تفکر، مطالعه و تلاش

تقریبا در آغاز یا حداقل حین هر کار جدی لازم است این سه عمل یعنی تفکر، مطالعه و تلاش انجام و سهم هر یک به مقدار کافی پرداخت شود. از میان این سه واژه به غیر از مطالعه همان معنای عمومی آن را مد نظر دارم. در مورد مطالعه منظورم فقط خواندن نیست؛ برای همین هم از کلمه خواندن استفاده نکردم. منظورم هر نحوه‌ای از دریافت تفکرات و دیدگاه‌های دیگران است چه در دوره زمانی خودمان چه زمان‌های دیگر. به نظرم حذف یا کم گذاشتن در هر یک از این‌ها منجر می‌شود که کار ما به نتیجه نرسد و کمتر قابل دفاع باشد. چند مثال می‌زنم تا موضوع روشن‌تر بشود.

برای خود من در برنامه‌نویسی اتفاق افتاده که برنامه را به بهترین روشی که به فکرم رسیده نوشتم. در ادامه تلاش بسیار تا مشکلات استفاده از این روش را حل کنم و در نهایت وقتی به سد محکمی برمی‌خوردم و راه نجاتی نبود، تازه دوباره در مورد روشی که در ابتدا انتخاب کرده بودم تجدید نظر می‌کردم. در حالی که می‌شد به راحتی بعد از انتخاب روش یا قبل آن جستجو و مطالعه کنم و ببینم تجربه دیگرانی را که از مشابه این روش استفاده کرده‌اند. گاهی یک گوگل ساده کافی است تا مشکلات آینده را ببینیم. فکر بدون مطالعه می‌شود همان اختراع دوباره چرخ. اگر فکر می‌کنیم برفراز دریافت‌های دیگران باشد نه تکرار دوباره اشتباهات آن‌ها. اینکه بدون مطالعه بگوییم فکرم به جای بهتری نرسید حتی توجیه خوبی هم نیست.

ادامه‌ی مطلب

کتاب در پی معنا – تامس نیگل

کتاب در پی معنا – تامس نیگل

در پی معنا از تامس نیگل کتابی ساده و مقدماتی در حوزه فلسفه است. ساده به این معنی که استدلال‌ها و کلمات پیچیده‌ای ندارد و منظورم از مقدماتی این است که تجربه حدود ۱۵ سال زندگی برای خواندن آن کافی است، لازم نیست دانش یا اطلاعات خاصی داشته باشید. به نظرم برای دوران دبیرستان و حتی شاید کمی قبل‌تر کتاب خوبی باشد.

کتاب نه مسأله‌یِ پایه‌ایِ فلسفه را در نه بخش به طور خلاصه بررسی می‌کند. پایه‌ای به چه معنا؟ از جهتی به این معنی که قطعا همین الان ما برای هر یک این مسأله‌ها پاسخی در نظر گرفته‌ایم حتی اگر پاسخمان «نمی‌دانم» باشد. بدون پاسخ دادن به این سوال‌ها دستمان برای زندگی کردن بسته است، نمی‌توانیم پیش برویم. اکثر کارها و قضاوت‌هایی که می‌کنیم بر مبنای نگاهمان به این سوالات است. پاسخ ما به این مسائل جهان‌بینی ما را می‌سازند. وقتی می‌بینیم مرگ برای ما حتمی است(حداقل فعلا)، نوع نگاه ما به مرگ و پاسخمان به اینکه «مرگ چیست؟» زندگی ما را می‌سازد. نظرات مختلف در مورد اختیار و آزادی، اخلاق، درست و نادرست؛ ما و زندگی‌مان را می‌سازد.

این نه بخش عبارتند از: معرفت به جهانی ورای ذهن خودمان – معرفت به اذهانی غیر از ذهن خودمان – رابطه بین ذهن و مغز – فعالیت‌ها و ارتباطات زبانی چگونه ممکن می‌شود؟ – آیا ما موجوداتی مختاریم؟ – مبنای اخلاق – کدام نابرابری‌ها ناعادلانه‌اند؟ – ماهیت مرگ – معنای زندگی. در این کتاب هر کدام از این سرفصل‌ها بررسی می‌شوند. کمی مسأله باز و روشن‌تر می‌شود. انتظار جواب گرفتن نداشته باشید که ناامید خواهید شد. فکر نمی‌کنم هیچکدام از این سوال‌ها جواب قطعی داشته باشد.

خیلی در ترجمه وارد نیستم اما به نظرم ترجمه سعید ناجی و مهدی معین‌زاده خوب بود.

مسئولیت احساسات

در کتاب روان‌درمانی اگزیستانسیال لطیفه‌ای از ویکتور فرانکل نقل می‌شود که جالب است:

حین جنگ جهانی اول، یک پزش ارتشی جهود همراه با دوست غیر یهودی‌اش که سرهنگ اشراف‌زاده‌ای بود، در سنگر نشسته بود که تیراندازی سنگینی آغاز شد. سرهنگ با تمسخر گفت:«می‌ترسی، نه؟ این هم یک دلیل دیگه برای برتری نژاد آریایی بر نژاد سامی.» دکتر جواب داد:«معلومه که می‌ترسم. ولی کی برتره؟ سرهنگ جان، اگر تو هم به اندازه من ترسیده بودی، خیلی زودتر از این‌ها فرار کرده بودی.»

مسئولیت ما نسبت به احساساتمان چگونه است؟ نسبت به شکل‌گیری احساساتمان یا نسبت به واکنش به آن‌ها. در داستان بالا دکتر واکنش خود را نسبت به ترس کنترل کرده اما سرهنگ نترسیده یا شکل‌گیری احساس ترس را کنترل کرده. اگر سرهنگ صرفا نترسیده می‌توان گفت دکتر از جهتی راست می‌گوید سرهنگ برتریی ندارد بلکه دکتر است که مسئولیت موضع خود نسبت به ترس را پذیرفته و توانسته آن را کنترل کند.

کتاب بیشتر روی مسئولیت نگرش ما به احساساتمان تاکید کرده و تقریبا فقط به آن می‌پردازد. تنها اشاره‌ای کوتاه می‌کند که سارتر معتقد بوده ما هم نسبت به نوع واکنشمان به احساسات مسئولیم، هم نسبت به شکل‌گیری آن‌ها. من هم فکر می‌کنم اگر مسئولیتی وجود داشته باشد نسبت به هر دو سمت احساسات خواهد بود. به تجربه فکر می‌کنم می‌توان برخی احساسات را کمرنگ حتی گاهی حذف یا تشدید کرد و توانستن مسئولیت به همراه می‌آورد. چطور؟ راه‌هایی که من برای کنترل شکل‌گیری احساسات به نظرم می‌رسد این‌ها هستند:

  • خود را به دفعات در معرض شرایط مشابه قرار بدهیم. شاید سرهنگ چون در جنگ‌ها و شرایط مشابه زیادی بوده دیگر نمی‌ترسد.
  • به ریشه یا ریشه‌های واکنشی که فکر می‌کنیم درست نیست فکر کنیم شناخت بیشتر به کنترل شکل‌گیری کمک می‌کند.
  • تغییر نوع نگاه، پذیرفتن یک سری باورها رفتارها و واکنش‌های ما را هم تغییر می‌دهند. نگاه لازم برای کنترل حس بخصوص را پیدا کنیم.
  • وانمود و تکرار کردن، اینکه اگر فلان اتفاق افتاد ما فلان احساس را نخواهیم داشت.
  • اجتناب از شرایطی که آن حس را به وجود می‌آورد. مثلا فکر نکردن به چیزی که ناراحتمان می‌کند.

الاعمالُ بالنیات یا به نتیجه

معمولا در اخلاق از این صحبت می‌شود که چه چیزی به عمل ما ارزش می‌دهد حسن نیتمان یا حسن نتیجه عمل و بدین ترتیب معمولا فیلسوفان اخلاق به دو گروه تقسیم می‌شوند مثلا می‌توان گفت کانت به حسن نیت توجه داشته و جان استوارت میل به نتیجه. به گروه اول اصطلاحا وظیفه‌گرا و گروه دوم پیامدگرا گفته می‌شود.

نمی‌دانم فقط در اطراف من اینطور بوده یا در بقیه جاها هم همین است که عبارت «نیت اصل مهم است» و هم رده‌های آن جمله قشنگ و حکیمانه محسوب می‌شود. در صورتی که در سال‌های اخیر هر وقت می‌شنوم که نیت مهم است یاد این جمله ولتر میفتم:

جاده جهنم با نیت‌های خوب سنگ‌فرش شده

به نوعی حس می‌کنم با اصل قرار دادن نیت هر غلطی می‌خواهیم می‌کنیم و از زیر بار مسئولیت نتیجه آن شانه خالی می‌کنیم. دو سه روز پیش در حال تماشای سریال هاوس بودم و به بهترین نحو این نکته را بیان کرد.

توضیح در پرانتز: به دکتر فورمن(روپوش سفید) که در حال حاضر با دکتر هاوس(عصا دارد) کار می‌کند پیشنهاد کار با دکتر دیگری شده با شرایط بهتر.

در نهایت نمی‌خواهم بگویم گروه دوم درست است یا من در گروه دوم قرار دارم. همچنین نمی‌خواهم مانند برخی افراد که موضوع را نمی‌فهند یا اولویت بندی را، بگویم هر دو مهم هستند(دیده‌اید بعضی مردم و به تبع آن‌ها سیاست‌مداران را که هر جا به این موارد برخورد می‌کنند می‌گویند هر دو مهم است، هر دو را می‌خواهیم یا انجام می‌دهیم) انگار به ذهن هیچ کس قبل از آن‌ها نرسیده. فقط مسأله به نظرم به این سادگی‌ها نیست که با نیت خوب سر و تهش را به هم بیاوریم.

انسان در توهم آزادی و منطق

نمی‌دانم تاحالا برای شما هم پیش آمده که وقتی به رستوران یا کافه‌ای می‌روید با خودتان بگویید کاش می‌شد بعضی از مخلفات آن را قبل سفارش حذف کرد و هزینه کمتری پرداخت(به خصوص اگر وضع مالیتان هم خیلی خوب نباشد). یا مثلا اگر چیزی می‌خرید که بسته‌بندی مرغوب و خاصی دارد با خود می‌گویید: من که برای خاطر خود محصول این را خریدم نمی‌خواهم پول بسته بندی را بدهم. اینجا به نظرم حداقل دو توهم وجود دارد. اول توهم منطقی بودن انسان، دوم توهم تمایل به آزادی و انتخاب‌های بیشتر.

ما انسان‌ها خود را خیلی دسته بالا می‌گیریم، که بله منطقی هستیم، فکر می‌کنیم، توانایی از خود گذشتگی داریم و بسیاری ویژگی‌های دیگر. مثلا یکی از تعاریف معروف انسان این است که: انسان حیوان ناطق است. اما جمله‌ای که خود من آن را خیلی دوست دارم و به نظرم خوب است گاهی هم از این زاویه به انسان نگاه کنیم این تعریف است: انسان تنها حیوانی است که فکر می‌کند حیوان نیست. ما توهم این را داریم که انسان منطقی است به این معنا که با دلیل و منطق تصمیم می‌گیرد در جهت اهدافش اما در واقغ این‌گونه نیست و ما بسیاری از جاهایی که حتی فکر می‌کنیم کاملا منطقی هستیم هم منطقی نیستیم. انسان‌ها به طرز پیشبینی پذیری غیر منطقی عمل می‌کنند و تصمیم می‌گیرند. این عبارت را از کتابی با همین عنوان گرفته ام. Predictably Irrational نوشته دن اریلی که اخیرا در حال خواندنش هستم. کتاب درواقع می‌خواهد با نشان دادن آزمایش‌های مختلف عنوان کتاب را نتیجه بگیرد. ما فکر می‌کنیم که مخلفات و مثلا بسته‌بندی تاثیر زیادی در میزان لذت و رضایت ما ندارد اما در واقع اینطور نیست حتی برند یک نوشیدنی می‌تواند روی مزه‌ای که ما از آن نوشیدنی حس می‌کنیم تاثیر بگذارد. اگر می‌خواهید در این موضوع بیشتر بدانید، کتاب خوبی است آن را بخوانید. خیلی نمی‌خواهم در این نوشته در مورد توهم اول صحبت کنم پس بریم سراغ توهم بعدی. ادامه‌ی مطلب