اختیار کنار علیت

در بازخوانی استدلالی که در نوشته قابل جمع نبودن اختیار و علیت آورده بودم اشکالی به نظرم رسید که آن را اصلاح کردم(اگر قبلا خوانده‌اید شاید بهتر باشد دوباره نگاهی بیاندازید).

خلاصه آنکه من در مورد t1 گفته بودم: «در زمان t1 قرار است تصمیم بگیریم که چای را برداریم یا نه.» و در مورد زمان دوم: «t2 زمانی است که ما تصمیمان را گرفته‌ایم و یا چای را برداشته یا برنداشته‌ایم.» t2 را زمانی گرفته‌ام که عمل برداشتن یا برنداشتن چای انجام شده. در حالی که به نظرم درست‌تر است t2 زمانی باشد که تصمیممان را گرفته باشیم که چای برداریم یا نه؛ اختیار هم بیشتر در مورد تصمیم معنا پیدا می‌کند به این معنا که اختیار داریم تصمیم بگیریم که چای بخوریم یا نه. اگر تصمیم گرفتیم چای بخوریم ولی به هر دلیل نشد، همچنان تصمیمان اختیاری بوده ولی بنابر دلایلی به عمل مورد نظر نرسیده.

اما اگر اختیار و علیت با تعریف‌هایی که شد قابل جمع نیستند. اختیار چگونه و با چه تعریفی از علیت قابل جمع است.

ادامه ی مطلب

من پس از خواندن مقاله سینگر – مسئولیت جهانی ۳

«هر ساله میلیون‌ها نفر در اثر سوء تغذیه و مشکلات بهداشتی مرتبط با آن، جان می‌سپارند. در بین کودکانی که در ممالک فقیر زندگی می‌کنند، مرگ در اثرِ از دست رفتن آبِ بدن به علت اسهال ناشی از سوپ تغذیه، الگویی متداول است. مدیر اجرائیِ صندوق کودکان سازمان ملل(یونیسف) تخمین زده است که روزانه ۱۵۰۰۰ کودک بدین طریق جان می‌سپارند، که سالانه بالغ بر ۵۴۷۵۰۰۰ کودک می‌شود. حتی اگر این برآورد غیر واقع بینانه باشد، باز هم شمارِ کودکانی که می‌میرند باور نکردنی است.»
متن ابتدایی فصل ۶ کتاب فلسفه اخلاق جیمز ریچلز با ترجمه آرش اخگری و با عنوان خودگرایی اخلاقی.

این قسمت در مورد خودم و احوالم پس از خواندن این مقاله است.

ادامه ی مطلب

نیاز به اخلاق جهانی – مسئولیت جهانی ۲

در قسمت اول نوشته‌هایم در مورد مسئولیت جهانی، قسمتی از مقاله‌ی آقای پیتر سینگر(Peter Singer) با عنوان کودک در حال غرق شدن و گسترش دایره اخلاقی(The Drowning Child and the Expanding Circle) را ترجمه کردم. ترجمه من شامل بخش‌های پایانی نمی‌شد، چون آن موقع فرصت زیادی برای نوشتن نداشتم و همچنین اهمیت بخش‌های پایانی برای من کمتر بود.

در این نوشته یعنی قسمت دوم سری نوشته‌هایم در مورد مسئولیت جهانی، می‌خواهم خلاصه بخش‌های پایانی‌ای که ترجمه نکردم را بگویم، به همراه معرفیِ چند نوشته دیگر و یک سخنرانی از خود آقای سینگر در همین موضوع.

ادامه ی مطلب

کودک در حال غرق شدن – مسئولیت جهانی قسمت ۱

متن زیر ترجمه مبتدیانه و غیر وفادار من از مقاله(چند پاراگراف آخر را نیاوردم) آقای پیتر سینگر(Peter Singer) با عنوان The Drowning Child and the Expanding Circle است. به عنوان پیش‌زمینه‌ای برای آنچه بعدا از وظیفه کمک به فقرا و مسئولیت جهانی خواهم گفت.

برای اینکه دانشجویانم را دعوت کنم تا درباره مسأله اخلاقی آنچه ما به نیازمندان بدهکاریم فکر کنند، از آن‌ها می‌خواستم تصور کنند که مسیر آن‌ها برای آمدن به دانشکده از یک دریاچه کم‌عمق می‌گذرد. به آن‌ها می‌گفتم یک روز صبح متوجه می‌شوید که کودکی در دریاچه افتاده و به نظر می‌رسد که در حال غرق شدن است. رفتن به داخل آب و بیرون آوردن وی آسان است ولی باعث می‌شود که لباس‌هایتان خیس و گلی شود. و تا بخواهید به خانه بروید و لباس‌هایتان را عوض کنید، کلاس اولتان را از دست خواهید داد.

ادامه ی مطلب

مسئولیت احساسات

در کتاب روان‌درمانی اگزیستانسیال لطیفه‌ای از ویکتور فرانکل نقل می‌شود که جالب است:

حین جنگ جهانی اول، یک پزشکِ ارتشیِ جهود همراه با دوست غیر یهودی‌اش یک سرهنگ اشراف‌زاده‌، در سنگر نشسته بودند که تیراندازی سنگینی آغاز شد. سرهنگ با تمسخر گفت: «می‌ترسی، نه؟ این هم یک دلیل دیگه برای برتری نژاد آریایی بر نژاد سامی.» دکتر جواب داد: «معلومه که می‌ترسم. ولی کی برتره؟ سرهنگ جان، اگر تو هم به اندازه من ترسیده بودی، خیلی زودتر از این‌ها فرار کرده بودی.»

در داستان بالا دکتر واکنش خود را نسبت به ترس کنترل کرده اما سرهنگ نترسیده یا شکل‌گیری احساس ترس را کنترل کرده. اگر سرهنگ صرفا نترسیده می‌توان گفت دکتر از جهتی راست می‌گوید سرهنگ برتریی ندارد بلکه دکتر است که مسئولیت موضع خود نسبت به ترس را پذیرفته و توانسته آن را کنترل کند. مسئولیت ما نسبت به احساساتمان چگونه است؟ نسبت به شکل‌گیری احساساتمان مسئولیم یا نسبت به واکنش به آن‌ها.

کتاب بیشتر روی مسئولیت نگرش ما به احساساتمان تاکید کرده و تقریبا فقط به آن می‌پردازد. تنها اشاره‌ای کوتاه می‌کند که سارتر معتقد بوده ما هم نسبت به نوع واکنشمان به احساسات مسئولیم، هم نسبت به شکل‌گیری آن‌ها. من هم فکر می‌کنم اگر مسئولیتی وجود داشته باشد نسبت به هر دو سمت احساسات خواهد بود. به تجربه فکر می‌کنم می‌توان برخی احساسات را کمرنگ حتی گاهی حذف یا تشدید کرد و توانستن مسئولیت به همراه می‌آورد. چطور؟ راه‌هایی که من برای کنترل شکل‌گیری احساسات به نظرم می‌رسد این‌ها هستند:

  • خود را به دفعات در معرض شرایط مشابه قرار بدهیم. شاید سرهنگ چون در جنگ‌ها و شرایط مشابه زیادی بوده دیگر نمی‌ترسد.
  • به ریشه یا ریشه‌های واکنشی که فکر می‌کنیم درست نیست فکر کنیم شناخت بیشتر به کنترل شکل‌گیری کمک می‌کند.
  • تغییر نوع نگاه، پذیرفتن یک سری باورها رفتارها و واکنش‌های ما را هم تغییر می‌دهند. نگاه لازم برای کنترل حس بخصوص را پیدا کنیم.
  • وانمود و تکرار کردن، اینکه اگر فلان اتفاق افتاد ما فلان احساس را نخواهیم داشت.
  • اجتناب از شرایطی که آن حس را به وجود می‌آورد. مثلا فکر نکردن به چیزی که ناراحتمان می‌کند.

الاعمالُ بالنیات یا به نتیجه

معمولا در اخلاق از این صحبت می‌شود که چه چیزی به عمل ما ارزش می‌دهد حسن نیت ما یا خوب بودن نتیجه کار و بدین ترتیب معمولا فیلسوفان اخلاق به دو گروه تقسیم می‌شوند مثلا می‌توان گفت کانت به حسن نیت توجه داشته و جان استوارت میل به نتیجه. به گروه اول اصطلاحا وظیفه‌گرا و گروه دوم پیامدگرا گفته می‌شود.

نمی‌دانم فقط در اطراف من اینطور بوده یا در بقیه جاها هم جمله «نیت اصل و مهم است» و جملات مشابه آن، قشنگ و حکیمانه محسوب می‌شوند. در صورتی که خودم در سال‌های اخیر هر وقت می‌شنوم که نیت مهم است یاد این جمله ولتر میفتم:

جاده جهنم با نیت‌های خوب سنگ‌فرش شده

به نوعی حس می‌کنم با اصل قرار دادن نیت هر غلطی می‌خواهیم می‌کنیم و از زیر بار مسئولیت نتیجه آن شانه خالی می‌کنیم. دو سه روز پیش در حال تماشای سریال هاوس بودم و به نحو خوبی این نکته را بیان کرد.

توضیح در پرانتز: به دکتر فورمن(روپوش سفید) که در حال حاضر با دکتر هاوس(عصا دارد) کار می‌کند پیشنهاد کار با دکتر دیگری شده با شرایط بهتر.

در نهایت نمی‌خواهم بگویم گروه دوم درست است یا من در گروه دوم قرار دارم. همچنین نمی‌خواهم مانند برخی افراد که موضوع را نمی‌فهند یا اولویت بندی را، بگویم هر دو مهم هستند(دیده‌اید بعضی مردم و سیاست‌مداران را، هر جا به این موارد برخورد می‌کنند می‌گویند هر دو مهم است، هر دو را می‌خواهیم یا انجام می‌دهیم انگار ایده‌ی هر دو به ذهن هیچ کس قبل از آن‌ها نرسیده). فقط مسأله به نظرم به این سادگی‌ها نیست که با نیت خوب سر و تهش را به هم بیاوریم.

انسان در توهم آزادی و منطق

نمی‌دانم تاحالا برای شما هم پیش آمده که وقتی به رستوران یا کافه‌ای می‌روید با خودتان بگویید کاش می‌شد بعضی از مخلفات آن را قبل سفارش حذف کرد و هزینه کمتری پرداخت(به خصوص اگر وضع مالیتان هم خیلی خوب نباشد). یا مثلا اگر چیزی می‌خرید که بسته‌بندی مرغوب و خاصی دارد با خود می‌گویید: من که برای خاطر خود محصول این را خریدم نمی‌خواهم پول بسته بندی را بدهم. اینجا به نظرم حداقل دو توهم وجود دارد. اول توهم منطقی بودن انسان، دوم توهم تمایل به آزادی و انتخاب‌های بیشتر.

ما انسان‌ها خود را خیلی دسته بالا می‌گیریم، که بله منطقی هستیم، فکر می‌کنیم، توانایی از خود گذشتگی داریم و بسیاری ویژگی‌های دیگر. مثلا یکی از تعاریف معروف انسان این است که: انسان حیوان ناطق است. اما جمله‌ای که خود من آن را خیلی دوست دارم و به نظرم خوب است گاهی هم از این زاویه به انسان نگاه کنیم این تعریف است: انسان تنها حیوانی است که فکر می‌کند حیوان نیست. ما توهم این را داریم که انسان منطقی است به این معنا که با دلیل و منطق تصمیم می‌گیرد در جهت اهدافش اما در واقغ این‌گونه نیست و ما بسیاری از جاهایی که حتی فکر می‌کنیم کاملا منطقی هستیم هم منطقی نیستیم. انسان‌ها به طرز پیشبینی‌پذیری غیرمنطقی عمل می‌کنند و تصمیم می‌گیرند. این عبارت را از کتابی با همین عنوان گرفته ام. Predictably Irrational نوشته دن اریلی که اخیرا در حال خواندنش هستم. کتاب درواقع می‌خواهد با نشان دادن آزمایش‌های مختلف عنوان کتاب را نتیجه بگیرد.

ما فکر می‌کنیم که مخلفات و مثلا بسته‌بندی تاثیر زیادی در میزان لذت و رضایت ما ندارد اما در واقع اینطور نیست حتی برند یک نوشیدنی می‌تواند روی مزه‌ای که ما از آن نوشیدنی حس می‌کنیم تاثیر بگذارد. اگر می‌خواهید در این موضوع بیشتر بدانید، کتاب خوبی است آن را بخوانید.

خیلی نمی‌خواهم در این نوشته در مورد توهم اول صحبت کنم پس بریم سراغ توهم بعدی. ادامه ی مطلب