودخواهی فرار کنیم؟

جواب من به تمامی سوال‌های بالا «نه» است. هر کاری که می‌کنیم، هر احساسی که داریم، یک سر آن خودمان قرار داریم و همین باعث می‌شود نتوانیم خودمان را از آن‌ها به طور کامل جدا کنیم. حتی به نظرم نمی‌توانیم سهم خودمان را کم کنیم. هر کاری انجام می‌دهیم برای خودمان است و خودمان می‌خواهیم که آن را انجام دهیم و بنابراین خودخواهانه است.

پس اگر به کسی می‌گوییم خودخواه منظورمان چیست؟

چگونه مرگ فردی برای فرد یا افراد دیگر می‌تواند خودخواهانه باشد؟

در عشق هم خودخواهی وجود دارد؟

برای چه در پاسخ برخی کارها که خودخواهانه هستند تشکر می‌کنیم؟ برای ما که انجام نداده‌اند. ادامه‌ی مطلب

در چه شرایطی مرگ از زندگی بهتر است

چند روزی بیشتر از ماه محرم نگذشته، اما از هفته پیش که محرم در فضای شهر پیدا بود. سوالی در فکرم را مشغول کرد. جمله از امام حسین نقل شده‌است که «مرگ با عزت بهتر از زندگی با ذلت است». این جمله اگر نه به عنوان شعار اصلی ماجرای کربلا، یکی از مهم‌ترین شعارها محسوب می‌شود. حالا سوالی که مرا مشغول کرده این است که در خارج از فضای دینی هم این جمله می‌تواند درست باشد؟ در واقع سوال اینگونه مطرح می‌شود که:

در چه شرایطی مرگ از زندگی بهتر است؟

معنای مرگ و زندگی در فضای دینی و بیرون از آن متفاوت است. در اولی معمولا مرگ پایان یک دوره و آغاز دوره‌ای دیگر است و منظور از زندگی، بودن در این دنیاست. در بیرون از این فضا در فضای شک، در موقعیتی که ممکن است مرگ انتهای وجود و سرآغاز عدم باشد، زندگی بازه‌ای میان دو عدم است. ممکن است مرگ شروع دوره‌ای دیگر باشد که چیزی از آن نمی‌دانیم و بسیاری امکان‌های دیگر. در این فضا برای یک فرد در چه شرایطی عدم بهتر از زندگی است؟

ادامه‌ی مطلب

تاوان دعاهای مستجاب شده

کارول پیرسون، در کتاب بیداری قهرمان درون می‌گوید:

 

در زندگی انسان، مقاطعی پیش می‌آید که انسان باید تاوان دعاهای مستجاب شده خود را پرداخت کند.

این هم یکی از نوشته‌های محمدرضا شعبانعلی در وبلاگ قدیمی‌اش برای فراموش کردن است(در مورد این وبلاگ در اینجا توضیحات بیشتری داده‌ام).

خود نقل قول بیشتر برای من دعاهای یک نفر برای افراد دیگر را تداعی می‌کند تا دعاهای فرد برای خودش. برای خودم پیش آمده که بابت دعاهای مستجاب شده‌ام سختی بکشم اما از جنس تاوان نبوده‌اند یا در خاطرم نیست. شاید چون خودمان زودتر متوجه می‌شویم دعایمان در حال اجابت شدن است. به همین ترتیب اثرات جانبی ناخواسته یا نتیجه‌ای که پیش‌بینی نمی‌کردیم را جلوتر متوجه می‌شویم و اگر آن‌ها را از جنس تاوان دادن بیبینیم می‌توانیم تا قبل از مستجاب شدن کامل دعا از آن خواسته دست بکشیم(دیگر دعا نکنیم).

اما وقتی فردی برای فرد دیگر دعایی می‌کند دیرتر متوجه نتیجه یا اثرات ناخواسته می‌شود و حتی اگر در زمان مناسبی هم آن را بفهمد، منصرف کردن فرد دیگر آسان نیست باید دعای دیگری بکنیم برای منصرف شدنش یا دعا کنیم که تاوان ندهیم :d. من خودم تاوان دادن دعاهای متسجاب شده در مورد افرادی غیر از خود شخص را در پدر و مادرها بیشتر مشاهده کرده‌ام. مثلا، فرض کنید تازه وارد دانشگاه شده‌اید. پدر و مادرتان آرزوی گرفتن مدارک عالی و رسیدن به بالاترین رتبه‌های علمی را برای شما بکنند، در حالی که نمی‌دانند مسیر این آرزو از مهاجرت عبور می‌کند و شاید اگر این را می‌دانستند در دعای خود تجدید نظر می‌کردند. حالا باید تاوانش را با تحمل دوری فرزند پرداخت کنند. خیلی از پدر و مادرها دعا می‌کنند فرزندشان پیشرفت کند، فرد مهم و محترمی بشود. غافل از اینکه اگر نه همواره بسیاری از اوقات پیشرفت حقیقی از شکستن، رها کردن و فراتر رفتن از باورها، ارزش‌ها و سنت‌های گذشته بدست می‌آید و احتمالا پدر و مادر، حتی خانواده و اطرافیان تاوان آن را بدهند.

شاید بهتر باشد بیشتر به دعاهای خودمان مخصوصا آن‌هایی که در حق بقیه می‌کنیم، توجه کنیم.

فهمیدن و دفاع از مخالف

هفته پیش با چند نفر از بچه‌های فامیل بحث سیاسی شد. پسر دایی‌ام و مثلا من(چون من تقریبا حرفی نزدم) یک طرف بحث بودیم، بقیه طرف دیگر. من کم و بیش موضع پسر دایی‌ام را می‌دانستم اما به دلیلی او از موضعی دفاع می‌کرد که نه تنها موضع خودش نبود بلکه از صحبت‌های قبلیمان می‌دانستم کاملا با برخی از آن‌ها مخالف است و من در میان بحث به این فکر می‌کردم که او چقدر خوب دفاع می‌کند. حتی مواضعی را که من با آن‌ها موافق بودم و او مخالف، بهتر از من دفاع می‌کرد.

چرا او می‌توانست به این خوبی دفاع کند؟ به نظرم به دلیل اینکه هر دو طرف را به خوبی می‌فهمید و این دفاع خوب از مخالف نشان‌دهنده فهم خوب است. به نظرم این اصلا می‌تواند یک تمرین باشد، ببینیم چقدر می‌توانیم از موضع مخالف خودمان دفاع کنیم. اگر قسمت‌هایی از آن را به هیچ وجه نمی‌توانیم دفاع کنیم شاید آن را اصلا درست نفهمیده‌ایم.

پیروزی ما آن چیزی نیست که در آن کسی شکست بخورد

پیروزی ما آن چیزی نیست که در آن کسی شکست بخورد. همه باید با هم کامیاب شویم، اگرچه برخی مژده این کامیابی را دیرتر درک کنند.

 

بیانیه شماره ۱۳ آقای میرحسین موسوی ۶ مهر ۱۳۸۸

با اینکه در آن سال با آقای موسوی همدل نبودم اما این جمله در ذهن من ماند و هرچه گذشت در موقعیت‌های مختلف که لزوما سیاسی هم نبودند دوباره برای من تداعی شد و به نظرم حتی جدا از زمینه آن، جمله جالبی است.

اما معنای آن چیست؟ از آن چه می‌فهمیم؟ پیروزی یک انسان یا گروه برای افراد یا گروه‌های دیگر ۳ حالت دارد؛ برای آن‌ها هم پیروزی است یا شکست یا تفاوتی برایشان نمی‌کند. به نظرم منظور اینجا حالتی است که پیروزی ما پیروزی شما هم هست اما به هر دلیلی فعلا شما پیروزی ما را شکست خودتان تصور می‌کنید. درواقع طبق تقسیم بندی بالا پیروزی ما مصداقی از حالت اول است اما افراد و گروه‌های دیگر آن را مصداقی از حالت دوم می‌بینند. این مسأله تنها در عالم سیاست خودش را نشان نمی‌دهد بلکه از آنجایی که ما درگیر روابط و گروه‌های متعددی هستیم. این مسأله می‌تواند در موقعیت‌های مختلف موضوعیت پیدا کند. در خانواده، میان همکاران و نهادهای دیگر.

در این شرایط چه باید کرد؟ راه خودمان را برویم وقتی به پیروزی رسیدیم بعد از مدتی آن‌ها هم خواهند فهمید پیروزی برای همه بوده؟ سعی کنیم بقیه را هم با خود همراه کنیم و متوجه‌شان کنیم این پیروزی هر دو طرف است؟ خودمان را از بقیه جدا کنیم؟ با مرور این مسأله یاد توصیه‌هایی می‌افتم که برای موفقیت می‌کنند. برخی توصیه می‌کنند خودتان را میان افراد بهتر از خودتان قرار دهید تا آن‌ها شما را هم به نزدیکی سطح خود بالا بکشند، گروهی دیگر می‌گویند سعی کنید خود و اطرافیانتان را ارتقاع دهید. کدام راه‌حل در هریک از این دو مسأله درست است؟

ادامه‌ی مطلب