در بیابان کتاب مفرحِ خوب

به لیست کتاب‌هایی که اخیراً خوانده‌ام در گودریدز نگاه می‌کنم. بیابان. ۱۱ کتاب باید بروم عقب تا برسم به کتابی که به آن ۴ ستاره داده‌ام، «پیر مرد صد ساله‌ای که از پنجره فرار کرد» تازه آن هم چون امتیازدهی گودریدز چیزی آن بین نداشته وگرنه امتیازش در نظرم چیزی در حدود ۳.۵ بود. کتابی مفرح اما خوب نه. آن قدر کتابی که برق از سرم بپراند به تورم نخورده که معیارم جابجا شده. راحت‌تر قبول می‌کنم که فلان کتاب، کتابِ بدی نبوده. سطح انتظارم پایین آمده.

ادامه ی مطلب

سانسور کتاب – فهرست موارد سانسور شده

در ایران به شکل عمیقی سانسور وجود دارد. اینترنت رو که لازم نیست بگم افتضاح هست، تلویزین، مطبوعات، … همه جا سانسور و سانسورچی هست. این قضیه در مورد کتاب هم صدق می‌کند.

سانسور کتاب

در کتاب‌های تألیفی موارد کمی نیستند که یک نویسنده می‌داند در مورد آن نمی‌تواند بنویسد و کتاب چاپ کند، حتی با رعایت آن موارد هم برخی مواقع هنگام صدور مجوز باز درخواست می‌شود که قسمت‌هایی سانسور شود. در مورد ترجمه هم سانسور به صورت جدی حضور دارد. گاهی کلا مجوز ترجمه برای کتابی صادر نمی‌شود. گاهی با اعمال حذفیات و سانسور برخی قسمت‌ها مجوز نشر می‌دهند. گاهی هم مانند مورد کتاب انسان خردمند (همچنان از کتابچی می‌توانید کتاب را بخرید) بعد از اعمال حذفیات و دادن مجوز نشر جلوی چاپ‌های بعدی گرفته می‌شود.

در مورد ترجمه که به صراحت آقای خامنه‌ای هم موافق سانسور هستند. نگاه کنید به کتاب «من و کتاب» از انتشارات سوره مهر. بخش «ظرافت‌هایی برای ترجمه» آنجا به نقل از ایشان گفته می‌شود که:

ادامه ی مطلب

درد تو یا درد من، ماجرای دن آریلی و پرستارش

دن آریلی رو جدا از صحبت‌هایی که اینور اونور ازش خوانده بودم با کتاب Predictably Irrational (به نابخردی‌های پیش‌بینی‌پذیر ترجمه شده فکر کنم) می‌شناسم.

چند هفته پیش بالاخره این سخنرانی را که مدت‌ها پیش دانلود کرده بودم دیدم. کتاب Predictably Irrational در واقعا محصول تحقیق دانشگاهی آریلی هست. چیزی که من از کتاب فهمیدم به طور خلاصه ایده آریلی این هست که انسان‌ها به شکلی قابل پیش‌بینی‌ای غیرمنطقی یا شاید بهتر باشد بگیم نامعقول رفتار می‌کنن. منظور از قابل پیش‌بینی هم این که الگوهای رفتاری نامعقولی وجود دارند که اکثر انسان‌ها از آن پیروی می‌کنند.

ادامه ی مطلب

جز از کل، حس فهمیده شدن

مدتی پیش در حال خواندن کتاب جز از کل، از زبان یکی از شخصیت‌ها (احتمالا مارتین) چیزی با این مضمون خواندم:
هر گاه با کسی ارتباط عاطفی‌ای حس می‌کنم، مرگش را تصور می‌کنم، تا بعدا سرخورده نشوم.

بارها تکرار شده ولی همچنان حسی خوبی دارد و کهنه نمی‌شود، دیدن اینکه کسی به حس، فکر، عملکردی که فکر می‌کنی در اعماق خودت دفن کردی با جزییاتی مشابه و حتی گاهی عینا اشاره کند. جالب‌تر اینکه در مورد کتاب بسیاری اوقات آن فرد فاصله فیزیکی بسیاری از خودت دارد. یادم نیست در چه حال و هوایی بودم ولی حین خواندن کتاب جز از کل شاید ۳-۴ بار این حس به من دست داد.

دقیقا مطمئن نیستم چرا حس خوبی ‌می‌دهد. شاید احساس درک شدن می‌دهد وقتی در حال و هوایی هستی که فکر می‌کنی کمتر توسط اطرافیان فهمیده می‌شوی. اما کتابی می‌خوانی، فیلمی می‌بینی و توجهت جلب می‌شود که کسی حرفت را می‌فهمد. این اشتراک داشتن در یک حس یا فکر، خودش احتمالا نشانه‌ای است از نزدیک بودن مجموعه‌ای از باورها.

شاید گاهی حس بد هم بدهد. از اینکه می‌بینی آنقدرها هم که فکر می‌کردی خاص نیستی. خودم البته بنا بر تجربه و همچنین با مد نظر قرار دادن تعداد آدم‌های مرده، زنده و به دنیا نیامده مدت‌هاست که می‌دانم راه‌های رسیدن به یک باور یا حس بسیار است.

در مورد خود کتاب در گودریدز نوشته‌ام. حال که این مطلب را نوشتم به نظرم بدی نیست برخی جملات آن را دست و پا شکسته و صرفا با هدف انتقال مضمون ترجمه کنم:

اگر بیماری او دلیلی داشت، آن درون‌نگری زیاد از حد بود.

گذشته حقیقتا یک تومور غیر قابل جراحی است که به حال گسترش پیدا می‌کند.

وقتی این‌همه تلاش می‌کنی یک نفر را فراموش کنی، خود این تلاش تبدیل به خاطره می‌شود. بعد باید فراموش کردن را فراموش کنی و خود این هم در خاطر می‌ماند.

ترجمه از من نیست

وقتی پیامبر امام می‌شود

کتاب روشنفکران از پاول جانسون در مورد جنبه دیگر روشنفکران است، اینکه آن‌ها هم گاهی خلاف گفته‌شان، خلاف قواعد ابتدایی اخلاق عمل می‌کنند. البته در کل به نظر من کتاب خوبی نبود. نظرم مفصل‌ترم را اینجا در گودریدز نوشته‌ام. نمی‌دانم ولی به نظرم من Intellectuals که عنوان اصلی کتاب است بیشتر معنی متفکر می‌دهد تا روشنفکر. متفکر و روشنفکر در نگاه من تفاوت دارند.

در بین روشنفکرانی که کتاب دست روی آن‌ها گذاشته بود، اگر به آنچه نویسنده آورده و استنادات اعتماد کنیم، به نظرم(اندازه نگرفتم) دو چیز با تکرار بیشتری عامل اشتباهات آن‌ها شده بود.

اولی زنان، چه به لحاظ باورهایشان در مورد زنان، چه رفتارشان در مقابل زنان، چه تحلیل‌هایشان. بیشترشان در زندگی زناشویی مشکل داشتند و رفتارهای غیر اخلاقی و عقلانی از آن‌ها سر می‌زد. انگار در تحلیل آنچه در روانشان اتفاق می‌افتد لنگ می‌زنند و نمی‌توانند به یک سری باورها و رفتارهای نامتناقض نرسند. در هرس و هماهنگ کردن باورهایی که از رسومات، دین و … می‌آیند و آنچه در واقعیت در روانشان اتفاق می‌افتد گیر می‌کنند. مثلا تولستوی در گیر و دار میان علاقه‌اش به زن‌ها و احکام دین و از آن طرف تعهدی که به خانواده خود داده بود، در نهایت حداقل برای مدتی حکم به شیطان بودن زنان می‌دهد:D.

ادامه ی مطلب

مادر، فلوریان زلر

این هفته رفتم دیدن تئاتر مادر، همین چند ماه پیش بود که خود نمایشنامه را خواندم. از کتاب خوشم آمده بود و گفتم بروم تئاترش را هم ببینم. تا قبل از این، نمایشنامه معاصری نخوانده بودم، این نمایشنامه را هم میم معرفی کرد و خودش به من داد تا بخوانم.

به لحاظ محتوا چیز جدیدی نبود، هر چه هست احتمالا لمس کرده‌ایم، دیده‌ایم، هرچند گذرا. اما تمرکز، جدیت و تأکید خوب بود و من را درگیر کرد. فرم نمایشنامه هم برای من جالب بود. هرچند که به نظر میم بعضی جاها را کج فهمیده بودم، اما من همچنان روی فهم خودم اصرار دارم. تئاتر را هم رفتم تا با فهمی که داشته‌ام مقایسه کنم. قبل از دیدن تئاتر فهم قبلی خودم را کنار نگذاشتم و به استقبال فهم جدید از منظر کارگردان نرفتم. رفتم تا دوباره روی همان برداشت قبلی کار کنم.

خطر لو رفتن داستان در ادامه نوشته

ادامه ی مطلب

عادت کردن برای حفظ منابع

در حال مرور کتاب Daily Rituals: How Artists Work بودم، نقل قولی از ویلیام جیمز شده بود با این مضمون که هر چه سهم بیشتری از انجام کارهای روزمره زندگی‌مان تبدیل به عادت شود، ذهنمان آزادانه‌تر و قدرت بیشتری برای انجام کار خودش پیدا می‌کند.

در نگاه اول به نظر نکته جالبی می‌آید و از جنس مدیریت منابع. هر چقدر از منبع تمرکز، توجه و قدرت ذهنمان در کارهایی که اولویت آنچنانی برایمان ندارند خرج کنیم برای دیگر کارها که گاهی اهمیت چندین برابری دارند کمتر می‌ماند. برای مثلا اینکه هر روز تصمیم بگیریم صبحانه ناهار چی بخوریم به جای داشتن برنامه معین از قبل یا داشتن انتخاب‌های ثابت.

اتفاقا در این کتاب هم با اینکه در نهایت من آن قدرها وجه مشترکی بین عادات و روال روزانه افراد پیدا نکردم، این موضوع به چشم می‌آمد. تعداد قابل توجهی از هنرمندان کتاب به طور مشخص اولویت جدی‌شان آن کاری بود که به خاطر آن بعدا مشهور شدند و برای بقیه کارهای روزانه‌شان کمتر از منابع مهم خود مثل قدرت ذهنی، توجه و خلاقیت خرج می‌کردند. حالا این خرج نکردن می‌توانست آگاهانه اتفاق بیفتد یا آن قدر کارشان برایشان مهم بود خود به خود بقیه را بی‌اهمیت و از دور خارج می‌کرد.

در نگاه دوم اما به نظر من مهم است که ببینیم منابع‌مان از چه جنسی هستند. کدام محدود هستند و خرج کردنی، یعنی با مصرف کردن از آن‌ها کم می‌شود، کدام با مصرف کردن افزایش پیدا می‌کند، مثلا به لحاظ ظرفیتی یا کیفیتی یا حتی مقداری.

یا نه اصلا شاید مدل دیگری مفیدتر باشد؛ کدام نوع و نحوه خرج کردن‌ها از یک منبع کم می‌کند، کدام زیاد می‌کند. و ممکن است برای منابع مختلف فرق داشته باشد.

کتابخوانی سال ۲۰۱۸ و نگاه به ۲۰۱۹

قبلا(+) گفته‌ام که سالِ کتابی من به خاطر گودریدز میلادی شده است. در مورد سالی که گذشت در خود گودریدز(اینجا) نوشته‌ام، در این نوشته می‌خواهم از سال بعد بگویم.

همین چند روز پیش بود که در قسمتی از مستند دریدا، مصاحبه‌گر از دریدا که در کتابخانه نسبتا بزرگی که داشت ایستاده بود پرسید همه این کتاب‌ها را خوانده‌ای، و او گفت نه؛ ۳-۴ تا از آن‌ها را خوانده‌ام ولی آن ۳-۴ تا را واقعا، واقعا خوب خوانده‌ام.

من خودم در سه چهار سال اخیر روی تعداد کتاب‌ها و میانگین صفحاتی که می‌خوانم تأکید داشتم. این یک انتخاب آگاهانه بود و در جواب خودم که چرا در حال فدا کردن عمیق خواندن در مقابل وسیع خواندن هستم می‌گفتم فعلا بیش از اینکه به تحلیل نیاز داشته باشم به ماده خام نیاز دارم. فعلا که هیچ چیز نمی‌دانم و تهی هستم، دریایی به عمق دو سانتی‌متر هم بد نیست. به شرطی که بدانی چیزی نداری.

ادامه ی مطلب

خم شدن برای پول

اخیرا کتاب ابله داستایفسکی را تمام کردم. کتابی که در کل از آن خوشم نیامد، مسائلی که در آن مطرح شده بود را خیلی با اوضاع و احوال خودم مرتبط ندیدم. در اواخر نیمه اول کتاب صحنه‌ای بدین شکل رسم شده:

[هشدار، خطر لو رفتن داستان]

فردی به خواستگاری زنی می‌رود، گویابا این نیت که این ازدواج را وسیله‌ای قرار دهد برای بالا رفتن مقام و ثروتش. زن متوجه نیت خواستگار شده و موقع خواستگاری طی گفتگویی مقدار زیادی پول را درون آتش می‌اندازد و خطاب به خواستگارش می‌گوید هر چقدر از آن را که بتوانی سالم از آتش خارج کنی مال خودت می‌شود.

[پایان]

از نظر من نیمه اول کتاب از نیمه دوم ضعیف‌تر بود با این حال همین صحنه یکی از معدود قسمت‌های خوب نیمه ابتدایی کتاب است. در اینجا داستایفسکی نشان می‌دهد چقدر بیشتر شخصیت‌ها حقیر هستند.

در این نوشته می‌خواهم از حقارت برداشتن پول از آتش(خارج از زمینه داستان ابله) یا انجام برخی کارهایی که از نگاه عموم تحقیرآمیز به نظر می‌رسند بنویسم.

ادامه ی مطلب

نسیم طالب، تئوری توطعه و پیش‌بینی بیلیارد

اخیرا کتاب قوی سیاه نسیم طالب را تمام کردم، یکی از موضوعاتی که کتاب روی آن تأکید می‌کند این است که ما زیادی علم خودمان را دست بالا می‌گیریم و توجه کمتری به نقاط کور دانشمان به خصوص در علوم انسانی می‌کنیم. در همین مورد مثالی از بازی بیلیارد می‌زند.

طبق استناد نسیم طالب به یک ریاضی‌دان برای پیش‌بینی حرکت توپ‌ها بیلیارد اگر پارامترهای مربوط به توپ بی‌حرکت، مقاومت میز و قدرت ضربه وارد شده را بدانیم، می‌توانیم پیش‌بینی کنیم که در ضربه اول چه اتفاقی می‌افتد. پیش‌بینی ضربه دوم هم ممکن است ولی هر ضربه که جلو می‌رویم محاسبات پیچیده‌تر می‌شود و نیاز به اطلاعات دقیق‌تری و دقت بیشتری داریم. برای محاسبه ضربه نهم باید کششِ گرانشیِ فردی که سر میز ایستاده را هم به حساب بیاوری و برای محاسبه ضربه پنجاه و ششم، تک تک ذرات هستی باید در فرض‌ها حضور داشته باشند! یک ذره اتمی در آن سر عالم به فاصله چند بیلیون سال نوری هم باید در محاسبات لحاظ شود، چون تأثیر معناداری روی نتیجه دارد.

این یک مثال کاملا فیزیکی بود، حالا فرض کنید شرایط با حضور نه انسان بلکه انسان‌ها چه می‌شود، با چه دقتی می‌توانیم پیش‌بینی کنیم؟ همین خیلی از تئوری‌های توطعه را که ادعا می‌کنند فرد یا قدرتی تا ۱۰ قدم بعد نه یک انسان بلکه گاهی جامعه را پیش‌بینی کرده باطل نمی‌کند؟ در مورد انسان ما حتی کمتر می‌دانیم، به نظر هنوز در ابتدای راه هستیم. حتی درست نمی‌دانیم منظور از اختیار و اراده آزاد چیست.