من پس از خواندن مقاله سینگر – مسئولیت جهانی ۳

«هر ساله میلیون‌ها نفر در اثر سوء تغذیه و مشکلات بهداشتی مرتبط با آن، جان می‌سپارند. در بین کودکانی که در ممالک فقیر زندگی می‌کنند، مرگ در اثرِ از دست رفتن آبِ بدن به علت اسهال ناشی از سوپ تغذیه، الگویی متداول است. مدیر اجرائیِ صندوق کودکان سازمان ملل(یونیسف) تخمین زده است که روزانه ۱۵۰۰۰ کودک بدین طریق جان می‌سپارند، که سالانه بالغ بر ۵۴۷۵۰۰۰ کودک می‌شود. حتی اگر این برآورد غیر واقع بینانه باشد، باز هم شمارِ کودکانی که می‌میرند باور نکردنی است.»
متن ابتدایی فصل ۶ کتاب فلسفه اخلاق جیمز ریچلز با ترجمه آرش اخگری و با عنوان خودگرایی اخلاقی.

این قسمت در مورد خودم و احوالم پس از خواندن این مقاله است.

ادامه ی مطلب

فرو ریختنِ باور به کافی بودن

یواش یواش فکر می‌کردم در این حوزه به حد کافی فکر کرده و خوانده‌ام، حدس می‌زدم با کمتر از سه ماه کار جدی بتوانم سر و ته‌اش را ببندم و بروم سر وقت حوزه بعدی.

جایی را پیدا کرده بودم تا سوالاتم را بپرسم و محک بزنم دفاعیات و اشکالاتی که به دیدگاه‌های دیگر دارم.

اما فرو ریخت باورم به کافی بودنِ پرداختم به این حوزه(و این کافی بودن برای من معنای مشخصی دارد)، وقتی مواجه شدم با نظراتی که اصلا از ذهنم هم نگذشته بود و بنابراین فکری هم در موردشان نکرده بودم. دیدگاه‌هایی که حتی برای آن که بفهمم دقیقا چه می‌گویند ابتدا باید بخوانم. ولی با همان آگاهی کم هم متوجه شدم که جدی هستند و نباید نادیده بگیرمشان اگر می‌خواهم در حد کافی به این حوزه بپردازم.

امان از معاصران، معاصرانی که شهرتشان به حدی نرسیده که من پیدایشان کنم، اما نیاز دارم که حرفشان را بخوانم.

یک تیر بیشتر ندارم

یک تیر بیشتر ندارم

یک تیر بیشتر ندارم. از او دورم، بزنم؟ نزنم؟
می‌دانم که می‌توانم آنقدر نزدیک بشوم که مطمئن باشم به هدف می‌زنم. فقط مسأله زمان است.
همین الان بزن، شاید خورد.
اگر نخورد، اگر درست نخورد چی؟ آن وقت دیگر از دستم در رفته.

دنبالش می‌روم، از اینجا به آنجا، گاهی نزدیک می‌شوم، گاهی دور. منتظر فرصتی.
اگر بزنی خورده، بزن.
اما اگر نخورد چه؟ حسرت صبر نکردن با من خواهد ماند.

گاهی اوقات فرصت نزدیک شدن به تماشا می‌گذرد. گاهی به رؤیا می‌روم و دور می‌شود. گاهی بینمان فاصله می‌اندازند. گاهی نزدیک می‌شوم اما فاصله‌مان بیشتر می‌شود. گاهی فقط دور می‌شوم.

دنبالش می‌روم، از اینجا به آنجا، گاهی نزدیک می‌شوم، گاهی دور. منتظر فرصتی. فقط مسأله زمان است.
اگر بزنی خورده، بزن.
موافقم، اما…، می‌توانم؟ آمادگی‌اش را دارم؟
حرکت می‌کند. از دیدم خارج می‌شود. دنبالش می‌روم، فرصت بعدی آماده خواهم بود.

فرصت‌های بعدی هم کاری نمی‌کنم. به فاصله‌مان، به تماشایش، به از دست دادن فرصت‌ها عادت کرده‌ام.

رِکس از تو ممنونم

رِکس از تو ممنونم

هنوز ۲ هفته نگذشته که از رکس نوشتم(+)، اینکه شهریور ماه او را گرفتیم و حالا با او بیشتر خوش می‌گذرد. همانجا هم گفتم که گویا چند روزی هست که حالش خوب نیست. بعدا مشخص شد حین نوشتن آن نوشته در واقع رکس مرده بوده و من خبر نداشتم. رکسی که شنبه همان هفته کنارش بودم و سوارش شدم، گویا پنج‌شنبه شب مرده و من ۳ روز بعد یعنی یک‌شنبه باخبر شدم.

بله فکر نمی‌کردم به این زودی‌ها برود، امیدوار بودم بهار و تابستان سال بعد را هم با او بگذرانیم، ولی دنیا هم قراری با من نگذاشته که با افکار من خودش را هماهنگ کند.

ولی خب در همین چند ماه هم کم سوارش نشدم، حسرتی بابت گذشته اذیتم نمی‌کند. با او دوباره مزه اسب سواری را چشیدم و به گمانم فرد دیگری شدم.

بازگشت. از کار، زندگی و حیوانات

بگذارید ببینم از آخرین نوشته چقدر گذشته؛ بله ۴ ماه و ۲۰ روز، فکر می ‌کردم حداکثر ۲ تا ۳ ماه گذشته باشد، تصور می‌کردم در شهریور ماه هم چیزی نوشته باشم که اشتباه می‌کردم.

قرار نبود این طور بشود، مثلا می‌خواستم امسال بیشتر بنویسم که بفرما، تقریبا ۵ ماه است چیزی ننوشته‌ام. حرفی از جبران و این‌ها هم نمی‌خواهم بزنم، فعلا بقط تلاش می‌کنم دوباره یواش یواش شروع کنم. اگر توانستم کمی از این ۵ ماه را جبران کنم، خودتان خواهید دید.

اما بپردازم به اینکه در این ۳ ماه چه گذشت، یک توضیحی به خودم بدهم و طبعا با منتشر کردنش به شما.

ادامه ی مطلب

فکر مهاجرت

مقدمه: این نوشته را حدود ده روز پیش در روزهای آخر سفرم نوشتم.

یک هفته است آمده‌ام ولایت، اول قرار بود چهار پنج روز بمانم. فعلا تا نه روز تمدید شده. بعد از مدتی که کمتر به اینجا سر می‌زدم، سال‌های اخیر بیشتر آمده‌ام. ولی نه مانند این دفعه تنها. با محسن، با هم می‌آمدیم و وقتمان بیشتر به بازی، گردش، صحبت و تفریح می‌گذشت. این بار مطمئن نبودم که تنها چه قدر می‌توانم بمانم. کی حوصله‌ام سر خواهد رفت و هوای تهران می‌کنم.

با توجه به برنامه و کارهای روزانه‌ام در تهران و شرایط اینجا، ایده‌ی زندگی در ولایت برای من کاملا ممکن می‌نماید. دفعات قبل هر سری که می‌آمدم به مهاجرت فکر می‌کردم. اما چند مورد دلبستگی به تهران مانع جدی‌تر شدنِ افکارم می‌شد. در سفر این دفعه تصمیم گرفتم حالا که قرار است تنها بروم بخشی از کارهای روزانه‌ام را همراه خودم بیاورم. و بله آنچه فکر می‌کردم درست بود، در صورت دل کندن از دلبستگی‌ها حداقل مدتی به اینجا خواهم آمد و فکر می‌کنم اگر در شرایطی مشابه الانم باشم، مهاجرت ساده‌ای خواهد بود.

همه این‌ها در حالی است که ولایت، هنوز بالقوه می‌تواند برای من خیلی جذاب‌تر شود. می‌توانم به یکی از علایق همیشگی‌ام یعنی زندگی با حیوانات در حد اعلای آن بپردازم. امکان داشتن اسب، سگ، گربه، مرغ و جوجه به سادگی مهیا است. زندگی ساده و خلوت در کنار طبیعت. نزدیک‌تر از همیشه به یک زندگی رویایی.

آرامش و شادی – مطلوب‌های روانی در زندگی

یادداشتی دارم از یکی از سخنرانی‌ها یا مقالات مصطفی ملکیان در مورد هدف و معنی زندگی، در قسمتی از آن مطلوب‌های زندگی را بنا بر استدلال‌های تجربی – روان‌شناختی برشمرده‌ام:

  1. آرامش
  2. آرامش و شادی
  3. آرامش، شادی و امید
  4. آرامش، شادی، امید و ایقان
  5. رضایت باطن

هر یک از این موارد نشان‌دهنده نظریه‌ای است که ادعا می‌کند انسان در پی این‌ها است. مثلا طرفداران نظریه سوم می‌گویند آرامش، شادی و امید برای انسان‌ها مطلوب ذاتی است و ما به دنبال پیدا کردن یا به نحوی به حداکثر رساندن آرامش، شادی و امید در زندگی‌مان هستیم.

ادامه ی مطلب

یک سال پس از نوشتن

یک سال از شروع نوشتنم در فضای اینترنت گذشته، قبل از آن نسبت به مدت زمانی که در اینترنت می‌گشتم نوشته‌های خیلی کمی داشتم. کم پیش می‌آمد که جایی نظری بگذارم یا در شبکه‌های اجتماعی(البته به جز گیت هاب) مشارکت کنم. اما از سال گذشته تصمیم گرفتم در فضاهای مختلفی که اینترنت در اختیار می‌گذارد، بنویسم.

فتیله را پایین کشیدم و حتی در مواردی که شک داشتم چیزی را بنویسم یا نه، می‌نوشتم. نتیجه‌اش؟ حداقل تا الان به لحاظ اینترنتی بودنش نتیجه جدی‌ای ندیدم. نوشتن خوب است اما اینکه نوشتن در اینترنت چه نتایج اضافه‌ای بر نوشتن دارد، هنوز درست نمی‌دانم. فعلا برای خودم اگر تمام این نوشته‌ها را در دفترم هم نوشته بودم، تفاوت زیادی نمی‌کرد. البته قضاوت در مورد آن فعلا زود است.

ادامه ی مطلب

تو ای من، ای عقابِ بسته بالم، کمی شبیه خود باش

حدود پنج ماه پیش قصد داشتم این نوشته را بنویسم، اما وسط نوشتن از انتشار آن منصرف شدم و در پیش‌نویس‌ها پنج ماه خاک خورد تا امروز که قصد دارم کاملش کرده و منتشر کنم. تمام تاریخ‌ها و اتفاقات را پنج ماه قبل از انتشار این نوشته حساب کنید.

یک هفته پیش شعرِ در این زمانه هیچ‌کس خودش نیستِ قیصر امین‌پور را خوانده بودم. امروز پشت در کلاس ایستاده‌ام منتظر آقا. سعی کرده بودم تمام آداب را برای قرار گذاشتن با او رعایت کنم. از کانال ارتباطی که خواسته بود یعنی تلگرام برایش پیام دادم، قرار شد روز قبلی که می‌خواهم نزدش بروم تماس بگیرم، پیامک دادم تا اگر در آن لحظه وقتش پر است بعد جواب بدهد. گفت ساعت ۸-۱۲ هستم، می‌توانی بیایی. حدود ساعت ۹:۳۰ آنجا بودم، در اتاقش نبود پس از پرس و جو متوجه شدم آقا سر کلاس است. طبق نوشته روی در تا ساعت ۱۲ ادامه دارد، اما گفتند احتمالا ساعت ۱۱:۳۰ کلاس را تعطیل کرده و بیرون بیاید.

فاصله خانه تا این ساختمان با ماشین ۴۵ دقیقه است، تصمیم می‌گیرم پشت منتظر بمانم تا کلاس تمام شود. سری قبل، چند هفته پیش هم همین کار را کرد. من ۱۱:۳۰ رسیدم، آقا کارش زود تمام شده و رفته بود. پشت در منتظر نشسته‌ام هر از چند گاهی از شیشه در کلاس را نگاه می‌کنم، در حال درس دادن است.

ادامه ی مطلب

توضیح در مورد دسته‌ها و برچسب‌ها

اخیرا بیشتر و منظم‌تر می‌نویسم. بیشتر می‌نویسم تا بلکه کمی از عقب‌ماندگی‌ها جبران شود. ولی خُب اغلب وقتی بیشتر از ۳، ۴ نوشته در هفته می‌نویسم، میزان رضایتم از نوشته‌ها پایین‌تر می‌آید. فعلا عدم رضایت از عقب‌ماندگی و کم نوشتن‌ها مجابم کرده بیشتر بنویسم. البته احتمالا تا حدود یکی، دو هفته.

منظم‌تر می‌نویسم چون قرار امسالم همین منظم‌تر نوشتن بوده و فعلا که به آن عمل نکرده‌ام، ببینیم از این به بعد چه می‌شود.

اما بهانه اصلی نوشته این بود که در مورد دسته‌بندی‌ها و برچسب‌ها توضیحی بدهم. از اول راه‌اندازی وبلاگ دسته‌ها و برچسب‌ها برای من مسأله بودند، اینکه هرکدام چه باید باشند. در وب‌سایت‌های دیگر هم کم پیش می‌آمد دسته‌ها برای گشتن به من کمک کنند. برچسب‌ها که هیچی، اغلب فکر می‌کنند هر چه برچسب بیشتر بهتر و هر کلمه کلیدی بی‌ربط و باربطی را می‌آوردند. فکر می‌کنم برخی فراموش می‌کنند در نهایت وب‌سایتشان برای مخاطب است نه موتور جستجوی گوگل.

دسته‌بندی‌ها بهانه‌ها من برای نوشتن هستند. مثلا نوشته‌های دسته سیاست، نوشته‌هایی هستند که بهانه سیاست شروع به نوشتنشان کردم حالا ممکن است موضوع نوشته از سیاست دور باشد یا بشود. یا مثلا دسته ترجمه فارغ از موضوع، نوشته‌هایی است که من ترجمه کرده‌ام. وقتی به بهانه جدیدی می‌نویسم، نوشته در دسته‌بندی نشده قرار گرفت تا وقتی که نوشته‌ها به آن بهانه خاص به قدری زیاد شوند که دسته جدیدی برای آن‌ها بسازم. به مرور سعی می‌کنم بهانه‌های جدیدی برای نوشتن هم اضافه کنم.

برچسب‌ها، کلیدی‌ترین موضوع و محور نوشته‌ام را نشان می‌دهند. سعی می‌کنم برای هر نوشته تعداد برچسب‌ها کم باشد که واقعا اگر لینک یک برچسب باز شد. نوشته‌هایی نمایش داده شوند که محور کلیدی‌شان آن برچسب باشد. پس دسته‌بندی موضوعی نوشته‌ها تا حدی با برچسب‌ها مشخص خواهند شد. در کنار آن سعی می‌کنم برای هر برچسب بیش از یک نوشته بنویسم و اگر در یک برچسب نوشته‌ها زیاد شد، سعی کنم کمی عمیق‌تر شده و نوشته‌ای بنویسم با برچسبی دقیق‌تر، درواقع زیربرچسب حساب خواهد شد.

فعلا هم مدتی است شروع کردم تمامی نوشته‌ها را یک بازبینی بکنم و با مدل جدید، دسته‌بندی و برچسب‌گذاری کنم. نزدیک یک سوم نوشته‌ها هنوز بازبینی نشده.

پیش باد.