خلسه

باز یکی از آن خلسه‌ها. نه اینکه روزهای دیگر نباشد، دائم حضور دارد. هر روزم را با چشم‌هایش شروع می‌کنم. از وقتی آمد دیگر نرفت.
نگاه می‌کنم، نگاه می‌کند. سکوت. کنارش می‌زنم، هست ولی در گوشه‌ی نگاهم.

وقتی کنار نمی‌رود خلسه می‌آید، من هم بدم نمی‌آید، به نظرم جایش همینجاست همین وسط. چشم در چشم و همین کافی‌ست. فقط او و من.

سرشارم می‌کند. در برم می‌گیرد، در برش می‌گیرم. تاریکی. کرختی.

رها می‌کنم. نمی‌دانم این بار کی رهایم می‌کند. گاهی زود می‌خواهد برود، نمی‌گذارم، شعله‌ورش می‌کنم. دیگر نمی‌شورم، پذیرایش هستم، گاهی شاید خودم دعوتش می‌کنم. عادت نمی‌کنم.

سکوت. حضور.

به استقبال جنازه‌ها می‌روم. بالای سر هر جنازه می‌ایستم. غرقم می‌کند. تعلیق.

کمی محو می‌شود، کمی نور. برمی‌گردم. یک جنازه‌ی تازه. برمی‌گردم. کنار رفته، هست ولی در گوشه‌ی نگاهم.

خوشحال بودن؟ نه، ممنون!

این نوشته ترجمه دست و پا شکسته‌ای است از مقاله Happiness? No, Thanks! نوشته اسلاوی ژیژک، اگر توانایی فهم متن به زبان انگلیسی را دارید پیشنهاد می‌کنم مقاله را به زبان اصلی بخوانید، ترجمه من کاملا مبتدیانه است و برخی جملات اصلا خوب در نیامده‌اند.

اگر شخصیتی را بتوان قهرمان زمانه‌ی ما نامید، او کریستوفر وایلی(Christopher Wylie) است، یک کانادایی همجنس‌گرای گیاه‌خوار که در ۲۴ سالگی ایده‌اش منجر به تأسیس کمبریج آنالیتیکا(Cambridge Analytica) شد، یک شرکتِ شراکتیِ تحلیل داده که مدعی نقش اصلی در کمپین لیو(Leave) برای رفراندومِ خروج بریتانیا از اتحادیه اروپا شد. بعدها، او تبدیل به شخصیت کلیدی عملیات‌های دیجیتال در دوران کمپین انتخاباتی دونالد ترامپ شد، سازنده ابزار جنگ روانی استیو بنون(Steve Bannon). برنامه وایلی این بود که به فیسبوک نفوذ کرده، میلیون‌ها پروفایلِ فیسبوکِ مردمی را که در آمریکا زندگی می‌کنند جمع کند؛ از اطلاعات عمومی و خصوصی‌شان استفاده کند تا مشخصات سیاسی و روانشناختی پیچیده‌شان را بسازد و در ادامه آن‌ها را هدف تبلیغات سیاسی‌ای قرار دهد که برای اثرگذاری روی مشخصات روانشناختی خاصی طراحی شده‌اند. یک زمانی وایلی واقعا ترسیده بود: «این دیوانگی‌ست. شرکت مشخصات روانشناختی ۲۳۰ میلیون آمریکایی را ساخته. و حالا آن‌ها می‌خواهند با پنتاگون کار کنند؟ مثل قضیه نیکسون می‌ماند و چند برابر بدتر.[۱]

ادامه ی مطلب

تا جوابی به خود داده باشم

من می‌نویسم تا جوابی به خود داده باشم

کی هستیم و چرا هستیم؟

اوژن یونسکو

این را در مقدمه نمایشنامه کرگدن خواندم(بخشی از خود نمایشنامه نیست). اگر این روزها درباره چرا نوشتنم یا مثلا درباره این وبلاگ قرار بود بنویسم، قطعا به این حرف یونسکو اشاره می‌کردم.

من می‌نویسم تا جوابی به خود داده باشم

مادر، فلوریان زلر

این هفته رفتم دیدن تئاتر مادر، همین چند ماه پیش بود که خود نمایشنامه را خواندم. از کتاب خوشم آمده بود و گفتم بروم تئاترش را هم ببینم. تا قبل از این، نمایشنامه معاصری نخوانده بودم، این نمایشنامه را هم میم معرفی کرد و خودش به من داد تا بخوانم.

به لحاظ محتوا چیز جدیدی نبود، هر چه هست احتمالا لمس کرده‌ایم، دیده‌ایم، هرچند گذرا. اما تمرکز، جدیت و تأکید خوب بود و من را درگیر کرد. فرم نمایشنامه هم برای من جالب بود. هرچند که به نظر میم بعضی جاها را کج فهمیده بودم، اما من همچنان روی فهم خودم اصرار دارم. تئاتر را هم رفتم تا با فهمی که داشته‌ام مقایسه کنم. قبل از دیدن تئاتر فهم قبلی خودم را کنار نگذاشتم و به استقبال فهم جدید از منظر کارگردان نرفتم. رفتم تا دوباره روی همان برداشت قبلی کار کنم.

خطر لو رفتن داستان در ادامه نوشته

ادامه ی مطلب

فیلیپا فوت، عدم انحصار جملاتِ امریِ نامشروط در اخلاق

مدتی پیش گفتگویی داشتم در مورد فلسفه اخلاق و از سؤال‌هایی که به نظرم می‌رسید گفتم. به طور مشخص از این گفتم که به نظر من گزاره‌های اخلاقی در نهایت از جنس بایدهای نامشروط هستند.

مقاله‌ای از همان فردی که با وی گفتگو داشتم به من معرفی شد که محدود بودن بایدهای نامشروط به حوزه اخلاق را رد می‌کرد. مقاله البته تنها منحصر به این مسأله نیست، و کلیت آن نقدهایی است به اخلاق کانتی وارد می‌کند و در ادامه از این نقدها استفاده کرده در جهت معقول دانستن یا اثبات گزاره‌هایی دیگر.

لینک مقاله را اینجا می‌گذارم برای کسانی که مایل هستند خود مقاله را بخوانند:

Philippa Foot, Morality as a system of hypothetical imperatives

من آشنایی خیلی کمی با فلسفه اخلاق کانت دارم و در رابطه با مقاله به صورت کلی نظری ندارم. اما به نظرم استدلال فیلیپا فوت در رد «منحصر بودن بایدهای نامشروط به حوزه اخلاق» درست نیست. ادامه این نوشته در مورد اشکال من خواهد بود.

ادامه ی مطلب

کانت، کرامت انسانی و بازی فیفا

من خیلی فیفا بازی کرده‌ام. اولین بازی فیفایی که خریدم FIFA 2000 بود، بعدها فیفا ۹۸ هم بازی کردم. اوایل بیشتر با خود کامپیوتر یا کنسول بازی می‌کردم، اما این اواخر نه، بیشتر با انسان‌ها بازی می‌کنم. در کل با خیلی‌ها فیفا بازی کرده‌ام فک، فامیل، دوست، آشنا، همه.

یک پسر دایی‌ای دارم که ۱۶-۱۷ سال از من کوچک‌تر است. چند سالی است که او هم به افرادی اضافه شده که با آن‌ها فیفا بازی می‌کنم. فعلا به حدی نرسیده که بتواند من را ببرد و مثل آب خوردن می‌بازد. خودش البته کم نمی‌آورد و باز هم می‌خواهد با من بازی کند. هر بار که فرصت پیش می‌آید از من می‌خواهد که با هم بازی کنیم، می‌گوید این دفعه من را می‌برد. من هم گاهی قبول می‌کنم و او را می‌برم.

یک روز در مقابل پدرم در حال بازی بودیم، پسر دایی‌ام در حال باختن بود که اواسط بازی متوجه شدم پدرم اشاره می‌کند که چرا نمی‌بازی؟ چرا حداقل یک بار نمی‌گذاری ببرد و خوشحال شود. یا حداقل بگذار گل بزند. شرایط طوری نبود که بتوانم توضیح بدهم چرا حتی نمی‌گذارم یک گل بزند. آن روز گذاشتم یک گل بزند، ولی نباختم.

یادم نمی‌آید به کسی بدون اطلاعش رحم کرده باشم. حتی به مقدار کم. ممکن است به خاطر خودم کاری انجام داده باشم که در نتیجه به کسی هم رحم کرده باشم، اما به هدف رحم کردن به او نبوده. مثلا در همین فیفا شده که حال نداشته باشم جدی بازی کنم و جدی بازی نکرده باشم، ولی به خاطر حال نداشتن خودم بوده نه اینکه بخواهم فرد مقابل خوشحال شود یا مانند آن. در برابر پسر دایی کوچکم هم، همین روال را داشتم.

ادامه ی مطلب

ساری و چالش‌های ساری بال در لیگ جزیره

شاید از قبل و با توجه به این نوشته بدانید که طرفدار چلسی هستم. و به عنوان یک طرفدار چلسی باید بگویم از زمان بازگشت دوباره مورینیو به چلسی این چند سال اخیر برای من خیلی جالب بوده است.

مورینیو به چلسی برگشت، فصل اول خوب بود، فصل دوم خیلی بهتر شد و به قهرمانی لیگ رسید هر چند در لیگ قهرمان موفق نبود. در حالی که منتظر فصل سوم خارق‌العاده بودم همه چیز خراب شد و درست معلوم نبود چرا.

بعد از مورینیو کونته آمد یک مربی دیگر که با دیدن بازی‌های تیم ملی ایتالیا در جام ملت‌های اروپا و یوونتوس، دوستش داشتم. کونته آمد و با سبک جالب ۳-۵-۲اش همان سال اول قهرمان شد. در حضور منچسترسیتی گواردیولا و تاتنهام پوچینیتو و لیورپول کلوپ. باز انتظار فصل بعدی خوبی را می‌کشیدم که باز همه چیز خراب شد.

مربی بعدی ساری بود، من آشنایی زیادی با او نداشتم اما سبک بازی‌ای را که از او شنیده بودم دوست داشتم. از همان بازی‌های اول معلوم شد توانسته سبک خودش را تا حدی در تیم جا بیاندازد و من انتظار پخته شدن این سبک در چلسی را می‌کشیدم. می‌خواستم ببینم ساری بال(Sarriball) در مقابل بقیه تیم‌ها و جام باشگاه‌ها چه خواهد کرد.

چلسی دور رفت را خوب شروع کرد، در نبرد با رقبای اصلی منچسترسیتی و آرسنال را برد، با لیورپول و منچستر یوایتد مساوی کرد و فقط به تاتنهام باخت. اما آرام، آرام مشکلات خودشان را نشان دادند. در اواخر دور رفت چلسی از لسترسیتی و در ادامه از آرسنال شکست خورد. اوضاع خوب پیش نمی‌رفت تا اینکه چلسی از بورنموث ۴-۰ و از منچسترسیتی ۶-۰ باخت. تا جایی که حتی کسب سهمیه هم به خطر جدی افتاد.

مشکل چلسی و ساری چیست؟

ادامه ی مطلب

تقسیم پیتزا و عدالت

فرض کنید شما دو فرزند دارید، وزن یکی از آن‌ها ۱۲۰ کیلوگرم و دومی ۶۰ کیلوگرم است. در یک شب عادی قصد دارید برای شام یک پیتزای خانواده بگیرید. فرض کنیم خود و همسرتان هم از پیتزا نخواهید خورد(ضرر دارد:D).

چه تقسیم‌بندی از پیتزا بین دو فرزندتان عادلانه است؟

آیا هر دو به اندازه سیری بخورند؟ اگر بله، آنچه برای بعد باقی می‌ماند چطور تقسیم شود؟

به نسبت وزنشان پیتزا را تقسیم می‌کنید؟ اگر بله، پس اگر فرزند دیگرتان هم تصمیم گرفت چاق شود تا سهم بیشتری ببرد مشکلی ندارید؟ در تقسیم ارث هم به فرزند پرخرج‌تر بیشتر خواهید داد؟

پیتزا را نصف می‌کنید و به این ترتیب برای هر کدام سهم مساوی در نظر می‌گیرید؟

سهمشان را متناسب با کاری که آن روز انجام داده‌اند در نظر می‌گیرید؟

اصلا این‌ها برایتان مهم نیست، طوری تقسیم می‌کنید که کمترین ناراحتی ایجاد شود یا طوری که بیشتر خوشحال بشوند؟

اتوبوس‌های تهران، نقشه خطوط، زمان‌بندی زنده و …

من شخصا خیلی کم از وسیله‌ی نقلی شخصی استفاده می‌کنم و تا حدود یک سال پیش برای جابه‌جایی‌های بین شهری از BRT، تاکسی و مترو استفاده می‌کردم. در سال اخیر اما اتوبوس هم به این ۳ اضافه شده و تقریبا جای تاکسی را گرفته. الان ترتیب استفاده من از وسایل حمل و نقل شده: اتوبوس، BRT، تاکسی، مترو.

چه شد که یک مرتبه در سال اخیر این قدر از اتوبوس استفاده می‌کنم؟ احتمالا یکی از دلایل مهم تغییراتی بود که در مسیرهایی که من معمولا می‌روم ایجاد شد، امسال بیشتر از هر سال دیگر به مرکز شهر(سمت میدان انقلاب مثلا) رفتم و خواهم گفت چطور این موضوع تأثیرگذار بود.

ادامه ی مطلب

دشمن بیرونی، دشمن درونی

When there is no enemy within, the enemies outside cannot hurt you

وقتی دشمنی در درون نداری، دشمنان بیرونی نمی‌توانند آسیبی برسانند

ضرب المثل آفریقایی

تا اینجای این نوشته(به همراه عنوان) را مدت‌ها پیش(۸ ماه قبل) نوشتم. قصد داشتم چیزی بنویسم در رد اولویت دادن به دشمن بیرونی و بگویم که دست بردارید از اولویت دادن به دشمن بیرونی و بپردازید به دشمن درونی. بگویم که اصلا دشمن یعنی چه؟ به چه معنایی دشمن داریم به چه معنایی نداریم. در بعد فردی، جمعی، سیاسی توجه‌ها را از دشمن بیرونی دور و به دشمن بیرونی نزدیک کنم، بگویم برخی برداشت‌ها از مفهوم دشمن محلی ندارد و منظورم از دشمن درونی چیست.

اما دیدم بدون دست گذاشتن و بررسی موردی نمی‌توانم حکمی بکنم. دیدم حتی اگر بتوانم برای ایران امروز بگویم اولویت دادن به دشمن بیرونی راهگشا نیست، شاید برای کشوری دیگر یا حتی ایران دیروز مبارزه با دشمن بیرونی راهگشا بوده باشد. دیدم خودم هم جاهایی این دو را اشتباه گرفته‌ام و اشتباهم همیشه این نبوده که به دشمن بیرونی اولویت داده‌ام، اتفاقا گاهی به دشمن درونی پرداخته‌ام در حالی که باید به دشمن بیرونی می‌پرداختم.

مطلب جالبی هم در این مورد ندیدم که حداقل آن را معرفی، ترجمه یا خلاصه کنم. پس تصمیم گرفتن این نوشته را از وضعیت پیش‌نویس در بیاورم و آن را منتشر کنم و به جای اهداف قبلی، این سوال را مطرح کنم کِی دشمن بیرونی، کِی دشمن درونی؟ اولویت مقابله با کدام است؟ اصلا کدام دشمن؟