عادت کردن برای حفظ منابع

در حال مرور کتاب Daily Rituals: How Artists Work بودم، نقل قولی از ویلیام جیمز شده بود با این مضمون که هر چه سهم بیشتری از انجام کارهای روزمره زندگی‌مان تبدیل به عادت شود، ذهنمان آزادانه‌تر و قدرت بیشتری برای انجام کار خودش پیدا می‌کند.

در نگاه اول به نظر نکته جالبی می‌آید و از جنس مدیریت منابع. هر چقدر از منبع تمرکز، توجه و قدرت ذهنمان در کارهایی که اولویت آنچنانی برایمان ندارند خرج کنیم برای دیگر کارها که گاهی اهمیت چندین برابری دارند کمتر می‌ماند. برای مثلا اینکه هر روز تصمیم بگیریم صبحانه ناهار چی بخوریم به جای داشتن برنامه معین از قبل یا داشتن انتخاب‌های ثابت.

اتفاقا در این کتاب هم با اینکه در نهایت من آن قدرها وجه مشترکی بین عادات و روال روزانه افراد پیدا نکردم، این موضوع به چشم می‌آمد. تعداد قابل توجهی از هنرمندان کتاب به طور مشخص اولویت جدی‌شان آن کاری بود که به خاطر آن بعدا مشهور شدند و برای بقیه کارهای روزانه‌شان کمتر از منابع مهم خود مثل قدرت ذهنی، توجه و خلاقیت خرج می‌کردند. حالا این خرج نکردن می‌توانست آگاهانه اتفاق بیفتد یا آن قدر کارشان برایشان مهم بود خود به خود بقیه را بی‌اهمیت و از دور خارج می‌کرد.

در نگاه دوم اما به نظر من مهم است که ببینیم منابع‌مان از چه جنسی هستند. کدام محدود هستند و خرج کردنی، یعنی با مصرف کردن از آن‌ها کم می‌شود، کدام با مصرف کردن افزایش پیدا می‌کند، مثلا به لحاظ ظرفیتی یا کیفیتی یا حتی مقداری.

یا نه اصلا شاید مدل دیگری مفیدتر باشد؛ کدام نوع و نحوه خرج کردن‌ها از یک منبع کم می‌کند، کدام زیاد می‌کند. و ممکن است برای منابع مختلف فرق داشته باشد.

کتابخوانی سال ۲۰۱۸ و نگاه به ۲۰۱۹

قبلا(+) گفته‌ام که سالِ کتابی من به خاطر گودریدز میلادی شده است. در مورد سالی که گذشت در خود گودریدز(اینجا) نوشته‌ام، در این نوشته می‌خواهم از سال بعد بگویم.

همین چند روز پیش بود که در قسمتی از مستند دریدا، مصاحبه‌گر از دریدا که در کتابخانه نسبتا بزرگی که داشت ایستاده بود پرسید همه این کتاب‌ها را خوانده‌ای، و او گفت نه؛ ۳-۴ تا از آن‌ها را خوانده‌ام ولی آن ۳-۴ تا را واقعا، واقعا خوب خوانده‌ام.

من خودم در سه چهار سال اخیر روی تعداد کتاب‌ها و میانگین صفحاتی که می‌خوانم تأکید داشتم. این یک انتخاب آگاهانه بود و در جواب خودم که چرا در حال فدا کردن عمیق خواندن در مقابل وسیع خواندن هستم می‌گفتم فعلا بیش از اینکه به تحلیل نیاز داشته باشم به ماده خام نیاز دارم. فعلا که هیچ چیز نمی‌دانم و تهی هستم، دریایی به عمق دو سانتی‌متر هم بد نیست. به شرطی که بدانی چیزی نداری.

ادامه ی مطلب

خم شدن برای پول

اخیرا کتاب ابله داستایفسکی را تمام کردم. کتابی که در کل از آن خوشم نیامد، مسائلی که در آن مطرح شده بود را خیلی با اوضاع و احوال خودم مرتبط ندیدم. در اواخر نیمه اول کتاب صحنه‌ای بدین شکل رسم شده:

[هشدار، خطر لو رفتن داستان]

فردی به خواستگاری زنی می‌رود، گویابا این نیت که این ازدواج را وسیله‌ای قرار دهد برای بالا رفتن مقام و ثروتش. زن متوجه نیت خواستگار شده و موقع خواستگاری طی گفتگویی مقدار زیادی پول را درون آتش می‌اندازد و خطاب به خواستگارش می‌گوید هر چقدر از آن را که بتوانی سالم از آتش خارج کنی مال خودت می‌شود.

[پایان]

از نظر من نیمه اول کتاب از نیمه دوم ضعیف‌تر بود با این حال همین صحنه یکی از معدود قسمت‌های خوب نیمه ابتدایی کتاب است. در اینجا داستایفسکی نشان می‌دهد چقدر بیشتر شخصیت‌ها حقیر هستند.

در این نوشته می‌خواهم از حقارت برداشتن پول از آتش(خارج از زمینه داستان ابله) یا انجام برخی کارهایی که از نگاه عموم تحقیرآمیز به نظر می‌رسند بنویسم.

ادامه ی مطلب

نسیم طالب، تئوری توطعه و پیش‌بینی بیلیارد

اخیرا کتاب قوی سیاه نسیم طالب را تمام کردم، یکی از موضوعاتی که کتاب روی آن تأکید می‌کند این است که ما زیادی علم خودمان را دست بالا می‌گیریم و توجه کمتری به نقاط کور دانشمان به خصوص در علوم انسانی می‌کنیم. در همین مورد مثالی از بازی بیلیارد می‌زند.

طبق استناد نسیم طالب به یک ریاضی‌دان برای پیش‌بینی حرکت توپ‌ها بیلیارد اگر پارامترهای مربوط به توپ بی‌حرکت، مقاومت میز و قدرت ضربه وارد شده را بدانیم، می‌توانیم پیش‌بینی کنیم که در ضربه اول چه اتفاقی می‌افتد. پیش‌بینی ضربه دوم هم ممکن است ولی هر ضربه که جلو می‌رویم محاسبات پیچیده‌تر می‌شود و نیاز به اطلاعات دقیق‌تری و دقت بیشتری داریم. برای محاسبه ضربه نهم باید کششِ گرانشیِ فردی که سر میز ایستاده را هم به حساب بیاوری و برای محاسبه ضربه پنجاه و ششم، تک تک ذرات هستی باید در فرض‌ها حضور داشته باشند! یک ذره اتمی در آن سر عالم به فاصله چند بیلیون سال نوری هم باید در محاسبات لحاظ شود، چون تأثیر معناداری روی نتیجه دارد.

این یک مثال کاملا فیزیکی بود، حالا فرض کنید شرایط با حضور نه انسان بلکه انسان‌ها چه می‌شود، با چه دقتی می‌توانیم پیش‌بینی کنیم؟ همین خیلی از تئوری‌های توطعه را که ادعا می‌کنند فرد یا قدرتی تا ۱۰ قدم بعد نه یک انسان بلکه گاهی جامعه را پیش‌بینی کرده باطل نمی‌کند؟ در مورد انسان ما حتی کمتر می‌دانیم، به نظر هنوز در ابتدای راه هستیم. حتی درست نمی‌دانیم منظور از اختیار و اراده آزاد چیست.

در پیِ بطالت – اعترافات روسو

اواخر کتاب اعترافات ژان ژاک روسو هستم، در این صفحات از آرزو و قصد خودش به زندگی در یک جزیره خلوت می‌گوید، و البته مدتی هم به آن می‌رسد، اما نه تا آخر عمر، آن طور که آرزویش را داشت. اینجا عبارات او را از کتاب می‌آورم. برخی از جملات را حذف کرده‌ام به همراه تک و تک تغییراتِ کوچک. کتابی که من دارم توسط مهستی بحرینی ترجمه شده و این جملات ترجمه اوست.

ادامه ی مطلب

نمایشگاه ۹۷ و لیست‌های کتاب

نمایشگاه ۹۷ و لیست‌های کتاب

امروز این کتاب‌ها را از نمایشگاه کتاب گرفتم. خیلی وقت بود نمایشگاه نرفته بودم، تغییر جدی‌ای نسبت به تجربه‌های قبلیم نداشت، حتی مکان آن که سال گذشته عوض شده بود(امسال در مصلی برگزار شد نه شهر آفتاب، نمی‌دانم چرا). اما در مورد تغییرات جزیی. مهم‌ترینش این بود چون درگیر مدرسه نیستم لازم نبود روز تعطیل بروم که نمایشگاه خیلی شلوغ باشد، صبح وسط هفته رفتم و به نسبت خلوت بود. وب‌سایت نمایشگاه خوب است، قبل از رفتن راحت غرفه و شماره راهروِ ناشران را درآورده بودم. کتاب‌هایی که در طول سال گذشته در فروشگاه‌های کتاب گیر نیاورده بودم(مثلا کتاب نام‌گذاری و ضرورت)، همه‌شان بودند، کتاب‌های دیگری که فهرست کرده بودم هم موجود بودند. یکی از دلایل اصلی که امسال نمایشگاه رفتم(برخلاف اینکه قبلا گفته بودم نمی‌روم) همین تلاش برای پیدا کردن کتاب‌های کمیاب بود. دومین دلیل هم داشتن بن کتاب بود، از تجربه پرداخت با NFC بانک شهر کاملا راضی بودم.

از نمایشگاه که بگذریم، معمولا به بهانه آن افراد مختلف فهرست کتاب‌های پیشنهادی‌شان را منتشر می‌کنند، من هم آن لیست‌هایی که تا به حال دیده‌ام و مورد توجه خودم بوده و هست را اینجا بازنشر می‌کنم(ترتیب خاصی ندارد):

ادامه ی مطلب

چرا ملت‌ها شکست می‌خورند – حفظ انقلاب

کتاب چرا ملت‌ها شکست می‌خورند در ابتدای فصل دوازدهم به انقلاب‌ها و تلاش برای تغییرات بنیادینی می‌پردازد که با هدف تغییر وضع موجود شروع کردند اما پس از پیروزی همان مشکل‌ها و مسائلی که برای تغییر آن‌ها انقلاب شده بود، دوباره به شکلی دیگر بازتولید شدند. مشخصا در این کتاب منظور، بازتولید نهادهای استثماری در حوزه سیاست و اقتصاد است.

اما چرا این اتفاق می‌افتد مگر هدف انقلاب تغییر و تحول همین ساختارها نبوده و برای انقلاب هزینه‌های بسیاری پرداخته نمی‌شود؟ پس چرا به اهداف خود نمی‌رسند؟ چطور فراموش می‌شود و با شکلی دیگر همان روند گذشته ادامه می‌یابد؟ آیای همه تغییرات بنیادین محکوم به شکست هستند؟ ‌‌نباید به هیچ وجه انقلاب کرد؟

کتاب در ادامه فصل تلاش می‌کند به این سوال‌ها پاسخ دهد. انقلاب انگلیس و فرانسه را مثالی می‌زند بر رد این ادعا که همه تغییرات بنیادین محکوم به شکست هستند. این دو انقلاب نظام قبلی خود را باز تولید نکردند، انقلاب آن‌ها مقدمه‌ای شد برای قرار گرفتن یا پیش رفتن در چرخه تکاملی نهادهای فراگیرتر. کتاب چرا ملت‌ها شکست می‌خورند سه عاملی که در این دو انقلاب سبب آسان شدن شکل‌گیری نهادهای سیاسی فراگیرتر شدند(در مقابل نهادهای استثماری نظام قبلی) را بر می‌شمرد.

ادامه ی مطلب

دانه بکارید. باران خواهد آمد

حین خواندن کتاب ملت‌ها چگونه شکست می‌خورند، دائم این جمله به ذهنم می‌آمد که فکر می‌کردم از مسیح نقل شده: «دانه بکارید. باران خواهد آمد». گفتم اینجا هم بنویسم، گشتم دنبال منبع آن تا مطمئن شدم جمله درست در ذهنم مانده یا نه. بالاخره متوجه شدم آن را در این پست شعبانعلی خوانده‌ام و درستش هم این است:

چاله بکنید. باران خواهد آمد.

 

مسیح

خود او هم بهتر گفته که این جمله می‌تواند در بیان ترکیب شانس و تلاش باشد. کتاب ملت‌ها چگونه شکست می‌خورند هم تأکید می‌کند بر تفاوت‌های کوچکی که در نقاط و زمان‌های حساس شکاف‌های آینده را رقم می‌زنند. همین مرا مرتبا یاد این جمله می‌انداخت.

فراتر از ترکیب شانس و تلاش برای من این جمله نماد یک نوع نگاه شده. به زندگی خودم که نگاه می‌کنم، بسیاری از تفاوت‌های بزرگِ الان با گذشته خودم، خوب یا بد. نتیجه کارها و روندهایِ متفاوت کننده کوچکی است که حتی در مورد بسیاری از آن‌ها فکرش را نمی‌کردم به اینجا ختم شود و این شکاف بزرگ را تولید کند. می‌توان به رویدادها و نتایج اطراف هم با این نگاه، نگاه کرد. آن‌ها را نتیجه انتخاب‌ها و تفاوت‌های کوچک گذشته ببینیم و برای ساختن اتفاق و الگوی دلخواه خودمان دانه بکاریم، به جای افتادن به جان درختان دیگر، به جای مبارزه با معلول‌ها. چرا که باران دیر یا زود خواهد آمد.

 

 

مصاحبه‌ها و سؤال‌های تکراری

کتاب گفته‌ها و ناگفته‌ها از محمد اسلامی ندوشن را تازه تمام کردم. کتاب شامل مصاحبه‌هایی است که از سال ۱۳۴۴ تا سال ۱۳۷۵ با ایشان شده. آشنایی من با آقای ندوشن از کتاب ایران را از یاد نبریم شروع شد و بسیار تازه است. در آن کتاب در درجه اول مجذوب نثرشان شدم، در درجه دوم دغدغه‌هایشان. بعدا فهمیدم، اصلا نثر و نوشتن را انتخاب کرده‌اند. مدت کمی بعد از خواندن ایران را از یاد نبریم، در کتابخانه چشمم به گفته‌ها و ناگفته‌ها افتاد و آن را به امانت گرفتم. البته چون شامل مصاحبه‌ها بود، به اندازه کتاب قبلی لذت نداشت ولی همچنان بعضی دیدگاه‌ها جذاب بود.

همزمان با خواندن کتاب ایران را از یاد نبریم نام ایشان را جستجو کردم ببینم اصلا هنوز زنده هستند، که دیدم بله همچنان حضور داشته و مشغولند. به یک مصاحبه جدید هم از ایشان برخوردم، مربوط به فروردین سال ۱۳۹۱، کنجکاو شدم آن را بخوانم؛ ببینم چقدر تغییر کرده‌اند، همچنان امیدوار به ایران هستند یا نه. در دهه ۱۳۳۰ گفته بودند:

«ما فرزندان کنونی ایران موهبت آنرا یافته‌ایم که در یکی از دورانهای رستاخیز این کشور زندگی کنیم، این هم موهبتی است و هم مسؤلیتی گران بر شانه ما می‌نهد. نخستین نشانه توجه باین مسؤلیت آنست که امیدوار بمانیم و صبور باشیم» – از کتاب ایران را از یاد نبریم.

در مورد اینکه هنوز امیدوار هستند یا نه و سرنوشت دوران رستاخیزمان چیزی دستگیرم نشد خیلی مصاحبه آن سمت‌ها نرفته بود.

نکته‌ای که هم در این مصاحبه که در سال ۱۳۹۱ انجام شده دیدم هم در دیگر مصاحبه‌ها از سال ۱۳۴۴، سؤال‌های تکراری بود. با اینکه ایشان تمایل ندارند به حرف‌های تکراری بپردازند(این را از پاسخ‌هایشان به سؤالات می‌گویم)، در این مصاحبه‌ها بارها سؤال‌های تکراری پرسده شده بود. ایشان برخی را به دلیل تکراری بودن جواب ندادند، برخی را هم پاسخ گفته.

مصاحبه‌های قدیمی بارها سؤال تکراری از او پرسیده‌اند، چندین بار از زندگی و دوران کودکی او پرسیده‌اند در صورتی که ایشان سه جلد کتاب(روزها) در مورد کودکی خود دارد. بارها پرسیده‌اند چرا شعر را رها کرده‌ای، نظرت درمورد شعر نو چیست. حالا قدیمی‌ها را رها کنیم در سال ۱۳۹۱ چرا دوباره این‌ها را می‌پرسید؟ چرا دوباره می‌پرسی چرا شعر را رها کردی؟ اصلا یکی از مصاحبه‌های گذشته را بگذارید یا ارجاع بدهید تا آن‌ها که نمی‌دانند بخوانند. این همه سؤال‌های جدید می‌توان پرسید. این‌ها را می‌گویم چون در مورد بقیه افرادی که دنبال می‌کنم همین را می‌بینم. آخر مصاحبه هم می‌گویند فرصت برای بسیاری از سؤال‌ها نشد، خب تکراری‌ها را نپرس. الان که به راحتی آرشیو مصاحبه‌ها در دسترس است، در مورد ایشان که اصلا کتابی چاپ شده، اگر مصاحبه کننده آن‌ها را خوانده و می‌داند چرا دوباره تکرار می‌کند؟ اگر نخوانده که بدتر.

اگر هیچ چیز اهمیت ندارد

«اگر هیچ چیز اهمیت ندارد پس اهمیت نداشتن چیزها هم اهمیت ندارد»، این جمله‌ای است که در فصل پوچی کتاب روان درمانی اگزیستانسیال آورده شده تا مثلا بگوید خود پوچی هم اهمیت ندارد. به نظرم اما «اهمیت نداشتنِ اهمیت نداشتنِ چیزها» به حل شدن پوچی یا مسأله معنا کمک نمی‌کند. فقط باعث می‌شود واکنشی به این موضوع نداشته باشیم.

مثلا خودمان را خلاص نکنیم.

پی‌نوشت: در عین اینکه این قسمت از کتاب را قبول نداشتم، بگویم که کتاب(روان درمانی اگزیستانسیال از اروین یالوم)، فوق‌العاده است. احتمالا در آینده چندین نوشته در مورد آن بنویسم. این مطلب هم نتیجه یکی از چندمین مرورهایم است.