کسی برای یک نفس خودش نیست

در این زمانه هیچ‌کس خودش نیست
کسی برای یک نفس خودش نیست

همین دمی که رفت و بازدم شد
نفس ـ نفس، نفس ـ نفس خودش نیست

همین هوا که عین عشق پاک است
گره که خود با هوس خودش نیست

خدای ما اگر که در خود ماست
کسی که بی‌خداست، پس خودش نیست

دلی که گرد خویش می‌تند تار،
اگرچه قدر یک مگس، خودش نیست

مگس، به هرکجا، به‌جز مگس نیست
ولی عقاب در قفس، خودش نیست

تو ای من، ای عقابِ بسته‌بالم
اگرچه بر تو راهِ پیش و پس نیست

تو دست‌کم کمی شبیه خود باش
در این جهان که هیچ‌کس خودش نیست

تمام دردِ ما همین خودِ ماست
تمام شد، همین و بس: خودش نیست

قیصر امین پور

جهد برای وصل دوست

قومی بجد و جهد نهادند وصل دوست

قومی دگر حواله به تقدیر می‌کنند

فی‌الجمله اعتماد مکن به ثبات دهر

کاین کارخانه‌ای‌ست که تغییر می‌کند

می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب

چون نیک بنگری همه تزویر می‌کنند

 

حافظ

دنیا، خطبه ۲۲۶ نهج البلاغه

به بهانه این روزها، شب‌های قدر و شهادت امام علی، نگاهی به نهج‌البلاغه انداختم. گفتم خطبه ۲۲۶ را اینجا هم بگذارم.

 

 

ترجمه از محمد دشتی:

دنیا خانه اى است پوشیده از بلاها، به حیله و نیرنگ شناخته شده، نه حالات آن پایدار، و نه مردم آن از سلامت برخوردارند، داراى تحوّلات گوناگون، و دوران هاى رنگارنگ، زندگى در آن نکوهیده، و امنیّت در آن نابود است. اهل دنیا همواره هدف تیرهاى بلا هستند که با تیرهایش آنها را مى کوبید، و با مرگ آنها را نابود مى کند.
اى بندگان خدا بدانید، شما و آنان که در این دنیا زندگى مى کنید، بر همان راهى مى روید که گذشتگان پیمودند آنان زندگانى‌شان از شما طولانى‌تر، خانه هاى‌شان آبادتر، و آثارشان از شما بیشتر بود، که ناگهان صداهایشان خاموش، و وزش بادها در سرزمینشان ساکت، و اجسادشان پوسیده، و سرزمینشان خالى، و آثارشان ناپدید شد قصرهاى بلند و محکم، و بساط عیش و بالش هاى نرم را به سنگ ها و آجرها، و قبرهاى به هم چسبیده تبدیل کردند: گورهایى که بناى آن بر خرابى، و با خاک ساخته شده است، گورها به هم نزدیک اما ساکنان آنها از هم دور و غریبند، در وادى وحشتناک به ظاهر آرام امّا گرفتارند، نه در جایى که وطن گرفتند انس مى‌گیرند، و نه با همسایگان ارتباطى دارند، در صورتى که با یکدیگر نزدیک، و در کنار هم جاى دارند. چگونه یکدیگر را دیدار کنند در حالى که فرسودگى آنها را در هم کوبیده، و سنگ و خاک آنان را در کام خود فرو برده است. شما هم راهى را خواهید رفت که آنان رفته‌اند، و در گرو خانه هایى قرار خواهید گرفت که آنها قرار دارند، و گورها شما را به امانت خواهد پذیرفت، پس چگونه خواهید بود که عمر شما به سر آید و مردگان از قبرها برخیزید «در آن هنگام که هر کس به اعمال از پیش فرستاده آزمایش مى شود، و به سوى خدا که مولا و سرپرست آنهاست باز مى‌گردد، و هر دروغى را که مى‌بافتند براى آنان سودى نخواهد داشت».

اینجا نهج البلاغه با ترجمه‌های مختلف به صورت آنلاین قرار دارد.

برای رشد باید کتاب بخوانیم

«ما با تکرار در حرف‌های گذشته رشد نمی‌کنیم، بلکه باید رشد کنیم و نباید یک سلسله حرف‌های کلیشه ای را تکرار کنیم که باعث عقب ماندن ما می شود… ممکن است اگر در یک قطار ما واگن سوم باشیم و نسبت به واگن سی ام ۲۷ واگن جلوتر باشیم اما اگر یک قطاری آمد و از کل این قطار جلو بزند ما عقب مانده ایم. لذا نباید به کمترین ها نسبت به خودمان نگاه کنیم و خودمان را با آنها مقایسه کنیم و دلخوش به این باشیم که از آنها جلوتریم درحالی که از قطارهای دیگر عقب مانده ایم.
و راه حل رشد، مطالعه است و باید کتاب بخوانیم و با هم بحث کنیم.

پرداختن به مسائل فرهنگی نیاز به ماده­ ی خام دارد و ماده­ ی آن مطالعه است. باید کتاب­هایی بخوانیم که فرهنگ ما را عوض کند. مطالب فیزیک، شیمی و جغرافیا و … معلومات ما را افزایش می­دهد ولی فرهنگ ما را تغییر نمی­دهد. ما باید در حوزه­ ی روانشناسی، فلسفه، ادبیات (خصوصاً رمان، داستان کوتاه و شعر)، عرفان و حوزه­ ی دین مطالعه کنیم. این حوزه­ای است که فرهنگ­ساز است و ما را فرهیخته ­تر می­کند.

کتاب خواندن با سرچ کردن در سایت­ها متفاوت است . یادگیری با مطالعه­ ی کتاب میسر می­شود. حتی در حوزه­ ی سیاست کتاب بخوانید و با هم بحث کنید تا رشد کنید.»

برگرفته از سخنرانی مصطفی ملکیان با عنوان اختلاف‌ها را با قواعد اخلاقی حل کنیم.

ملکیان یکی از تأثیرگذارترین افراد در زندگی من بوده. چند روز پیش به این گزیده سخنرانی ایشان در اینجا برخوردم، دیدم به حال و هوای این روزهایم هم نزدیک است، گفتم اینجا هم بازنشرش کنم.

کورسویی ز چراغی رنجور

این هفته، حین خواندن نوشته مواجهه با مرگ از وبلاگ آقای مُشیرفر، با دکلمه ارغوان از آقای هوشنگ ابتهاج مواجه شدم. فکر می‌کنم از زمان دیدن آن تا حالا بیش از ۵۰ بار گوش داده‌ام. اینجا هم می‌گذارم برای ثبت حال و هوای این روزها.

 

ارغوان
شاخه هم خون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگ است امروز
آفتابیست هوا یا گرفته است هنوز
من در این گوشه که از دنیا بیرونست
و آسمانی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست
آنچه می بینم دیوارست
آه این سقف سیاه
آنچنان نزدیکست
که چو بر می کشم از سینه نفس
نفسم را بر می گرداند
ره چنان بسته که پرواز نگه
در همین یک قدمی می ماند
کور سویی ز چراغی رنجور
قصه پرداز شب ظلمانیست

به دنبال سایه همای

با گذاردن عنوان «به دنبال سایه همای» به روی مجموعه مقاله‌های خود که به تازگی انتشار یافته، آیا منظورتان این بوده‌است که هسته مرکزی مقاله‌های خود را نبردی بر ضد نفوذ تمدن غربی در شرق، و لزوم جلوگیری از تسلیم بی‌چون و چرای شرق به این تمدن، قرار داده باشید؟

نبردی در بین نیست. در واقغ تلاش نومیدانه‌ای بیش نیست. کشور ما با آنکه هنوز صنعتی نشده است، از یورش تمدن صنعتی در امان نمانده. ما نزدیک است که همه آنچه ظریف و شریف و خوب در خصائل ملی‌مان بوده، از دست بدهیم؛ بدون آن که در مقابل، از مزایای تمدن غرب بهره بگیریم.

من نمی‌توانم قبول کنم که ما یک ملت «بازیگر» شویم؛ آماده برای آن که از همه چیز تقلید کند؛ یا آنکه رفتاری نظیر رفتار مردم تازه به دوران رسیده داشته باشیم، یعنی شکوه و جلال تمدن «پلاستیک» و رادیوی ترانزیستوری و پپسی کولا چشم ما را خیره کند. موضوع این نیست که کسی مخالف تمدن غرب باشد، ابدا چنین چیزی نیست. خود من، چند سالی از باارزش‌ترین و بهترین دوران‌های زندگیم را در غرب گذرانده‌ام و یکی از ایرانیانی هستم که خیلی به فرهنگ غرب مدیون‌اند.

ولی نگرانی در آن است که «پرستش غرب» نزد عده‌ای، مرادف با ایمان کورکورانه، انقیاد و تقلید شده است.

این طرز فکر، حس ابتکار و شخصیت را تضعیف می‌کند، و خواه ناخواه موجد تنبلی مغز و فساد اخلاقی و ابتذال می‌گردد.

برای ملتی که صاحب میراث عظیم فرهنگی است و گذشته پرشکوهی را به دنبال خود می‌کشد و بار سنگینی از تاریخ بر پشت دارد، ناروا و زننده است که سبکسری از خود نشان دهد، و خود را آنقدر پایین آورد که تا حد یک «تقلیدچی» تنزل کند.

من غالبا این سوال را از خود می‌کنم: هدف ما بطور دقیق چیست؟ این، که یک کشور پیشرفته بشویم؟ بسیار خوب. ولی یک «کشور پیشرفته» در واقع چگونه کشوری است؟… هدف ما، رسیدن به کشورهای صنعتی است، در حالی که یقین نیست که «پیشرفته‌ها» از ما «عقب‌مانده»ها خوشبخت‌تر باشند.

آنچه دنیا کسر دارد، یعنی هم پیشرفته‌ها و هم عقب‌مانده‌ها کسر دارند، سعادتی است که واقعا سعادت باشد؛ سعادتی ساده، استوار و انسانی…

 

از کتاب گفته‌ها و؛ ناگفته‌ها – محمدعلی اسلامی ندوشن.

شمع‌هایی خُرد

من، از خراسان و

تو از تبریز و

او از ساحلِ بوشهر

با شعرهامان شمع‌هایی خُرد

بر طاقِ واین شب‌های وحشت برمی‌افروزیم.

 

یعنی که در این خانه هم

چشمان بیداری

باقی‌ست

یعنی در اینجا می‌تپد قلبی و

نبضِ شاخه‌ها زنده‌ست

هرچند

با زهرِ سبز آلوده و از وحشت آکنده‌ست.

 

این شمع‌ها گیرم نتابد

در شبستانِ ابد، در غرفه تاریخ

گیرم فروغِ فتح فردایی نباشد،

لیک،

گر کورسو،

گر پرتوافشان،

هرچه هست این است:

یادآورِ چشمانِ بیداری‌ست.

وز زندگانی

– گرچه شامی شوکران‌کند –

باری، نموداری‌ست

 

شعر «نشانی» از کتاب «از زبان برگ» – شفیعی کدکنی

بی‌طرف نمی‌توانم بود

لا أستطیع أن أکون محایداً         بی‌طرف نمی‌توانم بود
مع امرأه تبهرنی.                     نه با زنی که چشمم را خیره می‌کند
ولا مع قصیده تدهشنی.           نه با شعری که مبهوتم می‌سازد
ولا مع عطر یزلزلنی.                 نه با عطری که لرزه بر جانم می‌اندازد
فلا حیاد أبداً                           که هرگز بی‌طرفی معنی ندارد
بین عصفور.. وحبه قمح!!          میان گنجشک… و دانه گندم!!

 

شعر از نزار قبانی با ترجمه موسی اسوار