چگونه می‌توانم درست را از غلط تشخیص بدهم

Philosophy Now یک مجله مرتبط با فلسفه هست که فکر کنم هر ماه یا دو ماه یک بار منتشر می‌شود. من هم برخی مقاله‌هایش را می‌خوانم. این مجله قسمتی دارد با عنوان سؤال ماه، هر ماه سؤالی می‌پرسد و از خوانندگان می‌خواهد پاسخ‌هایشان را به مجله ارسال کنند. در شماره بعدی بعضی از پاسخ‌ها چاپ می‌شود.

در شماره ۱۲۲ مجله(ماه اُکتبر تقریبا آبان ۹۶) سؤال ماه بعدی این بود: چطور می‌توانم درست را از غلط تشخیص دهم؟ ماه بعد در شماره ۱۲۳ منتخب پاسخ‌ها منتشر شد. اینجا می‌توانید پاسخ‌ها را ببینید. در این نوشته می‌خواهم خلاصه و برداشتی آزاد از پاسخ‌های منتشر شده را به همراه پاسخ خودم بنویسم.

ادامه‌ی مطلب

تفاوت اولویت‌ها – داستان مرد و ماهی‌گیر

احتمالا شما داستان مرد و ماهی‌گیر را شنیده‌اید به این مضمون که روزی مردی به یک ماهی‌گیر برمی‌خورد که در ساحل زیر سایه نشسته و قایقش هم کمی آن طرف‌تر قرار دارد. مرد ماهی‌گیر را تشویق می‌کند که بیشتر کار کند. ماهی‌گیر می‌گوید: «که چه بشود؟» مرد می‌گوید: «که ماهی‌های بیشتری بگیری، پول بیشتری کسب کنی.» باز هم ماهی‌گیر می‌گوید: «پول بیشتر در بیاورم که چه بشود؟» مرد می‌گوید: «می‌توانی کشتی ماهی‌گیری بگیری، ماهی‌گیران خودت را داشته باشی، در نهایت می‌توانی آرام در ساحل دراز بکشی و لذت ببری.» ماهی‌گیر در پاسخ می‌گوید: «الان هم در حال همین کار هستم»، البته اگر شما بگذاری(قسمت انتهایی از خودم).

نتیجه اخلاقی؟ اگر آرامش می‌خواهی کم‌تر کار کن؟ نمی‌دانم بستگی به شما دارد. از نگاه من این داستان، داستانِ اولویت‌هاست. در این مورد بخصوص، اولویت آرامش. به میزانی که ارزش آرامش برای فردی در اولویت بالاتری قرار می‌گیرد باید در جهت‌های دیگر کمتر حرکت کند. کمتر دنبال شهرت برود، کمتر کار کند و دنبال ثروت باشد. در دنیای واقعی احتمالا هر فرد لیستی از ارزش‌ها دارد و قاعدتا باید کار‌هایش را به نسبت اولویت هر یک از این ارزش‌ها تقسیم کند. الزاما هم آرامش در بالای این لیست قرار ندارد، ممکن است در پایین قرار بگیرد یا اصلا نباشد. خیلی‌ها هستند که در عمرشان آرامش بسیار کمی داشته‌اند، دائما دنبال ثروت، شهرت یا کمک به مردم بوده‌اند. برخی ثروت فقط نتیجه فرعی کارشان است، خود آن کار برای آن‌ها هدف نهایی‌ست.

شاید منظور داستان این باشد که آرامش در میان ارزش‌ها مهجور مانده، آن را در یابید. همه نباید دنبال کار، کار و کار بروند. بله ولی حداقل در کشور و منطقه ما فکر نمی‌کنم این طور باشد که آرامش در مقابل کار و تلاش مهجور مانده باشد. شاید این داستان می‌خواهد بگوید؛ نکند ارزش‌های شما جعل شده. خانواده، جامعه، رسانه و دوستان می‌توانند ما را در انتخاب ارزش‌هایمان به اشتباه بیاندازند. آنقدر از کسب ثروت یا مقام تعریف کنند، آن‌ها را مهم جلوه دهند که فکر کنیم فقط باید دنبال این ارزش‌ها باشیم. در صورتی که ارزش‌‌ها بیشتر از درون می‌جوشند تا تزریق از بیرون.

به نظرم در جامعه لیست اولویت‌ها، تنوع دارد، ارزش‌های من معنی دارند اما ارزشِ درست خیلی معنی پیدا نمی‌کند. خودم هم از این به بعد اگر چنین داستانی دیدم نگاهی به کارهای اخیرم می‌اندازم و آن‌ها را با اولیت‌هایم تطابق می‌دهم تا از مسیر منحرف نشوم.

کثرت‌گرایی ارزشی – آیزایا برلین

امروز در کتاب فلسفه و جامعه و سیاست، مطلبی خواندم ترجمه شده از آیزایا برلین با عنوان راه فکری من(My Intellectual Path). دو بخش از گفته‌های او برایم جالب بود. اولی نقدی بود که به این پیش‌فرض داشت که برای هر مسأله‌ای حتما باید یک و فقط یک جواب درست وجود داشته باشد و بنابراین بقیه جواب‌ها نادرست خواهند بود. این پیش‌فرض نمی‌گوید به همه پاسخ‌ها می‌رسیم، ممکن است اشتباه کنیم، فرصت نکنیم یا اصلا در توانمان رسیدن به پاسخ درست نباشد اما به هرحال پاسخ درست وجود دارد و تنها یکی است. نوعی ایمان به حقیقت. اما آیزایا برلین و افرادی دیگر این فرضیه را قبول ندارند چرا که ممکن است پاسخ‌های درست متعدد باشد.

من فکر می‌کردم با قبول این موضوع(نبود پاسخ درست یکتا) به نسبی‌گرایی خواهیم رسید. اما آیزایا برلین این را هم قبول ندارد و این دومین بخش جالب کتاب برای من بود که دلیل نوشتن این نوشته هم شد. کثرت‌گرایی دینی را شنیده بودم، اما کثرت‌گرایی در مقابل نسبی‌گرایی را نه. اما کثرت‌گرایی ارزشی از دید برلین چیست؟ از خود وی نقل می‌کنم:

من نسبیگرا نیستم؛ نمی‌گویم «من قهوه با را با شیر دوست دارم، شما بدون شیر؛ به همان نحو نیز من مهربانی را می‌پسندم، شما اردوگاههای کار اجباری و مرگ را ترجیح می‌دهید» نمی‌گویم هر یک از ما ارزشهای خودش را دارد که چیرگی‌ناپذیر و غیرقابل ادغام است. معتقدم چنین سخنی درست نیست. اما معتقدم ارزشهایی که انسانها می‌توانند در جست‌وجوی آنها باشند و هستند، متکثر و مختلفند. شمارشان بی‌نهایت نیست، زیرا تعداد ارزشهای انسانی، ارزشهایی که بتوانم به دنبالشان باشم و در عین حال شباهتم را به انسان حفظ کنم، متناهی است. تفاوتی که این امر ایجاد می‌کند از این جهت است که اگر کسی به دنبال یکی از این ارزشها باشد، من که در تعقیب آن نیستم می‌توانم بفهمم که او چرا پیگیر آن است، و اگر من در شرایط او بودم و ترغیب به پیگیری آن می‌شدم، چه وضعی پیدا می‌کردم. امکان تفاهم بین آدمیان از همین‌جا سرچشمه می‌گیرد.

من تصور می‌کنم این ارزشها عینی است-به عبارت دیگر، ماهیت و تعقیبشان جزیی از این است که انسانیت چیست که خود این امر یکی از داده‌های عینی است…. و بخشی از این واقعیت عینی این است که بعضی ارزش‌های معین وجود دارند، و نه ارزشهای دیگر، که آدمیان می‌توانند در عین انسان ماندن، به دنبال آن‌ها باشند….

به این دلیل است که کثرت‌گرایی نسبیگرایی نیست-ارزشها متعدد ولی عینی و بخشی از ماهیت انسانند، نه آفریده دلبخواه قوه وهمیه در ذهن آدمیان.

فکر می‌کردم با قبول تعدد جواب‌های درست به نسبی‌گرایی می‌رسیم و در ذهنم طرفدار نسبی‌گرایی بودم و فعلا هستم. راهی به جز زور برای منصرف کردن کسی که دوست دارد بقیه را آزار دهد نمی‌دیدم. خیلی محکم نمی‌توانم بگویم نمی‌تواند فلان چیز هدفت باشد. مثلا همین چند روز پیش اتفاقی افتاد که بازتاب زیادی هم داشت؛ آقای قرائتی، آقای دوربینی را اخراج کرد. جاهای مختلف نوشتند که نباید این کار را می‌کرد(مثلا اینجا) و هر کدام دلایلی آوردند. یکی از دلایل به این مضمون بود که آقای دوربینی دوست دارد مرتب جلو دوربین برود، اشکال قانونی ندارد، آسیب جدیی هم که به کسی نمی‌زند، پس آزاد است که این کار را بکند. البته تقریبا حضور جلوی دوربین هدف ایشان در زندگی به نظر می‌رسد اما خب این هدف یا علاقه چه اشکالی دارد؟ در همین ماجرا عقل نسبی‌گرا و حسم موافقت نداشتند. احساس می‌کردم هدف آقای دوربینی بیخود است و نباید اینقدر جدی دنبال این علاقه برود. ولی راهی برای ثابت کردن آن به نحوی که بتوان عینی نشان داد چنین هدفی درست نیست یا نسبت به هدف دیگر بسیار پایین مرتبه است ندارم.

قبلا هم نوشته بودم فکر نمی‌کنم بتوانیم از باید و نباید به صورت عینی یا حتی نزدیک به آن استفاده کنیم. الان راه جدیدی می‌بینم، در کتاب در مورد ارزش‌های عینی، نحوه یافتن آن‌ها و منظورش از انسانیت توضیحی نداده بود. باید بیشتر در مورد کثرت‌گرایی ارزشی بخوانم. شاید به توافق بیشتری میان عقل و احساساتم رسیدم.