در چه شرایطی مرگ از زندگی بهتر است

چند روزی بیشتر از ماه محرم نگذشته، اما از هفته پیش که محرم در فضای شهر پیدا بود. سوالی فکرم را مشغول کرد. جمله‌ای از امام حسین نقل شده‌است که «مرگ با عزت بهتر از زندگی با ذلت است». این جمله اگر نه به عنوان شعار اصلی ماجرای کربلا، یکی از مهم‌ترین شعارهای آن محسوب می‌شود. حالا این سوال مرا مشغول کرده این است که در خارج از فضای دینی هم این جمله می‌تواند درست باشد؟ در واقع سوال اینگونه مطرح می‌شود:

در چه شرایطی مرگ از زندگی بهتر است؟

معنای مرگ و زندگی در فضای دینی و بیرون از آن متفاوت است. در اولی معمولا مرگ پایان یک دوره و آغاز دوره‌ای دیگر است و منظور از زندگی، بودن در این دنیاست. در بیرون از این فضا، در فضای شک، در موقعیتی که ممکن است مرگ انتهای وجود و سرآغاز عدم باشد، زندگی بازه‌ای میان دو عدم است. ممکن است مرگ شروع دوره‌ای دیگر باشد که چیزی از آن نمی‌دانیم و بسیاری امکان‌های دیگر. در این فضا برای یک فرد در چه شرایطی عدم بهتر از زندگی است؟

ادامه‌ی مطلب

اتفاقاتی که ما را تقسیم می‌کند

دیشب داشتم برنامه خندوانه را می‌دیدم، مرحله نیمه نهایی مسابقه خنداننده شو بین آقای مجید افشاری و خانم سیده مریم کشفی. قبل از مسابقه در مورد هرکدام مستند کوتاهی پخش شد. در ابتدای مستند آقای افشاری، ایشان گفتند که: «بعد از فوت بابا اتفاقی که افتاد در زندگی من، می‌تونم بگم من دیگر هیچ وقت از هیچی ناراحت نشدم».

این جمله در ذهنم ماند، باعث شد کمی فکر کنم و نگاهی به زندگی خودم بیاندازم. به نظرم در زندگی اتفاقاتی، لحظه‌هایی به قدری انسان را تغییر می‌دهند که انگار از آدم دو نفر می‌سازد یکی آدم قبل از آن اتفاق یکی هم بعد از آن، به نوعی این برهه‌ها زندگی ما را قسمت قسمت می‌کنند. مرگ عزیزان پتانسیل زیادی برای تبدیل شدن به این جنس اتفاق‌ها دارد. حدس می‌زنم برای آقای افشاری هم فوت پدرشان اینگونه بوده. البته الزامی نیست که حتما اتفاق بزرگ یا خاصی بیفتد؛ اتفاقات ساده هم گاهی می‌توانند ما را دو پاره کنند. در زندگی خود من فکر می‌کنم حداقل دو بار از این لحظات داشته‌ام.

ترس‌های من از مرگ

تا جایی که یادم می‌آید از کودکی تا به امروز درگیر مرگ بودم. در کودکی فکرم بیشتر سمت مرگ دیگران بود و هرچه گذشت ابتدا مرگ خودم و سپس خود مساله مرگ، نه مرگ شخصی خاص برایم پررنگ‌تر شد. البته که ترس و نگرانی از مردن هم سهمی در این میان داشت.

در کودکی و اوایل نوجوانی یعنی حدودا تا ابتدای دبیرستان هیچ‌گاه از مرگ نترسیدم. البته فکر می‌کردم که نمی‌ترسم وگرنه فرصتی دست نداد تا از این بابت مطمئن شوم. احساس می‌کردم گناهان زیادی ندارم، به سن تکلیف هم تازه رسیده بودم، بنابراین انتظار داشتم پس از مرگ به بهشت بروم، به همان طبقات پایین هم راضی بودم.

بعد از آن برای مدت کوتاهی حدود دو سال نظرم عوض شد. فکر می‌کردم بار گناهانم سنگین است و سرنوشتم پس از مرگ جهنم خواهد بود. از مرگ می‌ترسیدم و از خدا تقاضای فرصت برای جبران داشتم. مدتی به همین ترتیب گذشت تا از اینکه بتوانم رضایت خدا را جلب کنم ناامید شدم. البته این ناامیدی شامل ناامیدی از توانایی خودم برای جبران می‌شد نه از خدا. حس می‌کردم هرچه پیش می‌رود از خدا دورتر می‌شوم و اینگونه دوباره ترسم از مرگ کم شد. مرگ را به چشم این می‌دیدم که هرچه زودتر برسد جلوی سقوط بیشترم را خواهد گرفت.

بازهم چند سالی گذشت تا اینکه در برهه‌ای جهان‌بینی‌ام به لرزه درآمد و از نتایج آن تغییر احساسم نسبت به مرگ بود. در رابطه با مرگ کنجکاو شده بودم، احتمال کمی می‌دادم که بتوانم این مساله را در این دنیا حل کنم. دوست داشتم بدانم بعد از مرگ چیزی هست؟ چه اتفاقی خواهد افتاد؟ چگونه خواهد بود؟ و این کنجکاوی ترس من را از مرگ بسیار کم‌رنگ‌ کرد. کم‌تر از یک سال بعد که جهان‌بینی گذشته‌ام کاملا فرو ریخته بود، نسبت به مرگ بی‌تفاوت شدم و این حس را با خودم تا امروز که این نوشته را می‌نویسم دارم.

هنوز مرگ برایم مساله است و به آن فکر می‌کنم اما نسبت به آن نه نترس دارم نه اشتیاق.

بعد از مرگ می‌رویم آنجایی که قبل از تولد بودیم

بعد از مرگ همانی خواهی بود که قبل از تولد بودی – آرتور شوپنهاور

 

این جمله را برای اولین بار وقتی خواندم که نگاهم به زندگی متلاشی شده بود و بلافاصله در ذهنم حک شد. به نظرم نگاه به مرگ و زندگی دو روی یک سکه‌اند با این نگاه به مرگ و طبیعتا زندگی چگونه زندگی کنیم؟ چگونه می‌توان زندگی کرد؟

حوصله جاودانگی

چند روزی بود که همه چیز در وبلاگ آماده بود برای نوشتن، اما موضوعی برای نوشتن پیدا نمی‌کردم. دیروز در حال ورق زدن شعرهای دفترچه یادداشتم، به این بیت از فاضل نظری برخورد کردم.

مرا که طاقت این چند روز دنیا نیست

چگونه حوصله‌ی جاودانگی باشد؟!

جاودانگی و فنای انسان از چند سال گذشته تا همین امروز، برای من مسأله مهمی بوده، این بیت را که دیدم گفتم کمی در این مورد بنویسم. نمی‌خواستم وبلاگم را با چنین موضوعی شروع کنم اما چند روزی گذشته و موضوعی برای نوشتن پیدا نکرده‌ام، پس از همین بیت شروع می‌کنم.

یادم می‌آید در دوران کودکی از مادرم می‌پرسیدم:«تو بهشت آدم از بازی سیر نمی‌شه؟» و مادرم پاسخ می‌داد:«نه خدا بهشت رو طوری ساخته که از خوشی‌هاش سیر نشی بهشون عادت نمی‌کنی». بعدها که بزرگتر شدم مثلا می‌شنیدم انسان در بهشت هم علم می‌آموزد(و من این را مترادف با مدرسه رفتن می‌دانستم) بلافاصله می‌گفتم:«که چی؟ اگر زمان بی‌نهایت هست برای چی درس بخوانم یا حتی کاری بکنم؟». با این‌حال همواره با تمام اشکالات و ناهماهنگی‌هایی که به نظرم می‌رسید، معاد،بهشت و جهنم را دلیلی بر معنا دار بودن زندگی می‌دانستم. امروز می‌بینم که زندگی با یا بدون معاد معنایی ندارد.

نه طاقت زندگی فانی دارم، نه حوصله جاودانگی را